تاریخ شفاهی مرکز آموزش عالی امام خمینی و آموزشکده کشاورزی کرج

مصاحبه با دکتر علیرضا علی اکبر درباره مرکز آموزش عالی امام خمینی

مصاحبه عباس نوروزی با دکتر علیرضا علی اکبر، رئیس آموزشکده کشاورزی کرج
۰۴ اسفند ۱۴۰۴ | ۱۵:۱۴ کد : ۱۱۶۴۱ مصاحبه‌ها و گزارش‌ها
تعداد بازدید:۲۲
عضو هیئت علمی مرکز: علیرضا علی اکبر, عباس نوروزی
مصاحبه عباس نوروزی با دکتر علیرضا علی اکبر، رئیس آموزشکده کشاورزی کرج از مجموعه تاریخ شفاهی مرکز آموزش عالی امام خمینی و آموزشکده کشاورزی کرج. وی از 1371 تا 1372 رئیس آموزشکده کشاورزی کرج بود.
مصاحبه با دکتر علیرضا علی اکبر درباره مرکز آموزش عالی امام خمینی

معرفی سوابق شغلی و تحصیلی

نوروزی: آقای دکتر می خواستم از خدمتتان خواهش کنم سوابق شغلی و تحصیلی خود را بفرمائید.

علی اکبر: پدر من از قشقائی های شیراز بود و مادرم هم اصالتا تبریزی بود. به قول معروف ما بازار مشترکی هستیم. من دیپلم ریاضی هستم. نفر سوم ریاضی تهران بودم، وقتی فارغ التحصیل شدم. متولد جنوب تهران، خیابان عباسی خاکی هستم. تقریبا بین گمرک و سر پل امام زاده معصوم. پدرم راننده بود و ده تا بچه داشت. مادرم خانه دار بود. ته عباسی یک مدرسه ای بود به نام هاتف. ما سه هزار نفر بودیم که آن جا درس می خواندیم که از میان آن ها من اشتباده کردم آمدم دانشگاه. چون اگر شما الان بروید به خیابان عباسی کلی طلافروشی و ضبط صوت فروشی آن جا است که همه آن ها هم کلاسی های من هستند. آن موقع کسی درس خواندن را مایه زندگی نمی دانست.

نوروزی: چه سالی دیپلم گرفتید؟

علی اکبر: چهل و شش.

ورود به دانشکده افسری

نوروزی: بعد وارد دانشگاه شدید؟

علی اکبر: نه. وقتی سال چهل و شش دیپلم گرفتم، پدرم بسیار علاقه مند بود که من افسر بشوم. بنابراین، من را برد گذاشت دانشکده افسری. من هم آن جا نفر اول شدم و چون از نظر فیزیکی ورزشکار خیلی خوبی بودم و رزمی کار می کردم، کنکور ورودی آن جا پذیرفته شدم و نزدیک یک سال و خرده ای آن جا بودم. آن جا متأسفانه چیزهایی را دیدم و متوجه شدم که این ارتش آن ارتشی که تصور پدر من و یا خود من بود، نیست. بالاخص شب ها که نگهبان بودم و گشت می زدم، مثلا در اقدسیه و یا در خود دانشکده افسری متوجه شدم که یک ساماندهی است، ولی بیخ و بنی به آن صورت ندارد و افسران عالی رتبه به عنوان یک افسر عالی رتبه صاحب فکر و اندیشه نیستند. تا جایی که حتی خوب های آن ها در درجه سرهنگی همه بازنشست می شوند و می روند. افسرانی که تحصیل کرده اند، حقوق دانند، مهندس هستند، مخزن لغوی شان بسیار بالاست و قدرت اداری شان بسیار بالا است. در مقابل کسانی که به قول معروف متملقند، رشد می کنند.

اهتمام به خروج از دانشکده افسری ارتش

علی اکبر: آن موقع دانشگاه های ایران، به طور جداگانه امتحان ورودی داشتند و کنکور سراسری نبود. همزمان با یک دوره ای که ما در کویر داشتیم به خواهرم گفته بودم که من را در آزمون ورودی دانشگاه صنعتی شریف فعلی که آن موقع می گفتند آریامهر، تهران و شیراز ثبت نام کند. ده تومان می گرفتند و ثبت نام می کردند. ایشان هم این کار را کرده بود. بعد شب کنکور صنعتی شریف از یک طریقی یک کامیونی را خلاص کردیم و از نقلیه آوردیم بیرون و من را آوردند تا جاده قم و من شش صبح تهران بودم. آن موقع همه ماشین ها می آمدند شمس العماره. سوار شدم آمدم، مادرم پشت بام خوابیده بود. وقتی من را دید وحشت کرد. لباس هایم را عوض کردم و وسایلم را برداشتم و هفت دم در دانشگاه شریف بودم که درها را بستند. رفتم امتحان و دادم و حالا شما حساب کنید یک سال و خرده ای در عملیات رزمی و جنگی در دانشکده افسری بودم و اصلا مطالعه ای نداشتم. ولی از لحاظ ذهنی شاگرد بسیار قوی ای بودم. سه بعد از ظهر امتحان تمام شد. آمدم خانه و با مادرم خداحافظی کردم و یک چیزی خوردم و برگشتم. وقتی برگشتم من را یک هفته ای زندانی کردند. به دلیل غیبت یک روزه. در خود کویر زندانی کردند. بعد فرستادند ما را به علمده[1] نور در مازندران. آن جا مصادف شد با کنکور دانشگاه تهران. شب ها از بابل برای ما شام می آوردند. ما چهار تا گروهان بودیم آن جا. وقتی دیگ های برنج خالی شد، من پریدم پشت یک ریو و رفتم پشت یک دیگ قایم شدم و تا رسید بابل از پشت ریو پریدم پایین. بیست تومان دادم به یک ماشین و من را دربستی آورد تهران و رفتم در کنکور دانشگاه تهران شرکت کردم. در یک عملیات بودیم که نتایج اعلام شد و من دیدم که در صنعتی شریف من جزء ده درصد اول هستم. تهران هم الکترونیک قبول شدم. در دانشکده افسری شهریور ماه دانشجوهای سال بالا تعطیل بودند. درست سی شهریور من آمدم صنعتی شریف دیدم درست آخرین روز ثبت نام است. ثبت نام کردم و دیگر نرفتم.

نوروزی: یعنی دانشکده افسری دیگر نرفتید.

علی اکبر: بله. چند تا از افسرها می آمدند و می گفتند دیگر نیا. قبل از این که من اصلا بخواهم این کار را بکنم با چند تا از افسرهای جزء مشاوره کردم و به من گفتند برو از این ارتش. حتی یکی شان این جمله را یادم است که گفت: "اگر قرار باشد شلوارت را بفروشی برو از این جا". ببینید چه قدر در سطوح پایین نارضایتی بود.

نوروزی: تبعات نداشت برای تان؟

علی اکبر: چرا. تبعات داشت. دیگر از آن به بعد دیگر همیشه دژبان می آمد دمِ در خانه مان، در دانشگاه و پدرم خیلی اذیت شد. آخر سر یک سالی وضعیت من به همین ترتیب گذشت و هیچ کس هم کمک نکرد، تا پدرم در دانشکده افسری یک ارتباطی پیدا کرد و یک آقایی بود که یک کاری داشت و پدر من می توانست برایش انجام بدهد. آن در کارگزینی آن جا بود، نامه استعفای من را گذاشت لای برگه سررشته داری و گذاشت جلوی فرمانده دانشکده و آن هم همه را امضا کرد و به این ترتیب، ما استعفا دادیم. ولی هجده هزار و خرده ای تومان برای این مدت غرامت صادر کردند که پدرم ماهی صد تومان می داد. حالا شما حساب کنید خود خانه ما که در آن زندگی می کردیم آن موقع ده هزار تومان هم نمی ارزید. دیگر ما خلاص شدیم.

ورود به دانشگاه صنعتی شریف

نوروزی: دانشگاه شریف چی می خواندید؟

علی اکبر: شریف شیمی می خواندم. حالا چه ظلم هایی در حق من در دانشگاه صنعتی شریف شد را من نمی خواهم بگویم. برای این که یادآوری آن ها یک مقداری من را اذیت می کند. چون در گروه ما که داشتیم درس می خواندیم تنها بچه ای که از نظر مالی یک مقداری از بقیه وضعش بدتر بود، من بودم. بنابراین، در آن چند سال ما تدریس می کردیم و کار می کردیم تا بالاخره آن مدت را گذراندیم. یادآوری آن جا و کارهایی که استادهایی که تازه از آمریکا آمده بودند، مشکلاتی برای من از نظر فهم و شعور اجتماعی به وجود آورد که متوجه شدم آن چیزی که من در جنوب شهر تجربه کردم در شمال شهر نیست. حتی حسش هم نیست.

کار و تحصیل در مقاطع فوق لیسانس و دکتری

علی اکبر: بالاخره درس ما تمام شد.  شریف که تمام شد یک مدتی رفتم پالایشگاه آبادان، بعد یک بورسی آمد در آسیا دو تا بود از دانشکده فنی پراگ[2]. من در آن بورس شرکت کردم و قبول شدم. دو نفرمان از ایران قبول شدیم. منتهی نفر دوم نیامد و من رفتم دانشگاه فنی پراگ.

نوروزی: این که می فرمائید قبل از انقلاب است ؟

علی اکبر: بله. رشته ام را تغییر دادم به مهندسی شیمی. مهندسی شیمی ام را گرفتم. بعد فوق لیسانس مهندسی شیمی، شیمی- فیزیک و فوق لیسانس شیمی- فیزیک و شیمی تجزیه ام را هم گرفتم. دو سالی رفتم کار کردم در یک پتروشیمی در اروپا. آن جا از فوق لیسانس به دکترا اجازه نمی دهند. می گویند که فارغ التحصیلان باید بروند بیرون دو سال کار کنند و با صنعت آشنا بشوند، بعد بیایند. در دانشکده فنی. بعد دوره دکتری را در رشته الکترو شیمی و سیستم های کنترل شروع کردم و خواندم. بعد مدتی رفتم در کانادا کار کردم و کشورهای دیگر تا زمان جنگ بود که پدرم فوت کرد و من هم مجبور شدم چون تعداد بچه هایش هم زیاد بود، برگردم ایران. دو تا از برادرهایم هم جانباز شدند. خلاصه تا این خواهر برادرها را سامان بدهیم و بفرستیم سر خانه و زندگی شان، چهل سالم شد. در چهل سالگی در دانشگاه صنعتی اصفهان بودم که من ازدواج کردم. قبل از این که بروم صنعتی اصفهان، در سازمان انرژی اتمی بودم، در یک سری از کارخانه ها در شهر صنعتی کرج بودم، در داروسازی ها بودم.

همکاری با مؤسسه تحقیقات اصلاح و تهیه نهال و بذر

علی اکبر: بعد رفتم دانشگاه همدان. در دانشگاه همدان که بودم، چهارشنبه ها عصر می آمدم خانه. یک پنج شنبه ای بود و مادرم هم آبگوشت درست کرده بود که دیدم در زدند. وقتی در را باز کردم، دیدم آقای دکتری است به نام آقای دکتر کرباسی از مؤسسه اصلاح بذر که آن موقع آقای دکتر کلانتری رئیسش بود، آمده بود. ایشان به من گفت که من از طرف آقای دکتر کلانتری آمده ام و ایشان می خواهد شما را ببیند.  

نوروزی: این آقای دکتر کرباسی باید دکتر پرویز کرباسی باشند. درست است؟

علی اکبر: بله، پرویز کرباسی. رفتیم به مؤسسه اصلاح بذر و دیدم وسط مؤسسه اصلاح بذر کوهی از کارتن چیده شده است.

