تاریخ شفاهی مرکز آموزش عالی امام خمینی و آموزشکده کشاورزی کرج
مصاحبه با مهندس علی نقی جنیدی درباره مرکز آموزش عالی امام خمینی
مصاحبه دکتر عباس نوروزی با روسای سابق مرکز آموزش عالی کشاورزی
معرفی سوابق شغلی و تحصیلی
نوروزی: آقای مهندس جنیدی می خواستم از خدمت تان خواهش ابتدا خودتان را معرفی بفرمائید.
جنیدی: به حضور شما عرض کنم که من لیسانسم را همین کرج گرفتم.
نوروزی: چه رشته ای؟
جنیدی: من رشته خاک خواندم. ولی وقتی رفتم خاک شناسی برای استخدام، رفتم مؤسسه خاک شناسی، آن بنده خدایی که آن جا بود حرف قشنگی زد به من. گفت آقا دانشکده های کشاورزی ما سالی 120 نفر رشته خاک فارغ التحصیل می دهند در ایران. در حالی که اگر به ما مجوز استخدام بدهند، ما سالی ده نفر استخدام می کنیم. بنابراین از هر سالی 110 نفر اضافه می آیند. امسال هم هنوز به ما مجوز ندادند. لذا شما هر جا که می شود استخدام شو. منتظر ما نمان. چون وقتی ما آگهی می دهیم، آن هایی که از سال های قبل ماندند، شرکت می کنند، این هایی هم که امسال آمدند، شرکت می کنند. معلوم نیست چی بشود. گفتم راهنمایی خوبی است. در همین اثنا بودیم که ترویج آگهی استخدام داد. سازمان ترویج آن موقع رئیسش آقای کمال الدین موسوی بود.
نوروزی: که پدرش هم سناتور بود.
جنیدی: ما رفتیم شرکت کردیم و همان جا قبول شدم.
دوره آموزش بدو خدمت در سازمان ترویج کشاورزی
نوروزی: یادتان می آید که سازمان ترویج کجا بود؟
جنیدی: سازمان ترویج آن موقع بیمارستان فیروزگر[1] کجاست، آن جا بود. ما قبول شدیم و یک دوره یک ماهه برای ما گذاشتند که در این دوره یک ماهه افراد مختلفی آمدند صحبت کردند برای ما در این یک ماه. ولیکن پایه اصلیش آقای دکتر شهبازی بود. دکتر شهبازی هم می دانید که از مروجی آمد بالا. مروج بود. بعد هم ما را فرستادند به شاهرود. من وقتی رفتم شاهرود آن موقع اداره کشاورزی شاهرود یک کارشناس بیشتر نداشت. آن یک کارشناس هم درست روز قبل از ورود من منتقل شده بود، رفته بود. ما رفتیم آن جا و با منطقه کشاورزی و کشاورزان مختلف سعی کردیم آشنا شویم. من دیدم آن چه که در این چهار سال در دانشکده گرفتیم، هیچ کدام به کار ما نمی آید. کار عملی نیست. یک روز بلند شدم، رفتم دانشکده. پیش یکی از اساتید. گفتم آقا این چهار سال هر چه به ما یاد دادید، اصلا کاربرد ندارد. یک راهنمایی کنید، الآن در عمل چه کنیم ما. گفت ببین، آن چه ما در این چهار سال به تو گفتیم، خمیر مایه بود. حالا این خودت هستی که باید بروی دنبال مطالب.
مطالعه و تحقیق پیش شرط آغاز فعالیت های ترویجی
ما برگشتیم شاهرود و به رئیس اداره مان، آقای دکتر ولیان بود اسمش، خدا رحمت کند پارسال فوت کرد، گفتم آقای دکتر می توانی یک دو ماه فرض کنی من اصلا نیستم این جا. فرض کن اصلا نیامدم. گفت می خواهی چه کار کنی. گفتم حقیقت مطلب این است که من دو ماه صبح ها می خواهم بروم در روستاها بگردم، مطالعه کنم، تحقیق کنم، ببینم مسائل کشاورزی یا مشکلات کشاورزی از چه قرار است. بعد از ظهرش هم بشینم مطالعه کنم و این مطالب را استخراج کنم تا خودم را بسازم. گفت باشد. ما دو ماه کارمان این بود. بعد از دو ماه احساس کردم که دیگر الآن می شود یک کاری کرد. من هم خوش نداشتم از روز اول هم که پشت میز بشینم. دوست داشتم بگردم تو مزارع. من یک نفر بودم و باید جوابگوی رشته حفظ نباتاتشان باشم، رشته ترویج باشم، همه این ها و رشته های مختلف و لذا مجبور بودم در همه زمینه ها یک مطالعه ای بکنم. سه سال شاهرود بودم.
انتقال به سمنان و همکاری با آموزش و پرورش
بعد منتقل شدم سمنان. سمنان که آمدم به عنوان کارشناس ترویج آمدم.
نوروزی: هنوز انقلاب نشده بود؟
جنیدی: نه خیر. هنوز قبل از انقلاب بود. آمدیم و مدتی سمنان بودیم که دیگر انقلاب شد. من سال 51 رفتم شاهرود، 54 آمدم سمنان. سمنان برای من مناسب تر بود تا شاهرود. دیگر بودیم تا سال 61. سال 61 من از سمنان آمدم کرج. حالا علت این که من آمدم کرج حقیقتش این است که من سمنان هم که بودم، بعد از ظهرها که تعطیل بود اداره، می رفتم آموزش و پرورش تدریس می کردم. آموزش و پرورش هم معلم کم داشت، می رفتم. علاقه مند به تدریس بودم، در حالی که دوره ای بابت روش تدریس یا آموزش ندیده بودم.
نوروزی: هنرستان کشاورزی تدریس می کردید؟
جنیدی: نه خیر. سمنان هنرستان کشاورزی نداشت. دبیرستان های معمولی. سمنان آن موقع هنرستان نداشت. تا این که سمنان آمد و یک رشته ای باز شد، فوق دیپلم به عنوان راهنمای تحصیلی که این ها می آمدند دیپلم بودند، می آمدند دو سال ان جا می خواندند و فوق دیپلم شان را می گرفتند و می شدند معلم دوره راهنمایی. در این دوره یک سری دروس کشاورزی داشتند. آموزش و پرورش به ما پیشنهاد کرد، یعنی نامه نوشت به اداره ما و تقاضای کارشناس کرد. ما سمنان هم که آمدیم، باز یک نفر بودم، یک کارشناس بودم همه استان سمنان. من بودم تنها. کس دیگری نبود. اداره هم ما را معرفی کرد. من رفتم دیدم که بعضی از دروس شان را می توانم تدریس کنم، ولی بعضی از دروس شان اصلا در تخصص و مطالعات من نیست. مثلا صنایع غذایی یا مثلا ماشین های کشاورزی. ماشین کشاورزی رشته تخصصی خاص خودش است. به آن ها گفتم که آقا این دو رشته در توان من نیست. گفتند آقا سمنان هیچ کس را نداریم. فقط تو یک نفری. برو هر طور شده بگردان. واقعا هم سمنان هیچ کس دیگر نبود.