نوروزی: متوجه نشدید که آقای دکتر چه طوری شما را برای همکاری پیدا کردند؟

علی اکبر: فکر کنم که یک ارتباطی با دانشگاه همدان داشت و گفته بودند که یک نفر این جا است و با دستگاه ها آشنا است. راستش را بخواهید دقیق نمی دانم. هیچ موقع خودم هم نپرسیدم. پا شدم رفتم آن جا و زمان آقای مهندس موسوی بود و ایشان گفتند که ما نزدیک به چند ده میلیون دلار دستگاه خریدیم که تحولی در این اصلاح بذر به وجود بیاوریم. چند دستگاه فیتوترون خریدند که الآن هم است. فیتوترون های بسیار بزرگی که هر کدام اندازه این اتاق است. اچ. پی. ال. سی.[3] خریده بودند، آمینو استو فنون خریده بودند، سی. اچ. اد. او.[4]  خریده بودند و خیلی از دستگاه های دیگر و می گفتند نه ژاپنی ها می آیند که این دستگاه ها را نصب کنند و نه آلمانی ها. چون زمان جنگ بود و تهران را هم با موشک می زدند. مؤسسه اصلاح بذر دو قسمت است، یک قسمت آن طرف اتوبان است و یک قسمت هم این طرف اتوبان. در آن قسمتی که بالای اتوبان است یک بخشی را می خواستند به وجود بیاورند به نام بخش فیزیولوژی و گفتند که می خواهیم این ها را در این جا نصب کنیم. من رفتم بخش را نگاه کردم و بعد از یک مدتی یک طرحی یک ساختاری دادم. چون من آزمایشگاه ها را در کانادا و آلمان دیده بودم. معمولا در ایران رسم است که آزمایشگاه ها را دیوار می کشند. چنین چیزی در دنیا اصلا رسم نیست. به غیر از آزمایشگاه های آموزشی، آزمایشگاه های تحقیقاتی همه باز است. هر کسی پشت سر بِنچ خودش است. این طوری، هم کسی احساس دلتنگی نمی کند و هم این که ارتباطات راحت است و هم این که هیچ کس نمی تواند از زیرکار در برود. همه در معرض دید هستند. یک تغییراتی آن جا دادیم و بعد شروع کردیم به بازکردن دستگاه ها. یک سری از دستگاه ها را خودم نصب کردم. بعد یک ژاپنی آمد که بعدا من را دعوت کرد ژاپن که من نرفتم. یک سری از دستگاه ها را به کمک آن نصب کردیم که خودش هم تعجب می کرد که من اصلا برای چی آمدم این جا وقتی تو این جا هستی. بعد فیتوترون ها را شرکت سازنده اش از یوگسلاوی افرادی را فرستاده بود که با من هم زبان بودند و من بیشترشان را می شناختم. بالاخره بعد از حدود یک سال و نیم سامانه شکل گرفت. بعد یواش یواش من متوجه شدم که آن جا مرکز کشاورزی است و نه من. من یک شیمیست هستم و همیشه در حاشیه. واقعا هم همین طور بود، چون یک عده ای آمده بودند و وضعیت همین طور بود، در حالی که اطلاعات من بیشتر از آن ها بود.

پذیرش مسئولیت آموزشکده کشاورزی کرج

علی اکبر: خلاصه از آن جا من رفتم به انرژی اتمی. بعد از آن جا رفتم به دانشگاه صنعتی اصفهان و از دانشگاه صنعتی اصفهان بود که آمدم به آموزشکده.

نوروزی: می خواستم همین را بپرسم که چه طور شد آمدید به آموزشکده کشاورزی کرج؟

علی اکبر: ببینید بد جوری من دچار آلرژی شدم آن جا و نیاز به یک هوای مرطوب داشتم.

نوروزی: در اصفهان که بودید.

علی اکبر: در اصفهان که بودم. خیلی تنها بودم و سازگاری باآن ها یک خرده برایم سخت بود. بالاخره با حکم دکتر کلانتری آمدیم آن جا.

نوروزی: مسئولیت آموزشکده را از چه کسی تحویل گرفتید؟

علی اکبر: قبل از من یک اقای مهندسی بود به نام مهندس اجلالی. بعد از این که اجلالی رفت، آموزشکده را به من تحویل دادند. دائما با مهندس طهماسبی درگیر بود.

نوروزی: درگیری برای چه؟

علی اکبر: درگیر به خاطر این که پول می خواست.

نوروزی: برای تجهیز آموزشکده.

علی اکبر: تجهیر، حالا من نمی دانم. آخر وقتی من این پول را به شما می دهم، یک سئوال اول پیش می آید که آیا شما قدرت استفاده درست از این پول را دارید؟ شما طراح هستید؟ مهندس هستید؟ چه کار می خواهید بکنید؟ ما باید اول بدانیم که چه کار می خواهیم بکنیم، ما در مسئله مهندسی به اصطلاح یک elementary engeneering داریم، یک طرح ابتدایی می کنیم، بعد یک detailed engeneering داریم که می گوییم برای این که این کار انجام بشود، من این را می خواهم و استدلال هم می کنیم که انجام این لازم است. می دانیم که اگر مشکلی باشد این پول را به ما می دهند، وقتی دلایل منطقی باشد. بالاخره کار به دعوا کشید و غیره و غیره و نهایتا رفتند از آن جا. می گفتند بورسیه یکی از دانشگاه ها می خواست بشود و بعدا خود من برایش یک recommendation  نوشتم و رفت فرانسه و آمد و الآن فکر کنم استاد همان جا باشد. شما کجا دیدید ایشان را ؟

نوروزی: ایشان یک مدتی رفت به دانشگاه ابوریحان در ورامین.

علی اکبر: بله، بله، همین را می خواستم بگویم.

نوروزی: الآن در دانشگاه پیام نور تهران هستند. 

علی اکبر: آن موقع من یادم است که من نامه را برای ابوریحان نوشتم. این که مشکلات ایشان چه بود، به من مربوط نبود. من تقریبا اواخر کار ایشان بود که آمدم آموزشکده.

نوروزی: آقای اجلالی می گفت که رئیس آموزشکده دکتر آهون منش بود، ولی من قائم مقام بودم و همه گونه اختیارات هم داشتم. در مورد شما هم همین طور بود؟

علی اکبر: بله، همین طور بود. ظاهرا پست سازمانی نداشت آن موقع.

گشت در آموزشکده برای جمع آوری اطلاعات به عنوان اولین اقدام

                نوروزی: از کارها و اقدامات تان در آموزشکده بفرمائید.

                علی اکبر: اولین کاری که من کردم، یک هفته فقط در آموزشکده قدم می زدم که سوراخ سمبه ها را بشناسم، چی داریم، کدامش از کار افتاده، کدامش اکتیو است. نقاط ضعف کجاست، مشکلات خوابگاه ها کجاست، مشکل کلاس های درس کجاست، مشکل عملیات صحرایی کجاست، ماشین الات ما چه مشکلی دارند، تراکتورهای ما چه مشکلی دارند. یک هفته ای من از صبح تا ده شب گشت می زدم. همه را یادداشت می کردم. بعد از یک هفته رسیدیم به این که حالا چه کار باید بکنیم.

تجهیز کلاس ها با الگوی صندلی های دانشگاه صنعتی شریف

            علی اکبر: اولین اتفاقی که افتاد این بود که گفتیم باید کلاس های درس خوبی داشته باشیم. یک نجاری بود آن جا که گاهی اوقات می آمد به آموزشکده. پسر با استعدادی بود، ولی مشکلات خانوادگی زیادی داشت. آمد آن جا و من این را با خودم بردم به دانشگاه صنعتی شریف. بردم به یک کلاسی و گفتم که من این جوری می خواهم. گفتم ببین ما صندلی های جداگانه نمی خواهیم. ببین این جا صندلی ها همه ردیفی میخ شده، بعد کنار هم از چوب جنگلی. به این صورت که متناسب با قوس کمر باشد. من به این صورت می خواهم که برای من بسازی. برو فکر کن ببین چه قدر می شود. من هم یک ارزشیابی کردم، دیدم واقعا خوب دارد می گیرد. من نمی دانم الآن کلاس ها هست یا نیست.

            نوروزی: کلاس ها است، ولی این که صندلی ها به ردیف به هم وصل باشد و میخ شده به زمین باشد، نیست. صندلی های دسته داری است که از هم جدا هستند.

            علی اکبر: قبلش می خواستم همین کار را بکنم. یک کارپردازی بود آن جا که آدم درستی نبود، رفته بود برای من صندلی چوبی خریده بود، آورد آن جا. وقتی صندلی را آورد، گفت آقای دکتر این جوری است. وقتی صندلی را آورد با ضربه دست محکم زدم روی صندلی. صندلی وِلو شد. گفتم مرد حسابی تو فکر نکردی که روی این دانشجو می خواهد بشیند و دائما عین مارمولک تکان می خورد. این چیه خریدی؟ این که بعد از چند وقت به جیر جیر می افتد. بعد هم من فقط یک مشت زدم به این و شکست. ایستاد و همین طور من را نگاه کرد و گفت تو پهلوانی من چه کار کنم؟ گفتم بحث پهلوانی نیست. بعد از آن بود که بردمش به صنعتی شریف و گفتم من این جوری می خواهم. آمد همه را درست کرد و کلاس ها را مرتب کردم.

نوروزی: پس کلاس ها را مثل دانشگاه صنعتی شریف تجهیز کردید؟

علی اکبر: بله، همان طور تجهیز کردم، تخته ها را هم درست کردم.  

واگذاری تعمیر وسایل نقلیه آموزشکده به کارکنان نقلیه

علی اکبر: بعد گفتم که حالا قدم بعدی را چه کار کنیم. شما اگر نگاه بکنید، آن جا را در اصل آمریکایی ها ساختند. زمانی سپاه ترویچ آن جا بود. بنابراین، وقتی شما به قسمت نقلیه می روید، ریل هایی را در فضا می بینید برای حرکت موتورها و تعمیر موتورها که از زمان آن ها مانده است. آمدیم، دیدیم تمام بودجه این آموزشکده صرف خرید و این چیزها دارد می شود و ما نمی دانیم کجا دارد می رود. بچه های نقلیه را صدا کردم، گفتم ببینید بچه ها من می خواهم به شما کمک کنم. شما همه تان بچه های خوبی هستید، فنی هستید، زحمت کشید، می دانم که حقوق تان کفاف نمی دهد. برای همین ممکن است که خدایی نکرده دست به خلاف بزنید. مثلا صفحه کلاچ فرض کنید می خواهید عوض کنید، می آئید بیرون، صفحه کلاچی که آن موقع مثلا فرض کنید پنجاه هزار تومان بود، شما می گوئید صد و پنجاه هزار تومان، دو روز بعد هم همان آش و همان کاسه. این نشان می دهد که این جا یک مشکلی است. من از این به بعد می خواهم که شما خودتان ماشین ها را درست کنید. یعنی ماشین صفحه کلاچش خراب است، بسیار خوب کارپرداز می رود یک صفحه کلاچ می خرد، می آورد، تو ببند. پولت را بگیر. یک خرده ایستادند به هم نگاه کردند و گفتند ما یک نیروی متخصص تری می خواهیم. گفتم که خوب بروید بیاورید. رفتند و یک اقایی بود اسمش یادم رفته یک اقای بسیار باتجربه ای بود، آذری زبان هم بود، مرد بسیار شایسته ای بود. آوردند و یادم نمی آید که چه مقدار حقوق برایش نوشتم. راضی کننده بود. این را به صورت روزمزد آوردم که بالاسر این ها باشد که مثلا بتوانند چه جوری موتور را بیاوردند پایین، چه طوری درست بکنند. یک حرکتی آن جا افتاد. دیگر هیچ کس آن جا نمی نشست تا موقع سرویس که بعد از ظهر سرویس ببرد، صبح برود سرویس بیاورد. بنابراین، شروع کردند به تعمیر ماشین آلات و رنگ زدن و صندلی ها را درست کردن.