انتقال به مرکز آموزش کشاورزی کرج
خلاصه تا سال 61 من روی آن علاقه ای که به معلمی داشتیم، سال 61 تقاضای انتقال کردم به کرج. آن هم به عنوان مرکز آموزش. هیچ گونه اطلاعی هم از سازمان آموزش و وضع آموزش این جا نداشتم. فقط به عنوان این که آموزش معلمی است. وقتی که آمدم کرج، دیدم نه این جا با دبیرستان ها خیلی تفاوت دارد. یک ماهی من این جا بودم که یک روز آقای مهندس علاقه بند که از دانشکده من را می شناخت. البته دانشکده دو سال از من جلوتر بود، ولی همدیگر را می شناختیم.
نوروزی: هم رشته تان هم بود.
جنیدی: نه خیر ایشان رشته باغبانی خوانده بود. فوق لیسانس باغبانی بود ایشان. آقای دکتر یزدی صمدی که معاون بود آن موقع ایشان را کاملا می شناخت. زمان کلانتری ایشان را پیشنهاد کرد به عنوان رئیس سازمان آموزش. در همین اثنا بود که من تازه یک ماه بود که آمده بودم کرج.
نوروزی: رئیس که نبودید هنوز.
جنیدی: نه خیر به عنوان مربی زراعت.
سرپرستی مرکز آموزش کشاورزی کرج
نوروزی: آن موقع رئیس چه کسی بود؟
جنیدی: آقای رهنورد[2] بود. در همین اثنا آقای رهنورد بدون اطلاع و بدون مرخصی و بدون استعفا گذاشت رفت آلمان. مرکز ماند بی سرپرست. آقای مهندس علاقه بند به من گفت فلانی تو بپذیر. گفتم آقای علاقه بند من تا دیروز که آمدم این جا فقط به عشق معلمی آمدم. الآن که آمدم در این یک ماهه می بینم که نه اصلا این جا روشش با همه چیز فرق می کند. من یک ماه است که آمدم و در این یک ماه هیچ گونه زیر و بمی از مرکز دستم نیست. آمادگی این کار را ندارم، گذشته از این که از ابتدای امر هم با پست های مدیریتی مخالف بودم. چون مدیریت به نظر من یک صنعت است و این صنعت در من نبود. لذا من از پست های مدیریتی خوشم نمی آید اصلا. گذشته از این که الآن آدم بی تجربه در این کار مدیر موفقی نخواهد بود. گفت فلانی می دانی که سندهای حقوق هایتان مانده. هیچ کس نیست سندهایتان را امضاء کند. تو فعلا مدت کوتاهی بپذیر تا یک نفر را پیدا کنیم. اوایل انقلاب بود دیگر. به هر کس پیشنهاد می کنیم، نمی پذیرد، بین این بچه هایی که قبلا تجاربی داشتند. بچه های باتجربه خوبی در مرکز آموزش بودند، مثل آقای مهندس رادنیا. نمی پذیرفتند، به خاطر مشکلات آن اوایل انقلاب. گفت تو بپذیر ما اقلا حقوق ها را بتوانیم بدهیم تا یک نفر را پیدا کنیم. گفتم باشد به این شرط که شما ظرف دو ماه یک نفر را پیدا کنید. گفت باشد. تا این که آقای نایب را پیدا کردند. آقای نایب رشته اش ترویج بود از همدان. دیگر آقای نایب را گذاشتند و چون آقای نایب هم در این زمینه تجربه کافی را نداشت، یک آدم باتجربه قدیمی را گذاشتند معاونش. آقای پرتوی. آقای پرتوی رشته اش کشاورزی نبود اصلا. رشته اش زبان انگلیسی است. ولی سال ها از قبل از انقلاب در مراکز آموزش بود. اصلا استخدامش برای مراکز آموزش بود و قبل از این که هم بیاید کرج، رئیس مرکز آموزش کشاورزی تنکابن بود. لذا ایشان را هم گذاشتند کنار دستش تا با تجربه همدیگر یک کارهایی بکنند. لذا ما حدود دو سه ماه در مرکز آموزش به عنوان سرپرست بودیم. ولی آن معلمی و مربی گری را علاقه مند بودم و مربی زراعت بودم و تدریس می کردم. گذشته از این که علاوه بر زراعت درس های دینی شان را هم تدریس می کردم.
ایده جذب مربی امور تربیتی برای مرکز آموزش کشاورزی
تا این که یک روز آقای مهندس علاقه بند آمد و گفت که فلانی بچه ها در یک سنی از خانواده جدا می شوند که این سن، سنِ تربیت شان است. لذا دیگر پدر و مادری بالای سر این ها نیست. این ها چهار سال شبانه روزی این جا هستند و ما از نظر تربیتی هم مسئولیت داریم در قبال این ها. لذا شما با آقای میرحیدری یک برنامه ریزی بکنید برای مسائل تربیتی این ها، برای مسائل پرورشی این ها.
نوروزی: آقای میرحیدری چه کسی بود؟
جنیدی: آقای میرحیدری آن موقع تکنسین بود در خود سازمان. منتهی از جوان هایی بود که در دبیرستان با خود من هم کلاس بود. دبیرستان را با همدیگر بودیم. ایشان با همان دیپلم استخدام شده بود و رفته بود بروجرد. سال ها مرکز آموزش کشاورزی بروجرد بود. بعد از انقلاب منتقل شده بود به سازمان مرکزی. ولی آدم بسیار مؤمن و متدین و بچه مذهبی بود. گفت شما با آقای میرحیدری یک چنین کاری را بکنید. گفتم پس اجازه بدهید ما یک مقدار مطالعه بکنیم. یک تحقیقات و مطالعه ای داشته باشیم، ببینیم آموزش و پرورش چه کار کرده و چه کار نکرده، بعد اول یک اساسنامه برایش تهیه بکینم. بی گدار به آب نزنیم. گفت باشد. ما با آقای میرحیدری شروع کردیم و یک مشورتی با آموزش و پرورش کردیم.
تجربه مربی تربیتی در مرکز آموزش کشاورزی اصفهان
یک مشورتی هم با بعضی از مراکزمان که در این زمینه خودشان قبلا خودجوش یک کارهایی کرده بودند، مثل مرکز اصفهان مان کردیم. مرکز اصفهان ما آن موقع یک رئیسی داشت به نام آقای مهندس آقایا که بعدا هم دکترایش را گرفت. باید بشناسید ایشان را.
نوروزی: بله که بعدا یک مدتی هم در مؤسسه پژوهش های برنامه ریزی و اقتصاد کشاورزی وزارت خانه مسئولیت گرفتند.
جنیدی: ایشان، هم در مدیریت مدیر موفقی بود و هم در مسائل تربیتی و پرورشی بسیار موفق بود در اصفهان.
نوروزی: پس آقای آقایا هم پیشینه آموزشی داشتند.