افزایش اتوبوس های آموزشکده و ارائه خدمات به ساکنین

علی اکبر: چند تا اتوبوس شکسته هم ما داشتیم. اتوبوس شکسته را آوردیم آن جا، داخلش را خالی کردند، صندلی ها را دادیم درست کردند. بعد فرستادم یکی را میدان شوش، آن موقع. ششصد هزار تومان یک موتور سیصد و دو خرید. نو. اتوبوس های آن موقع سیصد و دو بود. آوردیم نصب کردیم، یک اتوبوس به اتوبوس هایمان اضافه شد. همین گونه اتوبوس دوم و سوم زیاد شد. بعد یک اتوبوس نو برای ما خریدند. سازمان مدیریت و برنامه ریزی. اتوبوس های ما مرتب زیاد شد. اتوبوس که زیاد می شد رفت و آمد افرادی هم که آن جا نشسته بودند به شهر کرج،  چون زن هایشان برای خرید به شهر کرج می رفتند، می آمدند، بچه هایشان مدرسه داشتند و غیره و غیره، یک مقداری تسهیل شد.

نوروزی: پس، یک چنین خدماتی هم می دادید.

تهیه آمبولانس برای آموزشکده

علی اکبر: بله. بله. بعد پشت سرش دادم آمبولانس برای شان درست کردند. به همین نحوآمبولانس درست کردند. آمبولانس های آن موقع اکثرا فولکس واگن های زمان قدیم بود. به بچه ها گفتم تحقیق کنید در این مراکز آموزشی کجا یک فولکس واگن شکسته و کهنه به عنوان فروشی پیدا می شود. یک راننده ای داشتیم به نام اوجانی آمد گفت یکی در مشهد است. گفتم می فروشند؟ گفت نمی دانم. گفتم بروید بیاورید. نامه اش را گرفتیم که آن را تحویل ما بدهند، چون در هر حال از نظر اداری باید انتقال دارایی صورت می گرفت. آن را تحویل ما دادند و آوردیمش و بچه ها ریختند به جانش و جاهای شکسته اش را درست کردند، رنگ کردند، یک موتور فولکس نو رویش گذاشتیم. بعد یک پرستار آوردیم آن جا و گقتیم یک آمبولانس چه چیزهایی دارد؟ آن ها را همه دادیم درست کردند در قسمت آهنگری و جوشکاری خودمان و این طوری راه افتاد. آن را گذاشتیم آن جا.

استقرار پزشک در آموزشکده

علی اکبر: این ها قبل از این که من آن پزشک عراقی را بیاورم، اتفاق افتاد. 

نوروزی: پس در آموزشکده پزشک هم مستقر کردید.

علی اکبر: بله.

نوروزی: چگونه این کار را انجام دادید؟

علی اکبر: برای به کار گیری پزشک در آموزشکده، یک پزشک عراقی در کرج بود که از چند سال پیش در ایران ساکن بود و همسر ایرانی داشت. من برای امتحان چند را فرستادم تا ببینم کارش خوب است یا بد. وقتی مطمئن شدم که کارش خوب است، وارد مذاکره شدم و به ایشان گفتم که شما بابت هر ویزیت برگه ای از دفترچه فرد بیمار اعم از این که کارمند باشد یا دانشجو را جدا می کنی و پول ان را از بیمه می گیری. علاوه بر این، به ازاء هر بیمار هم من مبلغی را به شما می پردازم. ایشان پولی از ما نگرفت و به همان برگه دفترچه رضایت داد. پس از این توافق فضایی را برای استقرار ایشان در آموزشکده مهیا کردیم و آن هم شروع به کار کرد. این پزشک عراقی بعداز ظهرها می آمد برای بچه ها.

پذیرش دانشجو از میان کشاورززادگان

علی اکبر: یک تحولی که ما ایجاد کردیم در پذیرش آموزش این جا بود که درست بود که ما از طریق کنکور سراسری دانشجو می گیریم، ولی گفتیم که باید مصاحبه کنیم.

نوروزی: یعنی چند برابر ظرفیت بگیرید و غربال کنید.

علی اکبر: بله. در مصاحبه بچه های تهران را ما رد می کردیم. بچه های تبریز و اصفهان و شهرهای بزرگ را قبول نمی کردیم. می گفتیم که این ها باید کشاورز باشند. اولا دست هایشان را نگاه می کردیم که کشاورز باشند. بعدش هم آن جا مثلا کسی که متخصص برنج بود، گندم بود، ذرت بود، آورده بودم و در مصاحبه می پرسیدیم که بچه کجا هستی، می گفت مثلا بچه مینودشت هستم. می گفتیم چی می کارید؟ می گفت این را می کاریم، این را می کاریم، این را می کاریم. بعد آن بچه هایی که تخصص شان بود، سئوال می کردند که آیا این در این رابطه دارد حرف درست می زند یا غلط. وقتی تشخیص می دادیم که این واقعا بچه کشاورز است، پذیرفته می شد.

البته آن موقع یک فشارهای دیگری هم به ما می شد که آقا این را بپذیرید که من اهمیتی نمی دادم. روز بود که این می آمد، آن می آمد، نامه می آورد. حتی از نمایندگان مجلس نامه می آوردند که من برای نماینده مجلس پاسخ می نوشتم که آیا به نظر شما بچه ای که در تهران فرق بین بیلچه و بیل را نمی داند، بایستی در این جا باشد یا بچه ای که از فلان روستای کرمان آمده و سیه چرده است و تمام مثلا فوت و فن پسته و پسته کاری را می داند. اگر نظر شما این است، لطفا کتبا به من اعلام کنید، من کسی را که شما معرفی کرده اید، می پذیرم. خوب آن هم هرگز این کار را نمی کرد.

نوروزی: خودتان رآسا جواب می دادید؟

علی اکبر: بله. با خط خودم نامه می نوشتم. خب پس بچه ها همه کشاورز بودند، دیگر.

ایجاد انگیزه در دانشجویان جهت تعمیر تراکتورهای شکسته

علی اکبر: ما یک رشته ماشین آلات داشتیم، یک رشته آبیاری داشتیم، یک رشته تولیدات گیاهی. آمدیم به بچه های ماشین آلات گفتیم که به چهار نفر سه نفر یک دستگاه تراکتور می دهیم. مثل مدل دانشکده پزشکی که در هر دانشکده پزشکی یک جسد می دهند که طرف تشریح کند. بعد تراکتور شکسته ها را از جاهای مختلف می خریدیم و می آوردیم، می ریختیم آن جا. یک فضایی را هم در نظر گرفته بودیم، تراکتور شکسته ها را بچه ها با تریلی می رفتند، می آوردند و می ریختند آن جا. گفتم ما دو تا کار می کنیم. یا امکان زنده کردن تراکتور است، یعنی قطعات این را بزنیم روی آن و قطعات آن را بزنیم روی این. چون بعضی هایشان فقط یک چیزی می خواستند. مثلا فرض کنید میل لنگش خراب بود و میل لنگ در تراکتور دیگر سالم بود. حالا آن مثلا فرض کنید رینگ پیستونش خراب بود. جابه جا کنید، استارت زدید، این قدر مال شما.  

نوروزی: از چه طریقی پول به دانشجوها می دادید؟

علی اکبر: خب ما تراکتور را می فروختیم و بعد پولش را به دانشجوها می دادیم. خب آن هایی را که خودمان لازم داشتیم، بر می داشتیم. مثلا آن جا دوسه تا تراکتور بود. روزی که من رفتم، هفده، هجده تا تراکتور ما آن جا داشتیم. حالا من آمارش یادم نیست، چون خیلی وقت از آن سال ها گذشته است. بنابراین، دانشجوها افتادند به جان این تراکتورها.

ایجاد برش از تراکتورها با اره های دستی

علی اکبر: بعد دیدیم که بعضی هایشان واقعا درست نمی شود. آن موقع برش انواع و اقسام تراکتورها را از ایتالیا می آوردند. برش مقطعی اش را. من در دانشگاه فنی پراگ که درس می خواندم، وقتی می رفتم دانشکده مکانیک در هر راهرویی جلوی پله ها از یک ساختمان چهار طبقه که بود، برش یک سری از وسایل را گذاشته بودند. مثلا برش اتومبیل، برش لوکوموتیو، برش مثلا موتور هواپیما. بنابراین، این دانشجوی مکانیک که در عرض پنج سال دارد بالا می رود، پایین می آید، بالا می رود، پایین می اید این قدر چشمش خورده به این که حالا اگر دانشجوی خوبی از نظر تئوری نباشد از نظر عملی می فهمد که مثلا فرض کنید رابطه بین پیستون و رینگ و میل لنگ و شفت و غیره و غیره چه شکلی است. یاتاقان یعنی چی. شمع چی کار می کند، سوپاپ چی است. این در ذهنم بود.  به این ها گفتم که برش بدهید. با همان اره های دستی. چند تا تراکتور را ما برش دادیم. آن جاهایی که امکان پذیر بود.  یکیش را گذاشتم در یک آکواریوم وسط آموزشکده. من نمی دانم الآن است یا نیست. یک گلدانی بود.

نوروزی: بله است.

علی اکبر: بعد یک کمباین شکسته که چندین سال همین طور افتاده بود و کسی هم اهمیتی نمی داد، یک قسمت هایی از آن را باز کردم، گذاشتم جلو آمفی تئاتر. شن ریزی کردم خیلی خوشگل، رنگ کردم که یک دانشجو ببیند که داخل یک کمباین چه خبر است.

اعزام دانشجویان به مراکز مختلف

علی اکبر: اصلا من برای چی اتوبوس می خواستم؟ آیا فقط برای یک ایاب و ذهاب بود؟ نه. برای این که من بچه ها را سوار می کردم، می بردم مؤسسه استاندارد. می بردم باغ تحقیقاتی گردو، می بردم نمی دانم مرکز تحقیقات زیتون، می بردم مرکز مرکبات رامسر. ضمن این که دارد می بینید، متوجه می شود که مرکز تحقیقات یعنی چی. چه کاری دارد این جاها رخ می دهد که نتایجش باید به دست کشاورز برسد.

 

 

اعزام دانشجویان ماشین آلات به مراکز عمده جهت کارآموزی

علی اکبر: بعد آمدم چه کار کردم، آمدم یک صحبتی کردم با ماشین سازی تبریز، با مرودشت، مرکز ماشین آلات سنگین وزارت کشاورزی و بچه های ماشین آلات را فرستادم آن جا کارآموزی. هزینه شان را هم می دادیم. نمی دانم یک ماه بود، چه مدت بود. مثلا یک ماه می رفتند تبریز، یک ماه می رفتند مرودشت و ماشین الات سنگین را دیده بودند. خب تئوری درست است. من چه قدر به این ها بگویم این طوری، این طوری. دنباله بند این است، یا آن یکی آن است. این ها را مهندس پاریا می گفت که آقا مثلا ما اول دنباله بند داریم. این است، این است، این است. هر کدام کارشان این است، این است، این است. این ها را یادشان می دادیم ولی در عمل بایستی ساخت را ببینند. خب دوره های خیلی خوبی بود. این ها الآن همه شان سرکار هستند و بعضی هایشان که در استان گیلان هستند جزء بهترین تکنسین ها هستند. چندتاشان رفتند به مرکز نیشکر آن جا روی هاروست ترها کار می کردند، که یکی شان این جا استاد آموزشکده کشاورزی است و گاهی اوقات پیش من می آید.

بهره گیری از مهندسین خاک و آب برای تدریس در آموزشکده

علی اکبر: بعد آمدیم سراغ بچه های آبیاری. در مهندسی خاک و آب من گشتم برترین مهندسین را که خیلی خوب با کامپیوتر تسطیح یاد می دادند، نقشه برداری و نقشه کشی یاد می دادند، از آن جا آوردم. چهار پنج تا دوربین نقشه برداری هم که ژاپنی بود، درست الآن حضور ذهن ندارم از کجا تهیه کردم. به این ها می دادیم و تا مسائل نقشه برداری و نقشه کشی و زه کشی و تسطح را با این چیزها آموزش می دادیم. برای این ها واحد درسی اش را گذاشته بودم، هم نظری و هم عملی. این ها را برای شان راه اندازی کردیم.

برداشت محصول باغات آموزشکده توسط خانواده کارکنان و اولویت فروش محصول به ایشان

علی اکبر: در تولیدات کشاورزی هم زمین هایی که تحت پوشش گوجه فرنگی و غیره بود و این بچه ها آن جا تمرین می کردند، ما درآمد این زمین ها را می ریختیم به حساب وزارت کشاورزی. طبق تبصره هفتاد و پنج مقداریش را به ما بر می گرداندند که یک من مقداریش را می دادم به دانشجوها. در بحث های باغی خوب آن جا چند هکتار انگور بود، گلابی بود، نمی دانم گیلاس بود، آلبالو بود. سال های قبل از ما آن ها را کلا اجاره می دادند ششصد هزار تومان. من که آمدم گفتم دیگر اجاره نمی دهم. به حسابدار خیلی برخورد، چون من می دانستم در این جاها نقش دارد. گفت آقا ضرر می کنیم، خراب می شود، بعد من جواب وزارت کشاورزی را چی بدهم. گفتم من کتبا به تو دستور می دهم که از این به بعد مسئولیت باغ ها با من است. در نهار خوری به کارگرها گفتم که می خواهیم گیلاس برداشت کنیم. زن و بچه هایتان را بیاورید به ازاء هر جعبه گیلاس این قدر به تان پول می دهم. خوب آن ها هم کارگر بودند. مال همان طرف های مشکین آباد و آن طرف ها بودند. زن و بچه هایشان که قابلیت کار کردن داشتند، می آوردند و محصول را برداشت می کردیم. یک فرد آذری زبان بود که اسمش خاطرم نیست، من این را صبح می فرستادمش میدان. می گفتم برو ببین گیلاس کیلو چند است، گلابی کیلو چند است. آلبالو کیلو چند است، انگور کیلو چند است و برگرد. مثلا می آمد می گفت گیلاس کیلویی پانزده تومان، آن موقع. می گفتم خوب گیلاس ها را بیاورید این جا، اول کارمندها و کارگرها. به هر کس نفری یک کیلو می دادیم، کیلویی پنج تومان. اول می دادم به آن ها. این ها قبل از این که بروند، می آمدند صف می ایستادند قشنگ، هر چه که می خواستند با یک سوم قیمت می خریدند، مابقی را می فرستادیم میدان به قیمت روز می فروختیم و پول را می ریختیم به حساب وزارت کشاورزی. این فرایندی بود که در تابستان در مورد تمام میوه های خودمان انجام می دادیم. ضمن این که یک سردخانه صفر تا پنج هم آن جا ساخته بودیم. یعنی از قبل بود، منتهی سیستم های سردکننده اش همه از کار افتاده بود که میوه ها را آن جا نگهداری می کردیم. یک سری سیب و از این قبیل میوه ها که قابل انبارداری بود آن جا می گذاشتیم برای زمستان بچه ها که همراه با غذایشان ما باید حداقل یک سیب به شان بدهیم. یک سردخانه زیر صفر هم داشتیم که گوشت ها را آن جا نگه می داشتیم. خب آن موقع من یادم نمی آید چندین میلیون به حساب وزارت کشاورزی می ریختیم.

نوروزی: به این ترتیب، آن نگرانی حسابدار منتفی شد. درست است؟

علی اکبر: نگرانی او که بود. چون حق و حساب خودش را از آن کسی که زمین را اجاره کرده بود، می گرفت. ولی خب من سعی می کردم یک جوری برایش جبران کنم.

نوروزی: می خواهم بپرسم درآمد باغ ها نسبت به رویه قبلی که اجاره بود، بیشتر شد یا کمتر شد؟

رفاه بیشتر کارکنان

علی اکبر: درآمد خیلی بیشتر شد. ده پانزده برابر شد. ضمن این که ده پانزده برابر شد، بسیاری از خانواده های کارگرهای ما پول می گرفتند و در ضمن در یخچال خانه ها همه چیز پیدا می شد. بالاخره گیلاس را آن ها بارمی آوردند، سیب را آن ها بار می آوردند. مجبور نبود برود از بیرون بخرد. بعدش آمدیم سراغ دامپروری. گفتند نمی شود و وزارت جهاد اجازه نمی دهد و دامپروری مال وزارت کشاورزی نیست. گفتم می می خواهم به دانشجوها شیر بدهم. اگر مسئولین تغذیه وزارت علوم یا وزارت کشاورزی می گویند که دانشجو نباید صبح شیر بخورد، خب من هم نمی دهم. ولی محیط شبانه روزی است. خلاصه گاوها را چند تا زیاد کردیم و بعد همین جوری مرتب زیاد شد، زیاد شد، یونجه را می خریدیم. بعد مرغداری را راه انداختیم. مرغ ارزان به شان می دادیم. به شان می فروختیم، بقیه اش که اضافه بود را می بردیم بازار. یک آقایی هم بود مسئول زنبور عسل بود که کندوها را می برد طالقان و می آورد. منتهی عسل را نمی فروختیم. عسل را می ریختیم تو شیشه های کوچک و به طور تساوی بین کارمندها مجانا توزیع می کردیم. ولی شیر را نمی فروختیم. هر کارگری و کارمندی که جزء ما بود و یک قسمتی از سازمان تات در هفته حالا حضور ذهن ندارم خدا شاهد است پنج تا ده لیتر یک همچین چیزی بود شیر از ما می گرفت. شیری که چرخ نشده یعنی شیر خوب بود، می دادیم به شان. رایگان می دادیم. دبه ها را می آوردند و می گرفتند. خب حالا شما حساب کنید که کارمندها چه جور کار می کردند. ما قرارداد بسته بودیم با چند تا از این شهرداری ها و گل به شان می فروختیم. بعد از تبصره هفتاد و پنج بقیه اش که می آمد می دادم به  بچه های باغبانی. البته ما همه اش را که به آن ها نمی دادیم، یک قسمتش را هم خرج آموزشکده می کردیم. چون بالاخره کلاس ها را ما این جوری درست کردیم.

اقدامات عمرانی و رفاهی در سطح آموزشکده

علی اکبر: بعدا یک بودجه ای آمد، ما خوابگاه ها را خراب کردیم. خوابگاه ها را خراب کردیم، تخت های نو خریدیم، تشک های نو خریدیم. آن حمامی که الآن است و تا بالا کاشی است و توالت ها را همه ما درست کردیم. سیستم گرمازایی را به طور کل کندیم و دوباره لوله کشی کردیم. آن جا یک ساختمان دایره ای شکلی بود که ظاهرا زمان های قدیم کتابخانه[5] بود. جلو خوابگاه ها. من آن جا را نمازخانه کردم. من آمدم گفتم که اکثر این ها بچه های روستایی هستند. من یادم است وقتی بچه بودیم و می خواستیم کتاب بخوانیم، اکثرا دمر می خوابیدیم، پاهایمان را هم بلند می کردیم. این از میز و صندلی خوشش نمی آید. من که نمی توانم تو خوابگاه میز و صندلی ببرم. می برم، یکی دو تا می برم، ولی در هر حال کار درستی نیست. آمدم در محل ستاد مرکزی آن جا یک محل بزرگی بود، آن جا را  کردم کتاب خانه و ساختمان دایره ای شکل را کردم مسجد. شوفاژش را درست کردم، دادم رنگ کردند، تمیز کردند، موکت زیرش را عوض کردند. بچه ها شب ها می رفتند آن جا نماز می خواندند، بعد همان جا دراز می کشیدند، لم می دادند، درس می خواندند. خب آخر نمی شود همه چیز بچه ها را یک دفعه عوض کرد. تا حالا مثلا در خانه ات نشستی روی زمین درس می خوانی، حالا بگوییم بلند شو بشین روی صندلی. نمی شود، چنین چیزی من اصلا اعتقادی ندارم. من می گویم هر چیزی اول باید بومی سازی بشود، بعد یواش یواش تغییر کند. کتاب خانه را درست کردم، آن جا را هم درست کردم. یک سلف سرویس هم یادم است به مبلغ نهصد هزار تومان آن موقع دادم ساختند. یک سلف سرویس ساختیم برای کارمندها، سمت چپش هم برای دانشجوها بود. یخ ساز آن جا افتاده بود و بچه ها تابستان آب گرم می خوردند. خب بابا همت کنید، این را درست کنید. آخرسر به کارپرداز گفتم برو بگرد یک نفر را پیدا کن و بیار. یخ ساز را درست کردیم، بچه ها می آمدند قشنگ یخ را بر می داشتند و می ریختند داخل نوشابه شان. بالاخره یک ساماندهی به آشپزخانه دادیم. گوشت بچه ها را ما از وزارت علوم سهمیه داشتیم، ولی خب اگر کم می آوردیم یکی از گاوها را که یک خرده پیر بود، یک صورت جلسه درست می کردیم و ذبح می کردیم. هفته ای یک روز کباب به شان می دادیم. شب هایی که غذا زیاد می آمد به کارگرها می گفتیم قابلمه بیاورید و غذا برای خانه تان ببرید.

افرادی که در آن جا در خانه ها بودند، اول کاری که بود باید خانواده های این ها را کنترل می کردیم، چون گاهی اوقات به خصوص پنج شنبه جمعه ها مهمان داشتند و می آمدند داخل محوطه و درگیری پیدا می کردند با دانشجوها. آن ها را ساماندهی کردیم. وقتی وارد آموزشکده می شوید سمت چپ تان یک سری اتاق و سالن بود که آن جا ها مهمان ها می آمدند و کرایه می دادند به ما. یخچال برای همه شان خریدیم، تمیزشان کردیم تخت هایشان را درست کردیم که دوره هایی که برگزار می شد، مهمان ها آن جا می خوابیدند و هزینه هایش را هم پرداخت می کردند. بعد آمفی تئاتر آن جا را درست کردیم به کمک آقای دکتر کلانتری. یک آمفی تئاتر بزرگ بود که هفتصد نفری بود که خودش یعنی وزارت کشاورزی بعدا بازسازی کرد. آن وسط آب نما درست کردیم. لباس های نگهبان ها را سر و سامان دادیم. بعد سلمانی درست کردیم. یک آقای معلمی بود که در دبستانی درس می داد که پسر برادر من آن جا ظاهرا شاگرد بود. این سر کلاس برای بچه ها صحبت کرده بود که من در اصل آرایشگر هستم. من خب درس می دهم دیگر. من ازش خواهش کردم بیاید این جا و یک آرایشگاه نقلی بسیار بسیار شیک و تمیز با آئینه و ماشین و هر چه خواسته بود برایش تهیه کردیم، بعد از ظهرها می آمد آن جا و سر بچه ها را اصلاح می کرد. یادم نیست یک تومان، پانزده ریال می گرفت. هر چه که از بچه ها می گرفت مال خودش بود. ما فقط جا در اختیارش گذاشته بودیم. ولی خب اگر یک دانشجو می خواست برود بیرون و مثلا آن موقع برای اصلاح سرش باید پنج تومان می داد، این جا با این قیمت اصلاح می کرد. دیگر کارمندها می آمدند، دانشجوها می آمدند. کارش خوب بود. بعد از ظهر بچه ها را با سرویس می بردیم کرج و بعد بر می گشتند.

احیانا اگر مثلا نیروهای وزارت نیرو که گاهی اوقات مشکل برقی پیش می آمد، می آمدند، مثلا برای تعمیرات کل سیستم انتقال انرژی و از این قبیل، من ناهارشان را می دادم. بنابراین تا ما یک مشکلی پیدا می کردیم، فوری می آمدند.