جنیدی: بله. خیلی هم علاقه مند بود. من وقتی با ایشان آشنا شدم، ایشان خیلی علاقه مند بود به کار معلمی و پرورشی و لذا خودش کار تربیتی را آن جا شروع کرده بود و خیلی هم موفق بود. لذا ما دو شب هم با آقای میرحیدری رفتیم اصفهان. این را شنیده بودم، ولی آشنا نبودم با آقای آقایا. رفتیم آن جا و دو سه شبی هم با ایشان و با کادری که با ایشان همکاری می کردند، مشورتی در این زمینه کردیم. تا این که یک اساسنامه ای را در این زمینه تدوین کردیم.
ریاست دکتر شهبازی در سازمان آموزش کشاورزی و انتقال به کرج
در همین اثنا آقای علاقه بند عوض شد. علاقه بند هم علت عوض شدنش این بود که ایشان سردرد شدیدی گرفت و این سردرد شدیدا رنجش می داد. دیگر نمی توانست کار بکند. خودش رفت پیش آقای دکتر یزدی صمدی و گفت که من با این مشکلی که دارم نمی توانم. دکترها هم نمی فهمیدند، بعدا متوجه شدند و خوشبختانه درمان شد. آقای شهبازی را گذاشتند جای ایشان. این اساسنامه ای که ما تهیه کردیم، آماده شد، تایپ شد در زمان آقای شهبازی. شهبازی هم به محض این که آمد دفترش را از تهران منتقل کرد به کرج. معاون هم آقای یزدی صمدی عوض شد، آقای کلانتری شد. کلانتری هم ازش خواست، برو کرج.
نوروزی: دکتر کلانتری از دکتر شهبازی خواست که بروید کرج.
جنیدی: بله.
نوروزی: علتش چه بود؟ چرا فشار آوردند که بروید کرج؟ می دانید؟
جنیدی: آن را نمی دانم. ایده کلانتری چه بود را نمی دانم. کلانتری هم خودش مرتبا می آمد کرج، سر می زد. شهبازی که آمد ما این را بردیم و گفتیم یک چنین جریانی است و آقای علاقه بند این را از ما خواسته و ما این را آماده کردیم. این باید برود سازمان امور اداری. آن ها تصویب بکنند از نظر قانونی و بعد از تصویب اجازه اجرا به ما بدهند. شما این را مطالعه بکنید. شما با توجه به تجربیاتتان نظرتان را بدهید.
مخالفت دکتر شهبازی با ایده جذب مربی تربیتی
جنبدی: ایشان گرفت و گذاشت داخل کشوی میزش. ما رفتیم و آمدیم، دیدیم که نه در نمی آورد از کشوی میزش. گفتیم آقای شهبازی نظرتان چیست؟ گفت این جا مدرسه کشاورزی است، ما کاری به مسائل تربیتی شان نداریم. حقوق می گیریم که کشاورزی را به این ها یاد بدهیم. این ها را بگذارید کنار. هر چه با ایشان صحبت کردیم، دیدیم نه. اصلا در این باغ نیست که نیست که نیست. ما چه کار می توانستیم بکنیم. دیگر ما برگشتیم سرِکارِ خودمان. همان مربی گری مان. تا این که شهبازی هم عوض شد. کلانتری هم عوض شد. دکتر توفیقی آمد به جای کلانتری. با آمدن توفیقی، شهبازی هم استعفا داد. ایشان با کلانتری ایاق بودند.
ایده ریاست سازمان آموزش کشاورزی توسط فردی با درجه دکتری
جنیدی: توفیقی هم نظرش این بود که پست های مدیریتی را به کمتر از دکترا ندهد. خیلی گشتند دنبال دکترا که بیاورند کرج. کاری به تجربه اش نداشت. می گفت مدرک باید پی. اچ. دی[3]. باشد. هیچ کس را پیدا نمی کردند. حالا شهبازی رفته، هیچ کس نیست. خود سازمان شده بی سرپرست. تا این که آمدند سراغ آقای مهندس حسینی. آقای مهندس حسینی معاون بود آن موقع. معاون سازمان بود.
نوروزی: در زمان دکتر شهبازی.
جنیدی: هم زمان شهبازی و هم زمان علاقه بند معاون بود. تجربیات بسیار خوبی هم در این زمینه داشت. یعنی از اول استخدامش به عنوان مربی استخدام شده بود. اول به عنوان ترویج استخدام شده بود بعد از ترویج خودش را منتقل کرد آموزش و شد معلم. آمدند سراغش. آقای مهندس حسینی به آقای توفیقی گفت که آقای توفیقی شما من را می شناسی، من هم شما را می شناسم. می دانستی که من این جا هستم. شما رفتی تمام دورهایت را زدی، دنبال پی. اچ. دی. بودی. حالا حسینی با دکتر توفیقی شوخی هم می کرد، می گفت دنبال پی. وی. سی. بودی. شوخی می کرد. پی. وی. سی. پیدا نکردی، حالا آمدی سراغ من. من که این جا بودم. تو می خواهی من را بگذاری کارهایت انجام بشود تا یک نفر پی. وی. سی. پیدا کنی. توفیقی گفت حالا همین، ولی چاره ای الآن نیست. شما بپذیر. حسینی هم گفت که من به یک شرط می پذیرم. حکم ریاست برای من نزن. چون من می دانم تو یک دکترا پیدا کنی من را می گذاری کنار. لذا همین الآن حکم سرپرست موقت بزن. کلمه موقت هم ذکر کن. جالب بود. توفیق قبول کرد، لذا یک دست خط حکم سرپرست موقت برایش زدند و ایشان مشغول به کار شد.
جذب مربی تربیتی برای مراکز آموزش کشاورزی
ایشان که آمد و مشغول به کار شد، رفتیم با ایشان صحبت کردیم. اساسنامه ای را که نوشته بودیم زمان شهبازی و تو کشو بود درآورد و یک مطالعه ای کرد و گفت بفرستید برای سازمان امور اداری. فرستادیم برای سازمان امور اداری و آن جا هم رفت به یک جایی و حک و اصلاح هایی انجام شد و تصویب شد و اجازه استخدام در این زمینه به ما دادند. ما در این زمینه شروع کردیم به فعالیت.
نوروزی: در طرح مورد اشاره تان می خواستید مربی تربیتی برای مراکز جذب کنید؟
جنیدی: بله.
نوروزی: بعد از موافقت مهندس حسینی و تصویب طرح در سازمان امور اداری و استخدامی کشور، افرادی را هم توانستید جذب کنید؟
جنیدی: به صورت موقت توانستیم افرادی را بگیریم. در بین این افرادی که گرفتیم دو سه نفرشان موفق بودند. تعدادی را به صورت قراردادی جذب کردیم.