حمایت از اقشار ضعیف آموزشکده

علی اکبر: نانوایی درست کردیم. من خاطرم است که یک روز صبح رفته بودم وزارت کشاورزی، ساعت هشت و نیم نه رسیدم به آموزشکده دیدم یک کارگری دارد دم در را می کند. دیدم پیراهنش پاره است. رفتم گفتم که چرا پیراهنت پاره است؟ گفت که من را زدند. گفتم کی تو را زده؟ گفت در نانوایی من را زدند. گفتم چرا؟ گفت یک عدد لواش سوخته به من دادند، من گفتم این سوخته است. آن ها هم ریختند سر من. رفتم نانوایی. راننده من آقای اوجانی دنبال من می دوید، می گفت دکتر نوکرتم. گفتم نمی شود. من الآن آن رگ جنوب شهری ام بلند شده است. رفتم و آن پسری که این را زده بود، دست اندختم پشت سرش و کشیدم از بغل تنور انداختم این طرف و گفتم ولد چموش این همه آرد را دارید از این جا کش می روید و می برید بیرون می فروشید، سهمیه ما را می برید بیرون می فروشید، حالا مردم را به خاطر یک دانه لواش می زنید. پیراهنش را پاره می کنید. تو بی جا می کنی. تعطیل. بیرونش کردم. رفتم با یک نانوایی بیرون قرارداد بستم، صبح ها برای بچه ها بربری می آوردیم، ظهر هم همین طور. یک مدتی و چند روزی گذشت، صاحب نانوایی آمد و به التماس افتاد که غلط کردم، من این کارگر را بیرون می کنم. گفتم آقاجان من که می دانم تو شب به شب کلی لواش از آن جا می بری بیرون پخش می کنی، سهمیه آرد ما را. آخر رویت را کم کن دیگر. ناندانی تو این جاست. خلاصه با وساطت چند نفر دیگر از آن گنده ها که ظاهرا با بعضی ها جیک و پیکی داشتند، طرف برگشت. ولی خب از آن به بعد دیگر نانوایی ما بهتر شد.        

دادن سبد کالا به کارکنان

            علی اکبر: یکی از کارهایی که من آن جا کردم و ظاهرا معترض شدند و گفتم من مسئولیتش را قبول می کنم، سبد کالا بود. اول آمدم به بچه های آموزشکده دادم. بعد دیدم که بچه های آن طرف، معاونت آموزش هم هستند. خب چه کار کنیم، به آن ها ندهیم، نمی شود که. تضاد ایجاد می شود. همان کارپرداز را پول می دادم، می گفتم برو شمال مثلا چهار تن برنج بخر، ماهی بخر. برو کردستان نخود و لوبیا بخر. می دانستم کجاها ارزان است. قوطی های روغن نباتی پنج کیلویی را مستقیما از کارخانه می خریدیم. خمیر دندان، عدس، لپه، لوبیا، برنج، روغن، ماهی. گوشت نبود. چون گوشت را نمی توانستیم. وقتی بچه ها این ها را می آوردند، تقسیم می کردیم در کیسه های مساوی و اعلام می کردیم، همه می آمدند در صف و این سبد کالا را می گرفتند. یعنی می خواهم بگویم که اولین سبد کالا آن جا فُرم گرفت که الآن دولت حتی قادر نیست انجامش بدهد. بعد به من گفتند که خب هزینه اش چی می شود؟ کل هزینه اش من یادم می آید چهار یا پنج میلیون تومان می شد. چون ما می رفتیم از جای ارزان می خریدیم. بعد دیوان محاسبات آمد و گفتم که فاکتورهایش را می دهم و مشکلی پیش نمی آید، نگران نباشید. گفت آخر قانون بند ندارد، ردیف ندارد، فلان ندارد. گفتم شما بیایید بگیرید. برایش بند و ردیف درست کنید. مشکلی هم الحمدا... پیش نیامد.

بهره گیری از نیروهای فنی در آموزش دانشجوها

علی اکبر: از تبریز برای بچه ها یک ماشین تراش خریدیم. یک آقای اشکانی بود آن جا، مسئول فنی بود. کار این بابا بیچاره طوری شده بود که فلان خانه که لوله اش گرفته بود، این را صدا می زدند. آخر صدایش کردم گفتم بابا کار تو که این نیست. تو یک فرد فنی هستی. شما باید با دانشجو کار کنی. باید جوشکاری یاد دانشجو بدهی، تراش یاد دانشجو بدهی، این کار را بکنی. رفتم یک سوله بزرگ آن ته آموزشکده برایش درست کردیم. بعد یک ماشین تراش از تبریز خریدیم، آوردیم. یک سری وسایل دیگر خریدیم. این را بردیم آن جا و گفتیم از این به بعد تو فقط با دانشجو باید کار کنی. خلاصه خیلی خوشحال شد که ما حداقل یک شأن کاری بهش دادیم.

توزیع شیرینی به صورت روزانه در واحدها

علی اکبر: هر روزی هم یک جعبه شیرینی برای یک واحد می فرستادم. مثلا امروز برای نقلیه می فرستادم، فردا برای آشپزخانه، پس فردا برای ماشین الات، پسین فردا برای دامپروری، روز بعدش برای بچه های امور اداری و حسابداری و غیره و غیره. یعنی من در فکر شما هستم، دوستتان دارم. اگر هم کسی مریض می شد مثلا دانشجوها مریض می شدند، هزینه هایشان اگر لازم بود را خودمان می دادیم.  

پرهیز از پشت میز نشینی

علی اکبر: من اصلا پشت میزم نمی نشستم و دائما در سطح مرکز در حال سرکشی بودم و مشکلات را می دیدم روی یک برگ کاغذ می نوشتم و به میزم می چسباندم تا همیشه در معرض دیدم باشد و وقتی که آن مشکل حل می شد، آن برگه را می انداختم دور. من یادم می آید یک روز یکی از مهندسین ساعت نه آمده بود، من را می خواست. بهش گفتند که در نقلیه است. آمد به نقلیه، بهش گفتند، رفت به آشپزخانه. آمد به آشپزخانه، گفتند در ماشین آلات است. آمده بود به ماشین آلات، گفته بودند، دامپروری است. آمده بود دامپروری، گفته بودند رفت به آزمایشگاه. آمده بود آزمایشگاه، گفته بودند همین الآن رفت به قسمت اداری. آمده بود به قسمت امور اداری، گفته بودند که رفت که یک سر به نانوایی بزند. آمده بود نانوایی، گفته بودند در باغ است که ببیند بچه ها دارند هرس می کنند یا نه. چون ما هرس را یاد بچه ها می دادیم. خلاصه یازده صبح به من رسید. بعد گفت آقای دکتر. گفتم کوفت. تو که می دانی من نمی نشینم. باید می ایستادی وسط خیابان من را می دیدی. خلاصه کارش را انجام دادم. منظورم این است که هر کاری را هر قسمتی را من سرکشی می کردم. حتی کلاس های درس را. کار ریشه زندگی است. من نمی دانم مثلا آن آقای مدیری که صبح می آید، الکی آن جا می نشیند، چهار تا ورقه را امضا می کند و بعد پا می شود، شب می رود خانه اش راحت است؟ راحت نیست. به خدا من ده شب می رسیدم خانه. هفت، هفت و نیم صبح من سر کار بودم تا ده شب.

عدم بهره مندی از منازل سازمانی

نوروزی: منزل تان از منازل سازمانی نبود؟

علی اکبر: نه. من بیرون می نشستم، یک جایی را در فاز چهار[6] آن جا کرایه کرده بودم، اجاره می دادم. همه زندگی ام را واقعا در آن مدت آن جا گذاشتم. هیچ وقت هیچی برای خودم برنداشتم. من اضافه کاری به همه می دادم. تشویقی می دادم، وام می دادم. اگر کسی زنش مریض بود، بچه اش مریض بود، کمکش می کردم. البته همه این ها را آن درآمدها می دادم.

پیگیری حضور دانشجویان در سر کلاس

علی اکبر: یادم است که یک روز رفتم به خوابگاه و دیدم دو سه نفر خوابند. بلندشان کردم گفتم مریضید؟ گفتند نه. گفتم این جا خانه خاله است؟ مرد حسابی می دانی این لامپی که بالای سر تو روشن است، مردم دارند مالیات می دهند. تو اگر فکر می کنی که آن گردن کلفت بالایی دارد مالیات می دهد، اشتباه می کنی. این مالیات از حقوق کارمندهای بدبخت است، کشاورزها است. غیره و غیره است که این جا به تو یک ناهاری می دهند، صبحانه ای می دهند، شامی می دهند. سرمایت را گرما می کنند، گرمایت را سرما می کنند. آن وقت تو گرفتی این جا خوابیدی، به جای این که سر کلاس باشی. بلند شو ببینم. بلندشان کردم، تنبیه شان کردم. گفتم اگر یک بار دیگر این کار را بکنید، اخراجتان می کنم. برگردید بروید. شما خودتان آمدید این جا، ما که نامه فدایت شوم برایتان نفرستادیم که.

تهیه ماشین حساب برای دانشجویان و آموزش ایشان

علی اکبر: حتی ماشین حساب تان را هم من خریدم. یعنی من یادم است که نزدیک هشتصد، نهصد تا ماشین حساب خریدم به هر کدام یکی دادم. بعد یک کلاس هم گذاشتم به همه شان یاد دادم. چون اکثرشان روستایی بودند. ماهیانه هم نمی دانم، هشتصد تومان، هزار تومان یا هزار و دویست تومان به هر کدام می دادیم که یک مقداری مشکل آفرین بود، به خاطر این که گاهی اوقات وزارت کشاورزی قادر به تأمینش نبود.

بازدید کارشناسان بانک جهانی و ایجاد زمینه برای جذب دانشجوی خارجی

علی اکبر: از بانک جهانی چند دفعه آمدند آن جا برای بازدید. بسیار بسیار خرسند بودند. با خودشان دیلماج آورده بودند. مترجم آورده بودند. ولی خب من خودم انگلیسی تسلط داشتم، باهاشان صحبت می کردم. به من پیشنهاد کردند که اگر ما ترتیبی بدهیم که شما دانشجوی خارجی بگیرید، قبول می کنید، هزینه هایش را بدهیم. که دیگر به من نخورد و من وقتی از آن جا آمدم قرار بود یک سری دانشجوی خارجی هم به من بدهند که بیایند آن جا. چون دوره ها را که دید، مخصوصا در ماشین آلات کشاورزی. وقتی برش هایی را که ما آن جا درست کرده بودیم، دید. گفت این ها را شما با دست درست کردید؟ گفتم با همین اره که شما می بینید، بچه ها درست کردند. اصلا ایستاده بود، من را نگاه می کرد. قسمت حشره شناسی ما را دیده بود و سایر امکانات علمی آن جا را دیده بود و دیده بود که ما واقعا بیشتر اهمیت به عمل می دهیم.

تجهیز آزمایشگاه ها و ایجاد هرباریوم

علی اکبر: از دیدگاه علمی، چون همه آن چیزی که گفتم عملی بود، من یک آزمایشگاه خاک شناسی آن جا راه انداختم و پی اچ متر، کونداکتومتر و بسیاری چیزهای دیگر که بچه های خاک شناسی باید بدانند، آن جا قرار دادم. یک آزمایشگاه حشره شناسی آن جا راه انداختم. اصلا نجار آوردم و دادم آن جعبه هایی که به اصطلاح برای نشان دادن حشرات در مراحل دگردیسی شان و غیره لازم است را ساخت. این ها همه را مرتب کردم و آن جا گذاشتم. یک دکتر معصومی بود از مؤسسه تحقیقات جنگل ها و مراتع می آمد آن جا گیاه شناسی درس می داد، از ایشان خواهش کردم یک هرباریوم به ما بدهد. بنابراین، با کمک ایشان از آن گیاهان آفریقایی و آسیایی که ایشان در مؤسسه جنگل ها اضافه داشت، هرباریوم آموزشکده را ایجاد کردم. واقعا به ما کمک کرد و من از ایشان ممنونم.