نوروزی: به عنوان مربی امور تربیتی؟
جنیدی: بله. دو سه نفرشان تقریبا موفق بودند. نفر اول موفق شان آقایی بود به نام آقای زارعی در مرکز آموزش کشاورزی دو گنبدان، گچساران. ایشان جوانی بود بسیار علاقه مند. گفتم، این ها همه اش بر می گردد به علاقه. یک وقت یک کسی می آید، می خواهد فقط یک کاغذ پاره دستش باشد، یک شغلی بگیرد و یک نانی بخورد. ولی یک وقت فرد علاقه مند است. ایشان از آن هایی بود که واقعا علاقه مند بود. به نام حاج آقای زارعی و وقتی هم که مرکز از آن حالت مرکزی درآمد، ایشان را منتقل کردند به خود سازمان. خیلی آدم علاقه مندی بود به کارهای تربیتی. ما هر ساله یک مسابقات تربیتی هم برگزار می کردیم. هر سال اول بود.
نوروزی: آقای بلادر هم در همین قالب جذب شد؟
جنیدی: آقای بلادر هم در همین قالب جذب شد. منتهی آن زمان این بحث نبود. ایشان به عنوان سرپرست شبانه روزی گرفته شد، ولی بیشتر کارهای تربیتی به ایشان واگذار می شد. نفر دومی که البته نه به پای آقای زارعی ولی به هر حال موفق بود، آقایی بود به نام آقای موسوی که الآن سازمان کشاورزی شیراز است. وقتی مراکز از حالت مرکز درآمدند، این ها هم پراکنده شدند. بله الحمدالله رب العالمین یکی دو نفرشان با انگیزه بودند. این هایی که با انگیزه بودند، خودشان انگیزه داشتند، موفق بودند. آقای بلادر از آن هایی بود که انگیزه داشت. ایشان جوان بسیار نیکی است.
اهتمام مهندس آقایا به هرس باغات کشاورزان و واکسیناسیون دام های عشایر توسط دانش آموزان
ولیکن قبل از این ها آقای مهندس آقایا کارهای تربیتی را شروع کرد. آقای مهندس آقایا یک بنده خدایی را استفاده کرده بود، به نام آقای نجارزاده. البته ایشان موفقیتش را با آقای آقایا با همدیگر داشتند. چون آقایا واقعا خودش آدم عجیبی بود. چه از نظر علمی و چه ابتکارات. حالا بد نیست این را هم برای تان بگویم که ایشان دانش آموزها را فصل هرس که می شد از داخل مرکز بر می داشت، می بردشان سمیرم. از مرکز می برد سمیرم. در باغات سمیرم، چون می دانید سمیرم در اصفهان یک منطقه باغبانی است. می بردشان آن جا. شب و روز همان جا بخوابند، به هر کدام یک پتو می داد، یک سالن بزرگ هم بود آن جا، من رفته بودم برای سرکشی شان و دیده بودم. یک غذای حاضری هم به این ها می داد و به این ها آموزش داده بود، طوری بود که باغات را هرس می کردند و می آمدند. یا مثلا فصل واکسیناسیون دام ها که می شد، این ها را بر می داشت، می برد آموزش می داد در منطقه عشایری همان جا. می دانید که عشایر کوچ کننده هستند. همراه عشایر می خوابیدند و همان جا همه دام ها را واکسینه می کردند، برمی گشتند می آمدند. نمی گذاشت این ها فقط در مرکز بمانند و فقط تئوری آموزش ببینند. خیلی به این کارها علاقه داشت. در مسائل تربیتی اش هم همین طور بود، عملی کار می کرد. خیلی موفق بود.
مسئول نبودن وزارت جهاد کشاورزی در قبال آموزش رسمی
یک چند سالی در آموزش بودیم. یعنی دیگر از مرکز آموزش چون سازمان منتقل شده بودکرج، آمدیم خود سازمان. آن جا در سازمان بودم، البته پست مان را زدند آموزش رسمی. کارشناس آموزش رسمی. حالا آن چه که مهم است، من در این مدتی که در آموزش یک مقدار تجربه ای کسب کردم، دیدم سازمان آموزش و مراکز آموزش سه بخش است: آموزش رسمی، یعنی آموزش دبیرستانی؛ آموزش کارکنان؛ و آموزش روستایی که امروز اسمش شده آموزش بهره برداران. من یک مقدار مطالعه در این زمینه کردم. من به این نتیجه رسیدم که آموزش رسمی کار ما نیست. کار آموزش و پرورش است. چرا که وزارت کشاورزی یک زمانی این دبیرستان ها و این مراکز آموزش را درست کرده بود که پرورش بدهد، تربیت بکند از نظر کشاورزی که خودش استخدام بکند و لذا این ها بعد از این دوره دبیرستانی که طی می کردند، استخدام می شدند در وزارت کشاورزی. حالا یا به عنوان مروج یا به عنوان تکنسین دستگاه های مختلف. آن زمان لازم بود که وزارت کشاورزی بگوید که آقا من نیروی مورد نیاز خودم را خودم باید تربیت بکنم که بدانم چه می خواهم. اما الآن فرقی بین ما و آموزش و پرورش نیست. آموزش و پرورش هم این ها را می گیرد و بعد از دیپلم دادن به این ها، این ها را راهی می کند تو خیابان و بیابان. ما هم همین کار را می کنیم. آموزش و پرورش می گوید که من مسئول آموزشم. من کاری به استخدام ندارم. ما که نمی توانیم این حرف را بزنیم. به ما خواهند گفت آقا شما که نیاز نداشتید، چرا این ها را معطل کردید و راهی خیابان و بیابان کردید. لذا پیشنهاد کردم که آقا بیاییم آموزش رسمی را واگذار کنیم به آموزش و پرورش.
نوروزی: چه زمانی این پیشنهاد را کردید؟ زمانی که مسئولیت در مرکز داشتید؟
جنیدی: نه. سازمان آموزش بودم، به عنوان کارشناس آموزش. این پیشنهاد را دادم. پیشنهاد پذیرفته نشد.
نوروزی: یعنی رئیس سازمان آموزش کشاورزی قبول نکرد.
جنیدی: رئیس سازمان آموزش کشاورزی، آن موقع همین آقای مهندس حسینی بود. ولی شهبازی زمانی که رئیس بود، فردی را آورده بود، گذاشته بود رئیس آموزش رسمی.
نوروزی: آقای عبدالملکیان را می فرمائید.
جنیدی: عبدالملکیان. ایشان پستی را گرفته بود، در حالی که هیچ گونه تجاربی در این زمینه نداشت. ایشان زیر بار به هیچ عنوان نمی رفت که آموزش رسمی را بدهیم به آموزش و پرورش. لذا به هیچ عنوان زیر بار نرفت. لذا ما در این زمینه موفق نشدیم.
لزوم آموزش روستائیان در سرمزرعه خودشان
اما، برویم سراغ آموزش روستائیان. من با توجه به تجربه ترویج، گفتم آقا آموزش روستائیان کلاسی که نمی تواند باشد که روستائی را جمع کنیم بیاوریم این جا در یک کلاس، یک معلم هم برود سر کلاس، برای این ها یک سری تئوری بگوید. روستائی را باید در مزرعه اش آموزش داد. حتی اگر می خواهیم یک کار جمعی را هم آموزش بدهیم، در هر دهی در همان ده خودشان، روستائیان آن ده را جمع کنیم، یک مطلب عمومی مربوط به آن ده را آموزش بدهیم که روستائی شب برود خانه خودش. ظهر برود خانه خودش. اگر روستائی شب در خوابگاه بخوابد، یک معلم هم تئوری آموزش بدهد، این آموزش نمی شود برای آن.
تجربه ای عملی در جلب اعتماد کشاورزان در آموزش های ترویجی
و این تجربه ای است که خودم داشتم. ما سال اولی که رفتیم شاهرود، زمستان موقع هرس شد. شاهرود هم می دانید که یکی از محصولات عمده اش انگور بود. من یادم است کاملا، می رفتم داخل باغات می دیدم این بندگان خدا یک هرس می کنند، حتی همان جوانه بارده را هم می زنند. بلد نیستند. خود من هم رشته ام باغبانی نبود. بلند شدم رفتم پیش آقای دکتر ناظمیه. نمی دانم می شناختید یا نه؟
نوروزی: نه خیر.
جنیدی: آقای دکتر ناظمیه استاد باغبانی دانشگاه تبریز بود که تجربیات عملی خوبی داشت. الآن نمی دانم هستند یا نیستند. از ایشان یک سری اطلاعات عملی کسب کردم. ایشان یک کلکسیون انگور هم در تبریز داشت. حتی به من گفت که فلانی می توانی برای من از ارقام انگور شاهرود از هر کدام 50 قلمه برای من بفرستی. من آمدم برای ایشان از ارقام مختلف انگور شاهرود که یادم است آن روز 19 رقم انگور در شاهرود پیدا کردم، از هر کدام 50 قلمه گرفتم و توسط قطار برای ایشان فرستادم. بعد وقتی آمدم شاهرود، زمستان چکمه پوشیدیم و می رفتم این باغ، آن باغ. هر کجا که می رفتیم، کشاورزها موافقت نمی کردند، مقاومت می کردند. تا این که ما یک کشاورزی را پیدا کردیم به نام اسمش علی بود، فامیلیش یادم رفته الآن. ایشان باغ خیلی خوبی داشت و علاقه مند بود. ولی وقتی به ایشان گفتم که بیا من باغت را امسال هرس بکنم، مقاومت کرد. گفتم اجازه بده تو فرض کن در این باغت دو تا درخت نداری. سه تا درخت نداری اصلا. من می خواهم این سه تا درخت را خشکش کنم. غیر از این است؟ گفت که می خواهی چه کار کنی؟ گفتم می خواهم این سه تا درخت را خودم هرس بکنم، ولو این که خشک بشود و موقع بار کشاورزها را از اطراف بیاورم این جا را ببینند. فامیلیش حسن دایی بود، حالا یادم آمد. گفت باشد. سه تا درخت را خودت انتخاب کن. ما سه تا درخت انتخاب کردیم و موقع بار، موقع محصول که شد به خود علی آقا گفتم که آقا جان حالا خودت مقایسه کن. و بعد هم به او گفتم علتش این بود که تو جوانه بارده را می زدی. قبول کرد. قبول کرد و ما توانستیم ماشین بگیریم از روستاهای اطراف، کشاورزها را بیاوریم این جا، همین جا ببینند. طوری شد که سال بعد کشاورزها، باغدارها خودشان می آمدند اداره نوبت می گرفتند که ما برویم باغشان. هر کدام می گفتند که در باغ ما دو تا درخت را برای ما بزنید، ما ببینیم. خودم هم می رفتم به مزرعه و باغات این ها ببینم مشکلات شان چیست. می آمدم مطالعه می کردم و مشکلاتشان را همان جا سر مزرعه برای شان توضیح می دادم.
آموزش ترویجی در زمینه مقابله با پوسیدگی طوقه درختان
برای نمونه یک منطقه ای دارد شاهرود به نام بسطام. باغات پشت بسطام اکثرا سیاه ریشه بود. اکثر باغات. من وقتی رفتم آن جا مطالعه کردم دیدم اکثر این ها دچار یک بیماری است. من هم رشته ام بیماری ها نبود. ولی با مطالعه و مشاوره با بعضی از اساتید دیدم این بنده های خدا به علت مصرف آب بی رویه این بیماری را در باغشان شایع کردند. لذا ما راه افتادیم در باغات پشت بسطام به همه شان پیشنهاد کردیم اولا روش آبیاری تان غلط است. آب نباید پای طوقه درخت را بگیرد. ثانیا این که مقدار آب زیاد است. باید کم بکنید. و بعد هم گفتم که این درخت که خشک شده بر اثر این بیماری، این را باید دربیاورید، بسوزانید و بعد گودالش را پرنکنید. گودالش را نهال نکارید. یک مقدار کات کبود با آب آهک در این گودال بریزید، بگذارید آفتاب بخورد. تا این قارچ که در این خاک زندگی می کند، از بین برود. یک برنامه آبیاری به آنها دادیم و یک روش آبیاری دادیم. این تجربه را من در شاهرود داشتم و موفق بود.
باور به واگذاری آموزش روستائیان به ترویج
لذا این جا پیشنهاد کردم که این روستائی ها هر چه می خواهید یادشان بدهید، در ده خودش یادش بدهید. سر مزرعه اش. با این تجربیات که دیدم آموزش در مزرعه و باغ موفق بوده، این جا پیشنهاد کردم که آقا آموزش روستائیان را هم جمعش کنید. آموزش روستائیان را بدهید ترویج. حتی اگر ترویج قرار است از مربیان آموزشی استفاده بکند در خود روستا استفاده بکند. روستائی ها را جمع بکند و یک مطلبی که در آن روستا شایع است و عام است برای شان توضیح بدهد. این جا هم نیاورید سر کلاس. هیچ فایده ای ندارد. این هم مقبول نیفتاد. این پیشنهاد ما هم مقبول نیفتاد. شاید علتش هم این بود که بودجه داشت.
اعتقاد به آموزش کارکنان به عنوان یگانه فعالیت آموزش کشاورزی
من معتقد بودم که وزارت کشاورزی و سازمان آموزش باید فقط به آموزش کارکنانش بپردازد و باید بتواند ارتقاء عملی و علمی به کارکنانش بدهد. غیر از این وظیفه ای ندارد. این عقیده هم ماند پیش خودم. تا این که مدتی گذشت، بحث مدرک گرایی مطرح شد. مدرک گرایی مطرح شد. بورس خارج رفتن مطرح شد. در همین فاصله هم بنده را گذاشتند، مسئول امتحانات. در سازمان آموزش هر گونه امتحان و کنکوری که می خواست برگزار بشود، مسئولیتش را به ما دادند.