بهره گیری از ظرفیت های آموزشی وزارت کشاورزی

علی اکبر: با کمک مهندسی زراعی سیستم قطره ای را آن جا راه انداختم. بعد هم موتور آن قسمت حرکت دهنده را دزدیدند، بردند، ولی خب به یک نحوی مجددا راه انداختیم. از اصلاح بذر یک آقای دکتری که تخصصش روی دانه های روغنی بود، آوردم آن جا و به بچه ها یاد می داد که چه جوری آبیاری کنند، بادام زمینی بکارند و سیستم های مدرن کشاورزی را چون خودش آلمان درس خوانده بود و آدم بسیار واردی بود، خوب بود به بچه ها یاد می داد. بعد حق الزحمه اش را هم سر موعد بهش می دادیم. بهترین استادهای گیاه شناسی را آوردم، بهترین استادهای میکروبیولوژی را می آوردیم. خود آقای دکتر آهون منش قارچ شناسی به بچه ها درس می داد. من خودم فیزیک و شیمی به بچه ها می گفتم. از دو سه تا از مهندسین من جمله خود آقای مهندس طهماسبی چون رشته اش باغبانی بود خواهش می کردیم که مثلا فرض کنید یک روز آن کارهای اداری اش را ول بکند و بیاید این جا بچه ها را در زمینه این که هرس را چه جوری انجام می دهند، آموزش بدهد. چون هرس یک بحث علمی است. این که کدام شاخه را باید بزنی، کدام شاخه را نباید بزنی. خب یک دانشجوی آبیاری باید بلد باشد، نقشه بکشد، باید بلد باشد و زهکشی را درست بفهمد و عملیات صحرایی انجام بدهد. بنابراین، من بهترین مهندسین سازمان خاک و آب را آورده بودم آن جا.

پرداخت وام قرض الحسنه

علی اکبر: اساتیدی که در آموزشکده درس می دادند، سر ماه پول شان را می دادم. یعنی مثلا برو شش ماه دیگر بیا، اصلا یک هم چین چیزی نداشتیم. هر کسی هم وام می خواست، بهش می دادم. یعنی مثلا کارگر می آمد، یا حتی روحانی آن جا که پیش نماز ما بود، می آمد و می گفت که من پول می خواهم. من هفتاد و پنج هزار تومان وام می خواهم. می گفتم چشم. به حسابدار می گفتم که از آقای روحانی بپرسید که ماهی چه قدر می تواند بدهد. مطابق آن برایش قسط بندی می کردیم، قرض الحسنه وام می دادیم.

مشکل با رئیس حراست آموزشکده

نوروزی: از مشکلات مدیریت آموزشکده موردی است که بخواهید بگویید.

علی اکبر: یک مشکل با رئیس حراست پیش آمد. به این صورت بود که آمد به من گفت که صد هزار تومان به من وام بدهید. گفتم باشد، می دهیم. آقای پرچمی را فرستادم پیشش و گفتم صد هزار تومان وام می خواهی، ماهی چه قدر می خواهی برگردانی. گفت قرار نیست من این پول را برگردانم. شما باید این پول را به من بدهید. در غیر این صورت، آن قدر می گردم تا برایت یک نقطه ضعف پیدا کنم. این هم آمد و این را به من گفت و من هم گفتم بهش ندهید. شروع کرد ما را اذیت کردن و نهایتا این طور شد که عوضش کردم. با مدارکی که ما ارائه کردیم که این دارد این حرف ها را می زند، اخلاق های ناموزون دیگر هم با افراد دیگر داشت، عوضش کردیم و شخص دیگری را به جایش آوردیم.  

 

منع بردن غذا برای رئیس بانک ملی

            علی اکبر: یک مورد دیگر رئیس بانک ملی آموزشکده بود. ما در آموزشکده یک بانک ملی داشتیم و برای رئیس آن جا غذا می بردند. من قطع کردم. گفتم معنی ندارد که برایش غذا ببرند. مگر شما چه کاره هستی. شما مثل همه پا می شوی می روی تو سلف سرویس پشت صف می ایستی و غذایت را می خوری و برمی گردی. حالا حرف زده بود که ما چندین سال است غذا برایم می آورند. گفتم چندین سال است که تو با آن ها رفیقی. با من رفیق نیستی. وقت این کار را هم نداریم.

            گاهی اوقات مشکلاتی پیش می آمد که خب من نمی گذاشتم حراست وزارت کشاورزی در این مسائل دخالت بکند. در هر حال پرونده سازی می شد و این بچه ها می خواستند استخدام بشوند. خودم همان جا بچه ها را یک جوری تنبیه می کردم. اگر احیانا مشکلی به وجود می آمد که می آمد، چند مورد حاد پیش آمد که من خودم حل کردم. نمی گذاشتم به جاهای دیگر برسد.

آموزش متخصصین خاک و آب

نوروزی: به غیر از آموزشکده، در سطح کارکنان وزارت کشاورزی هم فعالیت آموزشی داشتید؟

علی اکبر: دکتر ملکوتی من را می شناخت. من یک دوره در تربیت مدرس تدریس می کردم. کلیه متخصصین خاک و آب ایران را هر ماه دکتر ملکوتی جمع می کرد در مؤسسه تحقیقات خاک و آب رو به روی بیمارستان شریعتی و من هم آموزش می دادم. در نگهداری دستگاه ها، در اندازه گیری دستگاه ها. پارامتر ها. خیلی مشکل داشتند بچه ها. گاهی اوقات سرکشی می کردیم به مراکز مختلف خاک وآب. آن جا آموزش می دادیم که دستگاه ها چه جوری باید کار کنند، چه جوری اندازه گیری کنند. چون کسی به این ها آموزش نداده بود. دستگاه را برداشتند آوردند آن جا و نگفتند چه جوری با این کار کن. حالا ممکن است با فشار دادن این دگمه دستگاه روشن بشود یا خاموش بشود، ولی بطن علمی را کسی به آن ها نمی گفت.

نداشتن معاون در آموزشکده

نوروزی: معاونین تان در آموزشکده یادتان می آید؟

علی اکبر: من معاون نداشتم. همه کارها را خودم انجام می دادم.

اِشراف فنی بر امور

علی اکبر: کارکنان آموزشکده هم چون می دانستند که من دکتر مهندس هستم، یک جور دیگر نگاه می کردند. حتی من یادم است یک دفعه یک کنتور آب کار گذاشتند، من گفتم این غلط است. این، این جوری نیست. وقتی آمدند کار گذاشتند دوباره مجبور شدند کندند آن طوری که من گفته بودم انجام دادند.

برخورد جدی با راننده خاطی

علی اکبر: یک راننده ای بود که موجه نبود و یک پسر بسیار شری هم داشت. مثلا خانواده ها را می خواست ببرد کرج، خریدهایشان را  بکنند و برگرداند. پیرزنه سوار می شد، قبل از این که پیرزنه بشیند، پایش را می گذاشت روی ترمز یا راه می افتاد آن بدبخت هم می خورد زمین. آمدند به من گفتند. من هم یک حکم زدم برایش و گفتم که ما دیگر به شما نیازی نداریم، شما تشریف می برید گرمسار. تا حالا خب هم پیاله آن ها بود، کسی حرفی بهش نمی زد. گفت من فلان می کنم. گفتم من تو را نمی خواهم. خانمش آمد گریه و زاری و فلان. گفتم مرد حسابی بچه سوار می شود، پیرزن سوار می شود، پیر مرد سوار می شود. تو همه را وسط مینی بوس ولو می کنی. آخر این ها همسایه های تو هستند. خلاصه یک ده روزی معلقش کردم تا آدم شد.

نوروزی: پس این حساسیت را داشتید که در سطح آموزشکده چه اتفاقاتی دارد می افتد.

علی اکبر: بله. مثلا خانم ها می آمدند بعد از ظهرها گل می چیدند. گفتم بی خود گل می چینی. گل را برای چی می چینید. یا عده ای می رفتند تو مزرعه آفتاب گردان. گفتم برای چی این کار را می کنید. من چند وقت دیگر به شما می دهم.

برخورد توأم با رآفت با بدگویان

علی اکبر: یکی از نگهبان های دم در، یک پیرمردی بود، اسم نمی برم گفته بود که ...... فلان فلان شده هر کاری دلش بخواهد می کند. آمدند گفتند. فردا آن آقا را صدا کردم، شیرینی گذاشتم جلوش. چایی گذاشتم جلوش. حالا حسابدار نشسته، سه چهار نفر دیگر هم نشستند. یک مسئول هم از سپاه می آمد به نام مظفری که از من کمک می خواست یکی از باغبان ها را بفرستم برود آن جا به پادگان های آن جا یک سر و سامانی بدهد. همه این ها نشسته بودند. گفتم راستی آقای فلانی یک چیز را من نمی دانم. فلان کلمه یعنی چی؟ یک خرده به من نگاه کرد و گفت که خب حرف بدی است. گفتم خب یعنی چی؟ شما که مرد مسنی هستی و در نزدیکی بازنشستگی هستی، به نظر شما می آید که من این کاره باشم. هیچ عکس العملی نشان نداد. همه هم ایستاده بودند و من را نگاه می کردند. بعد ازش خداحافظی کردم، فرستادمش دم در.

یک آقای روحانی دیگر هم بود، می آمد آن جا درس می داد. هر چی بهش می گفتم شما تفسیر نهج البلاغه درس بدهید، آن درس خودش را می داد. آن هم گاهی اوقات می رفت این گوشه کنارها یک سندی چیزی پیدا می کرد که می رفتند شکایت می کردند آن هم من را می برد آن جا. من هم سعی می کردم مشکلاتشان را از طریق مؤسسه استاندارد و سایر جاها حل کنم.

لزوم آموزش در مورد بازدیدها

علی اکبر: من خاطرم است که یک روز در اتاقم نشسته بودم، دیدم آقای دکتر مصطفوی آمد به شدت عصبانی، در را کوبید به هم و آمد تو. گفتم چی شده آقای دکتر؟ چرا شما عصبانی هستید؟ گفت بچه ها آمدند بازدید به مرکز تحقیقات گردو، دست انداختند چند تا درخت گردو را شکستند. باید این ها را اخراج کنی، فلان کنی. گفتم آقاجان، قربون شکلت برم. آرام باش. این ها همه بچه های روستایی هستند، فکر کردند تو دهات خودشان هستند می توانند از درخت بروند بالا. تقصیر من است. من درست آموزش ندادم به این ها که آقا شما در این مرکز تحقیقات دارید می روید، حواس تان جمع باشد. نمی توانید دست درازی کنید، برای این که این ها همه حساب کتاب دارد. دارند روی این ها کار می کنند، دارند روی این ها تحقیق می کنند. این چه طرز برخورد است، تقصیر من است. چرا داد می زنی. آرام باش. بعد جلسه گذاشتم و همه شان را صدا کردم و گفتم عزیزان من، جان من، ما در ایران، نه تنها در ایران یک سری مرکز تحقیقات داریم. کار مرکز تحقیقات این است. الآن این جا مرکز تحقیقات اصلاح بذر است. آن جا دانه های روغنی را نشان دادم که این جا چی کار می کنند. مرکز تحقیقات صیفی جات را نشان دادم که این جا چی کار می کنند. غلات را نشان دادم، اصلاح نباتات را نشان دادم. حتی در مؤسسه تحقیقات اصلاح بذر نانوایی داریم. بیست تا تنور بود آن جا. عده ای رفته بودند آلمان دکترا در نانوایی گرفته بودند. شاید من این جا این حرف را بزنم بخندند. مگر دکترا در نانوایی بد است. برای این که نانوایی هنر است. علم است. شما نمی توانی همین طوری خمیر را برداری. نه آقا باید کامبینیشن[7] آردها را بدانی، باید بدانی مثلا سیستم پخت شان چه شکلی است. باید بدانی نمی دانم تخمیر چی است و موارد دیگر. این ها را باید آموزش داد.