دقت در سلامت برگزاری آزمون
آخرین باری که من در اتاق رئیس بودم یک امتحان استخدامی بود. آن موقع این خانه هنوز خراب نشده بود. خانه قدیمی بود. اتاق پذیرایی مان الآن جلو است، آن موقع عقب بود. من اتاق پذیرایی را کرده بودم اتاق کارم. چون امتحان، سئوال این ها همه اش محرمانه است. در اداره در اتاق کارم غیر از من پنج نفر دیگر هم بودند، جای مناسبی برای این کار نداشتم. لذا همه کارها را خانه انجام می دادم. در خانه هم به بچه ها گفته بودم، به مرحوم خانمم گفته بودم که اگر کسی چیزی خواست، ندهید. یک وقت ممکن است بیایند، ندهید. بگویید خودش نیست و همه اش در یک کمد بود و درش هم قفل بود. تا این که امتحان استخدامی بود، من همه سئوال ها را آماده کردم. تکثیر هم به اداره نمی دادم برای تکثیر. در کرج یک جایی بود، یک روز آن جا را اجاره می کردم. کرکره را می کشیدم پایین، دیگر تا آن ورقه آخرش را تکثیر می کردم. همه این ها را تکثیر کردم و آماده کردم، آوردم. عباس کشاورز آن موقع معاون بود. معاون سازمان تحقیقات بود. رئیس سازمان به من گفت که آقای کشاورز گفته که سئوال ها را می خواهم ببینم. گفتم من عباس کشاورز را میشناسم، به ایشان مطمئن هم هستم، اما، اطرافیانش را نمی شناسم و مطمئن نیستم و لذا به آقای کشاورز بگویید یک روز بیاید منزل ما، یک چایی تلخ هم بخورد، ببیند سئوال ها را. بعد هم بلند شود، برود. من سئوال ها را به سازمان تحقیقات نمی دهم. قضیه گذشت. چند روز بعد گفت که خودم می خواهم سئوال ها را ببینم، یک بررسی بکنم. گفتم خودتان هم لطف می کنید می آیید منزل ما، چون در اداره جای مناسبی نیست. شما دارید سئوال ها را می بینید، یکی از در وارد شد. لذا شما لطف کنید بیایید منزل ما یک چایی تلخ هم بخورید و سئوال ها را ببینید. گفت که می شود من ماشین خودم را به شما بدهم، بروید سئوال ها را بیاورید این جا، در اتاق را هم قفل می کنیم، من سئوال ها را ببینم. ماشین خودش را در اختیار ما گذاشت و آمدیم از هر کدام یک نمونه برداشتیم، رفتیم. در اتاق را قفل کرد و یک نگاهی کرد و یک سری سئوال های رئیسانه از ما کرد و ما هم جوابش را دادیم، تا روز امتحان. امتحان که انجام شد، خیلی با دقت امتحان برگزار شد، من دیدم سفارشات شروع شد. از طرف دو نفر از مقامات سفارشات شروع شد. مقامات خود سازمان. من هم می گفتم خدا دو تا گوش داده برای این که از یکی بگیری و از دیگری در کنی. می شنیدم، ولی توجهی نمی کردم. این ها دیدند که نه. ما هم ورقه ها را آوردیم خانه و تصحیح کردیم و همه کارهایش را کردیم و لیست نمرات را همه تنظیم کردیم. حتی یک نفر داشتیم زرتشتی بود. برای این که از این هم ما حقی تضییع نکرده باشیم، من رفتم سازمان امور اداری سئوال کردم که آقا این یک نفر زرتشتی است و من نمی خواهم حق این را هم تضییع کنم، لذا این مسلما سئوال های معارف اسلامی را جواب نداده، من چه کار کنم که حقی از این تضییع نشود. گفتند نمره اش را سرشکن کن در سایر دروسش. ما هم این کارها را انجام دادیم که حقی از کسی تضییع نشود. وقتی لیست نمرات را تنظیم کردیم، دیدم که ساز زدند برای این که ورقه ها باید تجدید نظر بشود. آن دو مقام رفتند پیگیری، پیگیری، پیگیری که باید اوراق را به ما بدهد. به رئیس سازمان گفتم تجدید نظر اصلا حرفی نیست. هیچ مشکل ندارد. اما، من اوراق را به آن ها نمی دهم. اوراق را به دیگران نمی دهم. یک نفر را شما تعیین بکنید، یک نماینده را سازمان امور اداری تعیین بکند. به تصحیح من ایراد دارند دیگر، به تصحیح من ایراد دارند، اشکال ندارد، یک نماینده شما تعیین بکنید، یک نماینده هم آن ها تعیین بکنند(سازمان امور اداری) و خود من هم می نشینیم سه نفری یک اتاق درش را قفل می کنیم، هیچ کس را راه نمی دهیم. ورقه ها را تجدید نظر می کنیم. گفت پیشنهاد خوبی است. رئیس سازمان گفت پیشنهاد خوبی است. گفتم اوراق را به هیچ کس نمی دهم. ایشان نماینده اش را تعیین کرد. سازمان امور اداری هم نامه نوشتیم، آن ها یک نفر را تعیین کردند و آمدند و سه روز نشستیم تو اتاق و در اتاق را قفل کردیم. یادم است که اتاق مدیر ساختمان را هم گرفتیم. واحد ساختمانی مان یک مدیر داشت، آقای مهندس خرمی، اتاق ایشان را گرفتیم و درش را هم قفل کردیم. نشستیم تمام اوراق را یک بار دیگر چک کردیم. دیدند نه. دیگر اشکالی بر اوراق نیست. باز آن ها اصرار بر این کردند که باید اوراق را باید به ما بدهد. از آن طرف من با رئیس سازمان در ارتباط بودم. به ایشان گفتم که آقا من به هیچ عنوان اوراق را به این ها نمی دهم. چون می دانم این ها هدف شان چیست. من نسبت به آن برادر زرتشتی هم نمی توانم روز قیامت جوابش را بدهم. چه برسد به دیگران. لذا ما اهل این کارها نیستیم. شما هر کاری دلت می خواهد بکن. لذا ما مقاومت کردیم. ورقه ها هم که تجدید نظر شد، سریع صورت جلسه کردم، یک برگه اش را با لیست نمرات دادم به نماینده سازمان امور اداری و برداشت و برد. دیدند نه، کاری نمی شود کرد.
بازنشستگی از خدمت
نوروزی: چه سالی بازنشست شدید؟
جنیدی: من آخر اسفند 79 .
نوروزی: یعنی هنوز ادغام صورت نگرفته بود.
جنیدی: نه خیر.
نوروزی: چه زمانی از مرکز رفتید به سازمان آموزش؟
جنیدی: فکر می کنم که سال 64 بود. اگر اشتباه نکنم.
نوروزی: یعنی شما تقریبا دو سال در دوره مدیریتی مهندس نایب در مرکز بودید.
جنیدی: بله. من با ایشان بودم.
نوروزی: شما اصلا آقای رهنورد را ندیدید؟
جنیدی: من یک ماه بود که آمده بودم که ایشان رفتند. یک ماه هم با ایشان کار کرده بودم.
نوروزی: تحصیلات ایشان چه بود؟
جنیدی: ایشان لیسانس کشاورزی بود.
نوروزی: وقتی که ایشان رفت، دیگر برنگشت؟
جنیدی: دیگر برنگشت.
نوروزی: مثل این که با این خانم زهرا رهنورد هم نسبتی داشت؟
جنیدی: برادرش بود. آن طور که من اطلاع پیدا کردم، برادرش بود.
آسیب شناسی سپاه ترویج و آبادانی
نوروزی: خاطرتان می آید که قبل از رهنورد چه کسی آن جا رئیس بود؟
جنیدی: نه. قبل از رهنورد این جا پادگان بود. پادگان سپاه ترویج بود. ولی قبل از این که سپاه ترویج تشکیل بشود، این جا دبیرستان کشاورزی بود، وابسته به وزارت کشاورزی. ولیکن وقتی سپاه ترویج تشکیل شد، این جا شد پادگان سپاه ترویج. سپاهیان ترویج می آمدند این جا یک چهارماهی دوره می دیدند و من با همین هم موافق نبودم. آن موقع شاهرود بودم، می آمدند به شهرستان ها من می دیدم شان. دیپلم ادبی بود، دیپلم تجربی بود، آن موقع می گفتند، طبیعی. این آدم آمده است، چهار ماه این جا، یک دوره ای دیده. این دوره هم سمبلیزیشن بوده. بیشترش کارهای نظامی و این ها، حالا این را فرستاده اند به ده برای این که مروج کشاورزی بشود. این نمی تواند. لذا من پیشنهادم این بود آقا برای سپاهی های ترویج از دیپلمه های کشاورزی فقط استفاده کنید.
نوروزی: فکر می کنم که طبق قانون هم فقط آن ها باید جذب می شدند.
جنیدی: بله ولی متأسفانه اکثرشان دیپلمه های غیر کشاورزی بود. تک و توک در بین شان دیپلمه های کشاورزی بود. و این ها هم اکثرشان چون نمی توانستند در ده کار بکنند، ما یک درگیری عجیبی با این ها داشتیم. اکثرا در ده نمی ایستادند، فرار می کردند، هر وقت می رفتیم ده نبودند. اکثرا نبودند، می رفتند، این طرف، آن طرف. برای این که سواد این که بتوانند جواب کشاورز را بدهند، نداشتند. جالب هم این بود که بعد از این دوره خدمت، بعضی از این ها استخدام می شدند، به عنوان مروج کشاورزی. دیپلم ادبیه. هیچ گونه اطلاعات کشاورزی ندارد. فقط به صرف این که دوران خدمتش سپاه ترویج بوده حالا می شود مروج. این نمی توانست موفق باشد. ما با این ها درگیری داشتیم.
نوروزی: شما خودتان هم سپاه ترویج بودید؟
جنیدی: من با دیپلم رفتم خدمت سربازی. سپاه بهداشت بودم.
تمجید از نظام آموزشی کارشناسی ناپیوسته
نوروزی: اگر نکته ای به نظرتان می رسد، بفرمائید.
جنیدی: وقتی که آموزش علمی- کاربردی تشکیل شد، چون من خودم در تدوین یک سری از برنامه ها و سرفصل های دروس علمی- کاربردی شرکت داشتم، آن موقع نظر من بر این بود، حالا چند سال است که در کار نیستم و اطلاعی ندارم، می گفتم آقا شما می خواهید علمی- کاربردی آموزش بدهید، بسیار هم خوب است. آقای دکتر یزدی صمدی یک برنامه خیلی خوبی داشت، ولی برنامه اش اجرا نشد. ایشان برنامه اش این بود می گفت لیسانس های کشاورزی باید دو سال بروند دانشکده کشاورزی، بعد دو سال این ها را بفرستند در یک مزرعه، مزارع بزرگ کار بکنند، بعد برگردند دو سال بعدش را بخوانند که این عمل با تئوری توأم شده باشد. ولی متأسفانه این برنامه ایشان به انجام نرسید.
لزوم آموزش عملی مربیان علمی- کاربردی
جنیدی: من یک بار این مطلب را گفتم شما بیایید ده سال، بیست سال، سی سال قبل بچه های دانشکده های کشاورزی که کنکور داده اند و وارد دانشکده های کشاورزی شده اند را بررسی کنید. ببینید چند نفرشان کشاورزی انتخاب اول شان بوده. نه چند نفرشان انتخاب تا دهم شان بوده. اکثرا بچه ها قبلا رشته های مناسب تری را زدند، آخر سر گفتند کشاورزی را هم می زنیم تا نرویم سربازی. بیایید بررسی کنید، ببینید چند نفر با علاقه آمدند رشته کشاورزی. این نیاز به یک بررسی و تحقیق دارد و لازمه اش این است که آمار تمام بچه های کشاورزی را در ده سال گذشته، بیست سال گذشته، سی سال گذشته در بیاوریم، همه را دارند دیگر وزارت علوم همه را دارد، این ها را بیاوریم بررسی کنیم. یک جدول آماری تشکیل بدهیم، ببینیم چند نفر از این ها تا انتخاب دهم شان بوده رشته کشاورزی. این بچه ای که با علاقه نیامده دیگر حاضر هم نیست برود کار سخت کشاورزی را انجام بدهد. دنبال این است که یک مدرکی بگیرد و پشت میزی بشیند. لذا من گفتم آقا شما اول بیایید مربیان تان را علمی- کاربردی کنید. اول بیایید مربیان تان را علمی- کاربردی تربیت بکنید و این ها را بگذارید مربی علمی- کاربردی. من یادم است زمانی که من خودم دانشجو بودم استاد باغبانی تئوری می گفت. به پای عمل که می رسیدیم من یادم است در باغبانی یک آقایی بود به نام آقای زمین یار. شاید شما هم دیده باشید. کار عملی را می سپردند دست ایشان. استاد موقع عمل اصلا همراه دانشجو نبود. این دانشجو دیگرکار یاد نمی گرفت. ولی آقای زمین یار و آقای دهقان شعار دو تا از کارگرهایی بودند که با تجربه بودند. خدا رحمت شان کند. آقای دهقان شعار که خبر دارم فوت کرده ولی آقای زمین یار را نمی دانم. گفتم اول بیایید یک دوره عملی بگذارید برای آن هایی که می خواهند تدریس بکنند. کار عملی یاد بگیرند. بعد دوره علمی- کاربردی را بگذارید.
توانمندی های مهندس محمد عروجلو از دانش آموختگان مرکز آموزش کشاورزی کرج
جنیدی: چون شما اهل تحقیق و مطالعه هستید من یک نفر را به شما پیشنهاد می کنم، حتما بروید ببینید ایشان را. یک دانش آموزی من داشتم همین مرکز کرج به نام آقای محمد عروجلو.
نوروزی: آقای نایب هم خیلی تعریف ایشان را می کرد. ماشین آلات خوانده بود.