نقد به نظام آموزش عالی ایران

علی اکبر: من کشورهای مختلف را دیدم و می دانم که چه جوری کار می کنند. خاطرم است رفته بودم به دانشگاه اتاوا در کانادا. دنبال یک پروفسوری می گشتم که قرار بود با ما کار کند. رفتم تو دانشکده، گفتم من آقای پروفسور را می خواهم. گفت پروفسور تو اتاقش است. رفتم تو اتاقش دیدم نیست. آمدم گفتم ایشان تشریف ندارند. گفت چرا آن جاست. دوباره رفتم آمدم گفتم نیست. گفت آقا من منشی ایشان هستم. ایشان حتی تا دستشویی هم می رود من متوجه می شوم. تو اتاقش است. وسط اتاقش یک موتور گذاشته بود، ظاهرا یک طراحی جدید بود. گفتم نکند زیر این است. دوباره رفتم نگاه کردم، دیدم آن زیر است. دارد کار می کند. آمد بیرون و سلام و علیک کردیم. در آن لحظه یک دفعه به نظرم آمد که استادهای خود من در صنعتی شریف چه کسانی بودند. یک سری از این بچه ها بودند که رفته بودند آمریکا فارغ التحصیل شده بودند، آن موقعی که من آن جا درس می خواندم از خیابان به قول خودشان آیزنهاور[8] پایین تر نرفته بودند. می آمدند و می گفتند من پهلوانم و  همه اش هم پای تخته. فرق بین آچار فرانسه و گازانبر را نمی دانستند. خب قطعا این استاد نمی تواند چیزی به بچه ها یاد بدهد. گفتم شاید این استاد این جوری است. رفتم جای دیگر. رفتم مثلا دانشگاه فنی پراگ. یک دفعه پرسیدم که این جا چند تا استاد دارید؟ گفتند نزدیک هزار و ششصد هفتصد تا. گفتم چند تا دانشجو دارید؟ گفتند هشتصد تا. گفتم هزار و خرده ای استاد، هشتصد تا دانشجو؟! گفتند آره. از این هزار و خرده ای استاد فقط دویست نفرشان می روند سر کلاس. بقیه دارند کار می کنند، کار تحقیقاتی می کنند. دانشجو از سال سه می رود زیر دست آن ها. آن ها کارهای عملی می کنند. یعنی شما این ها را در کلاس ها نمی بینید. در آزمایشگاه ها می بینید این ها را. آن جا دانشکده سرامیک بود، شیشه بود، نفت بود، صنایع غذایی بود، سیستم های کنترل بود، شیمی فیزیک بود، نمی دانم مهندسی بیوشیمی بود. اصلا چیزی به نام کلاس درس وجود نداشت. ما کلاس درس را می رفتیم زیر شیروانی. شما در کلاس درس به اندازه دو ساعت می خواهی بشینی. ولی در آزمایشگاه شما صبح تا شب هستی. بنابراین، هر چی هنر است، باید در آزمایشگاه باشد. در صورتی که ما این جوری نیستیم. ما همه اش در کلاس هستیم. همه اش کلاس، کلاس، کلاس. آن جا استادها در آزمایشگاه خودشان می نشینند.

 

 

اِشراف زنده یاد دکتر مجتهدی بر امور دانشگاه صنعتی شریف

            نوروزی: حالا که صحبت از دانشگاه صنعتی شریف به میان آمد، می خواستم خواهش کنم اگر از مدیریت شادروان دکتر محمدعلی مجتهدی، بنیان گذار و رئیس وقت دانشگاه صنعتی شریف موردی را سراغ دارید که قابل استفاده در این مجموعه است، بفرمائید.

            علی اکبر: مثلا فرض کنید می آمد نگاه می کرد، می دید این ساختمانی که دارند می سازند، گوشه اش کج است. شما باورتان نمی شود تمام برنامه های درسی گروه های مختلف را حفظ بود. اگر می دید یک دانشجو نشسته آن جا، می گفت ببینم تو چه رشته ای هستی؟ می گفت مثلا برق. می گفت خب، سال چندی. می گفت فلانی. می گفت تو الآن فلان کلاس را داری. این جا چی کار می کنی؟ همین طور مثل بچه دبیرستانی به شان می گفت پاشو برو سر کلاست. ببینید، کل سیستم دانشگاهی تو دستش بود. ایشان بسیار زحمت کش بود. بسیار زحمت کش. خدا رحمتش بکند. من خاطرم است یک روز داشتند ساختمان های آن جا که با آجر بهمنی ساخته بودند را روغن می زدند. من گفتم روغن برزک می زنید؟ کار خوبی می کنید. گفت مگر تو می دانی ما چه می کنیم. گفتم بله. این آجرها اکثرا آهک دارد، باران بخورد سفیدک می زند. شما با این کارت سعی می کنی که سطح آجر را سورفکتانتش را زیاد کنی. بنابراین، باران توش نفوذ نمی کند. گفت بارک ا... ببینید کار دست کاردان بود.

عدم سنخیت برخی اساتید دانشگاه صنعتی شریف با جامعه ایرانی

نوروزی: من احساس کردم که شما نسبت به مدیریت دانشگاه صنعتی شریف در آن سال ها نقد دارید. همین طور است؟

علی اکبر: من نقدی روی آقای دکتر ندارم. من نقد دارم روی اساتیدی که آمدند آن جا.

نوروزی: همین، ایشان می گفت که من اساتید را گلچین کرده بودم.

علی اکبر: کرده بود و واقعا هم از بهترین ها استفاده شده بود. اساتید رشته خود ما، کسانی که آن جا بودند از نوابغ روزگار بودند. در مکانیک همین جور. در برق من چندتایشان را ارادت خاص دارم به شان. اما، یک مشکل اساسی بین این افراد بود.

نوروزی: می خواستم همان را بدانم.

علی اکبر: مشکل اساسی این جا بود که این ها هیچ سنخیتی با جامعه ایرانی نداشتند.

نوروزی: علی رغم این که خودشان ایرانی بودند.

علی اکبر: خودشان ایرانی بودند. اکثرشان هم از بچگی رفته بودند آن جاها[9] و یا از خانواده هایی بودند که در شرایط خاص بزرگ شده بودند و دیگر خبر نداشتند که مثلا پایین تر از فرض کنید دروازه قزوین یا دروازه غار یا سرپل امام زاده معصوم یا سه راه آذری چه می گذرد. یعنی نمی دانستند مثلا فرض بکنید که از تهران که خارج می شوی چند تا روستا داریم و این ها چه جوری دارند، زندگی می کنند. برق ندارند، آب ندارند، این ها را نمی دانستند. فقط حوزه خودشان را می شناختند و هر موقع هم دلشان می خواست، می رفتند خارج و می آمدند. بنابراین، با من دانشجو نمی توانستند ارتباط برقرار بکنند. در صورتی که با افرادی مثل خودشان ارتباطشان خوب بود. ببینید، من شاید از دیدگاه خودم دارم انتقاد می کنم. من برتر از خیلی ها ممکن بود آن جا باشم، ولی امکاناتی که آن جا بود در اختیار من نبود. یعنی آن قدر که با کسان دیگر کار می شد، با من نمی شد. من مجبور بودم به خاطر مثلا در ماه دویست تومان چند جا بروم کار کنم. در صورتی که آقایی بود مثلا آن جا وام گرفته بود، ماشین خریده بود به آن ماهی پانصد تومان می دادند که ماشین زیرپایش باشد. ببینید نقد من در مسائل علمی نیست. آن آقای دکتر، بله، رفته بود آن جا و این ها را دستچین کرده بود از نظر علمی، نه از نظر ارتباطات اجتماعی. بودند کسانی که این جوری نبودند، ولی همیشه این ها در حاشیه بودند.

یادی از رفتارهای اساتید مأنوس با دانشجویان در دانشگاه صنعتی شریف

علی اکبر: مثلا آقای دکتر حامد بود آن جا، فیزیک درس می داد، دائما وسط بچه ها بود. شب می خوابید آن جا درس می خواند. تشک می انداخت یک گوشه، پتو می آورد آن جا، جلو بچه ها کتاب می خواند. بعد با بچه ها والیبال بازی می کرد، کوه می رفت. بعد می آمد سر کلاس می گفت بچه ها سئوال اضافه نکنید ها، من یک شب از شما جلوترم. گوش می کرد به حرفت و جوابت را می داد. دکتر مهری. دکتر مهری که الآن هم هست. بی نظیر بود. انسان بسیار بسیار والامقامی بود. چگونه با بچه ها برخورد می کرد. یک فردی مثل آن قبلا معلم بوده در ایران. دبیرستان بوده. او جامعه اش را می شناخته. من الان پایش را می بوسم. دستش که هیچی.

لزوم بهره گیری از ظرفیت های مردمی در کشور

علی اکبر: من اعتقادم این است که مردم ما انسان هایی هستند نوع دوست. ببینید من الآن بروم تو خیابان و پس بیفتم. ببینید چند نفر می ریزند بالای سر من. چند وقت پیش خردم زمین. ده نفر ریختند. عمو جان، قربان شکلت برم، چیزی نشده که حالا. در صورتی که در آلمان اگر کسی بخورد زمین، دست نزن، دست نزن. پلیس آن جا زنگ می زند آمبولانس بیاید. حالا بابا تا پلیس بیاید من می توانم این را یک خرده نازش بکنم حداقل. ببینید یک سری زیبایی های است که نهادینه شده است در جامعه ما که ما باید از این ها استفاده بکنیم. مثلا کسی که الآن دزدی می کند، یعنی کار کوچک دزدی انجام می دهد، نه آن گنده ها که الحمدا... آن ها مردم عادی نیستند. یعنی پاکی مردم عادی سرجای خودش است. اگر کسی از مردم عادی دارد کار خلافی می کند، وقتی باهاش صحبت می کنی، منکر آن کار نمی شود، ولی می گوید که آن کار بد است. می داند بد است. می داند دزدی بد است، ولی مجبور است. ولی یک فردی مثل آن آقا که سه هزار میلیارد تومان بر می دارد و می رود، در یک روز خاصی کفن پوشیده بود و جلو همه داد می زد. او را من جزء مردم عادی حساب نمی کنم. من راجع به مردم عادی خودمان دارم صحبت می کنم. یعنی آن هایی که تو کوچه و بازارند. این ها آدم های خوبی اند. همیشه می دانید سر کلاس های درس چی می گویم. من سر کلاس می گویم که اگر این لامپ بالای سر من و شما روشن است، اگر این دستگاه هنوز کار می کند، اگر یک لقمه نان من و شما می خوریم و اگر این آب را می نوشیم برای رفع تشنگی، به برکت وجود میلیون ها میلیون انسان های شریفی است که در این مملکت دارند، کار می کنند. تو کارخانه ها، تو مزارع، آن هایی که دارند نشاء می کنند، آن هایی که پای درخت های خرما هستند، آن هایی که دارند گندم می کارند، به برکت این هاست. نه به برکت این سبیل کلفت ها که تو ماشین های آخرین سیستم با قیمت های چندین میلیاردی می نشینند و روی زمین شده اند خدا. به برکت آن ها نیست. چون اگر به برکت آن ها بود، الآن ما دچار قحطی بودیم. ولی چون نیستیم پس هنوز هم انسان های خوب در این مملکت فراوان است. خیلی زیاد است. شما در این روستاهای شمال این پیرمردها را ببینید، آفتاب صورتش را داغان کرده، زنِ کمرش خم شده، ولی مهربان است. حالا شما بروید در جاهای دیگر ببینید اصلا مدیرِ نمی پذیرد کسی را، حرف کسی را نمی پذیرد.       