جنیدی: بله. ایشان از زمانی که بچه بود علاقه مند بود به ماشین آلات. وقتی دیپلمش را گرفت، رفت رشته ماشین آلات، دانشکده کشاورزی کرج. سال دوم بود، من یک روز صدایش کردم. گفتم محمد، گفت بله، گفتم که بیا همین الآن در مرکز آموزش مشغول به کار شو. الآن به عنوان تکنسین مشغول به کار شو، وقتی لیسانست را گرفتی به عوان مربی مشغول می شوی. گفت تو که مربی من بودی چقدر حقوق می گیری؟ خوب دقت بکنید. گفت من الآن نه کارگاهی دارم، نه مغازه ای دارم، دانشجو هم هستم، الآن به روزی صد هزار تومان، دویست هزار تومان قانع نیستم. گفتم چه کار می کنی؟ یک پژو قراضه داشت. از آن پژوهای قدیمی. گفت صندوق عقب این کارگاه من است. تمام ابزار آلات این جاست. به جای این که کشاورز پمپش خراب می شود، بردارد بیاورد شهر، من می روم آن جا. به جای این که کمباینش را برود یک کفی بگیرد، بردارد بیاورد، من می روم آن جا. همان جا تعمیر می کنم، تحویلش می دهم، برمی گردم، می آیم. آن هم خوشحال، من هم خوشحال. و لذا من با استخدام موافق نیستم. قضیه گذشت. دانشکده به او پیشنهاد داد. بعد از این که لیسانسش را گرفت دانشکده به او پیشنهاد داد که آقا بیا دانشکده استخدام شو. به دانشکده گفت من حرفی ندارم، اما، یک شرط دارد. من کارهای شما را انجام می دهم، ولی تابع ساعت اداری شما نیستم. کار شما را روی زمین نمی گذارم بماند، ولی تابع ساعت شما نیستم. قبول کرد دانشکده. یک مدتی کار کرد دید، نه. اصلا نمی تواند با سیستم اداری بکند. بعد هم فوق لیسانس ماشین آلات گرفت. ایشان الآن یک کارگاه دارد در شهریار، خانه اش کرج است. خانه اش همین دولت آباد کرج است. شما هیچ وقت ایشان را با لباس رسمی نمی بینید. همیشه لباس کار تنش است. شما انگشت هایش را نگاه کنید، کاملا معلوم است که این انگشت، انگشت کار است.
دو مورد از غیرت و علاقه مندی به ایران
ابتکارات بسیار جالبی دارد. طرح های بسیار جالبی دارد. حتی یک طرحش را دو سه سال پیش بود کره ای ها آمدند از وی بخرند. ایران به او امکانات نمی دادند که ببرد به تولید انبوه. یک نوع تراکتور خاصی بود، خودش هم وضع مالی اش طوری نبود که بتواند. کره ای ها آمدند که این را بخرند. گفت می دهم، به یک شرط. وقتی ساختید، بنویسید ایران. گفتند نه خیر وقتی ما امتیازش را از تو خریدیم، دیگر نمی نویسیم ایران، می نویسیم کره. گفت من هم به شما نمی دهم. خودم هر جوری شده می سازم، ولی به شما نمی دهم. مگر این که بنویسید ایران.
باز یک نمونه دیگر، آلمانی ها آمدند سراغش. آلمان اوایل انقلاب شش تا ماشین کشاورزی به ما دادند. هدیه کردند. هدفشان از این هدیه رضای خدا نبود، وابستگی بود. این شش تا را هر کدام به یک محلی فرستادند در ایران. هر شش تا سر یک قطعه رفت بعد از یک ماه کار کردن ماند. هر چه از آلمان درخواست می کردند، نمی داد قطعه را دیگر. برای دادن قطعه شرایطی قائل بود. هدفش وابستگی بود. ایران هم زیر بار نمی رفت. ایشان یک روز بلند می شود، می رود دزفول، برای تعمیر یک پمپ آب. می بیند که فلان وسیله آن جا خوابیده. سئوال می کند این چیه؟ می گویند که این را آلمانی ها هدیه کردند، یک ماه هم کار کرد فلان قطعه اش خوابید. خراب شده، آلمانی ها هم دیگر قطعه به ما نمی دهند. می رود و این قطعه را باز می کند. قطعه را باز می کند و می آورد کرج. اول آلیاژ شناسی می کند قطعه را. بعد با آلیاژ بهتری، محکم تر این قطعه را می سازد. برای نمونه اولی را می سازد، بلند می شود می رود دزفول. و برای این که این قطعه دو مرتبه خراب نشود، یک پوشش هم برایش می سازد. می رود و راه می اندازد. ماشین راه می افتد. فکر کنم کمباین بود. یادم نیست الآن ماشینش چه بود. گفته برای من، یادم نیست. می پرسد بقیه شان کجاست، برای همه شان می سازد. آلمانی ها متوجه می شوند و گزارشش را می دهند که آقا ماشین ها راه افتاد. می گویند یک جوانی است و این قطعه را ساخته است. می گویند این نباید بتواند بسازد. ببنیم این کیه. بلند می شوند می آیند این جا و با این یک مصاحبه می کنند و دعوتش می کنند آلمان. می گفت وقتی من رفتم آلمان، از من یک استقبال سیاسی انجام دادند. مثل یک سیاسی. می گفت ده روز از من پذیرایی کردند. بردند تمام آلمان و مناطق دیدنی اش و همه جا را به من نشان دادند. بعد ما را بردند به کارخانه مسی فرگوسن. می گفت من در این کارخانه رفتم آن ها دنبال این بودند که فقط به من نشان بدهند، من دنبال این بودم که فوت کوزه گری شان را یاد بگیرم. می گفت بعد از این، یک روز یک جلسه نهاری تشکیل دادند و به من پیشنهاد کردند که آقا شما بیا آلمان. گفتم محال است من بیایم آلمان. گفتند هر چی بخواهی به شما می دهیم. هر چی بخواهی به شما می دهیم. گفتم من نان و پیاز ایران را به هر چی از آلمان شما ترجیح می دهم. می گفت به آن ها گفتم که کارشناس شما آمده خانه من را دیده در دولت آباد کرج. خانه محقری دارم. آن خانه محقر را به بهترین کاخ شما نمی دهم. می گفت طوری شد که موقع برگشت این ها که از من آن استقبال را کردند، یک نفر دنبال من فرودگاه نیامد. الآن هم شما بروید ببینید، ابتکارات جالبی دارد. واقعا خودش اهل فن است. خودش اهل کار است.
محیط بسیار مناسب برای کارآموزی دانشجویان ماشین آلات کشاورزی
یک ابتکاری که دو سال پیش من دیدم و خیلی خوشم آمد به دانشکده اعلام کرده که آقا فارغ التحصیلان رشته ماشین الات که خواهان کار عملی هستند، می خواهند کار عملی یاد بگیرند، من حاضرم مجانا به این ها شش ماه دوره عملی بدهم. آن چه که لازم است به این ها یاد بدهم. پول هم از این ها نمی خواهم. فقط علاقه از این ها می خواهم. بیایند این جا مثل من لباس کار بپوشند. این جا که می آیند مثل خود من لباس کار بپوشند. لذا علاقه مندها الآن می روند آن جا، لباس کار می پوشند، عین خودش. و من حتما ایشان را توصیه می کنم به شما. حتی من معتقدم دانشجوهای رشته ماشین آلات را بفرستید آن جا کارآموزی بکنند. رشته ماشین آلات بروند، هم بازدید بکنند، هم کارآموزی بکنند و هم از ایشان انگیزه کار را یاد بگیرند.