لزوم همکاری مجموعه با مدیریت برای پیشبرد امور

            علی اکبر: ببینید مشکل جای دیگر است. مشکل اساسی تر از این است که مثلا من فکر کنم که حالا با یک تغییر مدیریت حل بشود. مدیریت نمی تواند کاری بکند اگر آن مجموعه وابسته به آن همکاری نکند. بحث این جا بود که آن همکاری به آن صورت وجود نداشت. خب دکتر آهون منش که من را از صنعتی اصفهان می شناخت. همکاری می کرد. شش صبح می رفتیم پیش آقای وزیر، چند مورد که رفتیم آن جا. وقتی برایش می گفتم که این طور، این طور، این طور، این طور. یک دست خط می نوشت می گفت به فلان قسمت مراجعه کن، مثلا آقای مهندس فلانی مساعدت بفرمائید. یعنی نمی گفت نه. همچین موردی نبود. می دید که هدف من درست است.

سختی های مدیریت برای انجام دادن کار

علی اکبر: شما نظر خیری دارید که آقا کسانی که آمدند کار کردند را بالاخره ببینیم چی کار کردند. ولی باور می کنید استادهای ما هیچ کدام این طوری نیستند که مثلا فلان دانشگاه کی شده رئیس، چی کار کرده، چی کار نکرده. می دانید چرا؟ چون کسی کاری نکرده. الآن بعضی از دانشگاه ها را نگاه کنید پس زدند که جلو نزند. ما ششم بودیم، الآن بیستمیم. خب دستگاه ها که بهتر شده، نرم افزارها که بهتر شده، سخت افزارها که بهتر شده، پس چرا زدیم عقب. خب کار نشده دیگر. حالا چی چی را که شما می خواهید یک چیزی را تهیه بکنید که کی چی کار کرده، کی چی کار نکرده. نمی شود که چنین چیزی. این که ما برگردیم بگوییم که کی کار مثبت کرده، کی کار منفی کرده، راستش هم اعتقادم این است که اگر کسی هم بخواهد کاری هم بکند، با سختی های زیادی مواجه می شود. چرا؟ اگر شما بخواهید فرزندتان سیگار نکشد اول باید خودتان نکشید. اگر بخواهید فرزندتان یک فرد فرهیخته ای باشد باید حداقل یک بار دست شما کتاب ببیند. حرف نامربوط از دهان شما بیرون نیاید. ببیند شما چه جوری دارید با مادرش حرف می زنید. مادرش چه جوری دارد با شما حرف می زند. آن دانشجو آن دانش آموزی که می آید می نشیند پشت میز و می خواهد آموزش ببیند باید بداند که کار یعنی چی؟ مدیریت یعنی چی؟ اگر قرار بود مدیریت فقط اجرای قوانین باشد، خب ما یک کامپیوتر می گذاشتیم آن جا، قوانین را برنامه ریزی می کردیم و می گذاشتیم آن زیر، اگر تأیید می کرد، باشد. در صورتی که کسی که مدیر است باید تشخیص بدهد در حوزه و میدان آن قوانین چه کارهایی باید بشود و چه کارهایی نباید بشود. ما خلاف نمی کنیم. اما، شما بخواهید یک نامه را امضاء بکنید، دستت می لرزد. آخر آقا این خلاف قانون نیست. یک وزیری بود زمان های قدیم، می گفتند روزی ده دفعه امضایش را عوض می کنند. استاد دانشگاه هم بود. یک کاری را می کرد، بهش می گفتند که بابا این چه کاری بود، کردی؟ خط می زد. دوباره یکی می گفت آقا این را چرا خط زدی؟ این طور، آن طور. دوباره بر می داشت امضاء می کرد. ببینید این نشان می دهد که این نمی داند مدیریت چیست.

 

 

لزوم تغییر تدریجی تحولات فنی و اجتماعی

علی اکبر: ما انتقاد نمی کنیم، ولی برنامه می دهیم. بارها شده که من برنامه دادم. من سیستم بسیاری از کشورها را مطالعه کردم که چه جوری این ها برنامه ریزی پنج ساله می کنند. ما چه جوری می کنیم. آیا واقعا هند یک هو تراکتور را آورد گذاشت جای گاوآهن؟ آخر یک روستایی که نمی داند دلکو چیه، نمی داند سوپاپ چیه، نمی داند شمع چیه، نمی داند گاز و فرمان چیه، نمی داند دنباله بند چیه، آن وقت باید ول کند برود میدان شوش دنبال قطعه بگردد. یا این که باید یواش یواش آموزش داد؟ اول گاوآهن را آدم بهتر می کند، بهینه می کند، بعد یواش یواش یواش آموزش می دهد و و و می رساندش به جایی. تو کانادا یک تراکتور روزی بیست ساعت کار می کند. شما باور می کنید تعداد ماشین های تراشی که در ایران است از آلمان بیشتر است. آیا ما صنعتی تریم؟ قطعاً نیستیم. چه طوری است پس؟

سهولت ورود محصولات خارجی به جای تولید داخل

علی اکبر: مرده شور این پول نفت را ببرد، یک. دو، سیستم ما تجاری است. بخر، می توانی بکش رویش، بفروش. اگر چیزی هم در داخل دارد تولید می شود، جلویش را بگیر. برو از چین بیار. چون این جوری ما راحت تریم. نه کارگر داری، نه مشکل مواد داری، نه حق بیمه ای و اضافه حقوقی و چی و چی و چی و چی. آن چیزی که الآن دارد اجرا می شود این است. این جا ما یک کارخانه گیلان الکتریک داشتیم، جایش بد بود. آن موقعی که ساخته بودند جایش خوب بوده و مشکلات زیست محیطی و بعد قرار شد این را خراب بکنند و بروند یک جای دیگر بسازند. من محصولات این را تا تو اروپا دیده بودم. خرابش کردند، جمعش کردند، عده ای از عزیزان آن بالایی ها آمدند مفت خریدند و وسایلش را هم فروختند به اکراین و بعد جایش هم هیچی نساختند. الآن شما بروید تو خیابان تختی که مرکز خرید و فروش وسایل الکتریکی است به جای همان قطعاتی که ایشان تولید می کرد چینی اش است. چین این وسط نفع برده.

امید به آینده

علی اکبر: من هنوز هم خوش بین هستم. می دانید چرا؟ برای این که ما ملت باهوشی هستیم و خوب. خیلی خوبیم ما. مثلا من اروپا را دیدم، آمریکا را دیدم، آفریقا را دیدم، همه جا را دیدم. مردم ما مردم خوبی هستند. حالا بگذریم از این که شما بعضی موقع ها یک ناهنجاری هایی تو اجتماع می بینید. از این جوان ها. من اصلا آن ها را جزء اصلیت حساب نمی کنم. ولی هنوز هم وقت است. این بچه ها بسیار باهوشند، بسیار باهوشند. یعنی من سر کلاسم. من دارم باهاشان کار می کنم.

قدرت سخنوری و تواضع

علی اکبر: اما، شما نگاه کنید امثال من در برنامه ریزی های آموزشی یا تو برنامه ریزی های کلی دخالتی نداریم. کسانی می آیند که اصلا قدرت حرف زدن ندارند و مخزن لغوی ندارند برای این که حرف بزنند. من یک روز داشتم سخنرانی می کردم، آهون منش آمد بیرون یقه من را گرفت گفت که من نمی دانستم تو این قدر سخنرانی. گفتم تو خیلی چیزها را نمی دانی. تو خیلی چیزها را نمی دانی. تو ایران من صفرم. آن قدر افرادی هستند که بی نظیرند، بی نظیرند.

 

اولویت یادگیری ساماندهی کار بر جنبه های فنی در دوره های خارج از کشور

علی اکبر: بچه هایی که از این جا می خواهند بروند خارج در دوره دکترا دوره ببینند، من یک پیشنهادی به شان می کنم. می گویم مهم نیست شما در این شش ماه چیزی یاد می گیری یا یاد نمی گیری. مثلا یک تحقیقی می کنی و فوقش می خواهی یک مقاله بدهی یا ندهی. من اصلا به این مسئله اهمیت نمی دهم. فقط به یک چیز اهمیت می دهم، شما وقتی که رفتید آن جا ساماندهی کار را یاد بگیرید. مثلا فرض کنید در یک مرکز کشاورزی در فلان دانشگاه آلمان یا در فلان دانشگاه هلند یا در آمریکا از آن رآس امور تا آن بچه هایی که در مزرعه هستند تا آن بچه هایی که در آزمایشگاه هستند، سیستم مدیریتی چگونه دارد انجام می شود که این ها موفقند. ما الآن در مرکز تحقیقات خودمان شما بروید به مؤسسه اصلاح بذر، شما بروید به مؤسسه خاک و آب چند تا طرح داریم که همین طور طرح ها بغل هم مانده. حالا بروید تو هند، ببینید آیا همین جور است؟ نه، نیست. برای این که هند نفت ندارد که همین جوری الکی خرج کند. بعد از این که تحقیقات انجام شد، می آیند سیر عملی اش را انجام می دهند. یک ضرب المثلی است در لاتین می گوید کار انسان را نجیب می کند. کار قسمتی از زندگی ما است. اگر ما مرحله به مرحله از زندگی انسان را که کار جزئی از آن است درست یادش بدهیم، بگوییم آقای راننده نحوه رانندگی این است. جناب فروشنده نحوه فروش این جوری است. دربانی که دم در بیمارستانی ایستادی با دربانی که دم در یک مؤسسه اداری ایستادی، درست است که هر دوتایتان دربانید، اما، تو باید بدانی کسی که وارد بیمارستان می شود، مریض دارد، عصبیه، ناراحت است، برخورد تو با برخورد آن دربان یکی نیست. شما باید درست رفتار بکنید. هر کسی در جای خودش.

فقدان اهتمام به حل مشکلات کشور

علی اکبر: ما متأسفانه در مسائل اجرایی خودمان بیشتر تکیه به روابط کردیم. شما همین الآن بیا ببین مسائل اقتصادی ما چه جوری است. بعد بیا ببین مشاورین اقتصادی بالا یعنی کسانی که دارند روی مسائل اقتصادی مملکت دارند نظر می دهند، چه کسانی هستند. آیا این ها اقتصاد دانند؟ نیستند. پایه ای نگاه نکردند. ما الان چهل سال است که انقلاب کردیم. چند بار برنامه های آموزش و پرورش عوض شده؟ چند بار برنامه های دانشگاه ها عوض شده؟ من گاهی موقع ها تلویزیون را نگاه می کنم. دیشب می گفت جلسه ای تشکیل شده برای رفع موانع تولید. بابا یک نفر بیاید تو رادیو تلویزیون آرشیوها را نگاه کند، ببینید در این چند سال چند دفعه جلسه تشکیل شده برای رفع موانع تولید. همه هم موانع را می گویند که آقا موانع این است، این است، این است. ولی اگر قرار است رفع بشود، پس چرا این قضیه  این قدر تکرار می شود. نمی شود پشت میز نشست و مدیریت کرد. این مدیریت نیست. مگر در حوزه کلان. خب حالا معلوم است که فلان وزیر که نمی تواند به همه جا سر بزند. اما، باید معاون ها و مدیران ورزیده ای داشته باشد، بروند سرکشی کنند. صادق باشند، که شده یا نشده؟ اگر شده، طرح بعدی چیه؟ اگر نشده، چرا نشده؟ رفعش کنیم. تا آن حل نشود سراغ چیز دیگر نرویم. یک چاله این جا، یک چاله آن جا. بابا یکی را پر کنیم بعداً.

لزوم اهتمام به مراقبت از اموال دولتی

علی اکبر: ما که خسته شدیم از بس این حرف ها را زدیم و هی نشستیم تو دانشگاه. چرا؟ به خاطر این که به دانشجو گفتیم آقا یک تخته ای است و یک گچی است و یک سری هم می آیند می نشینند در آزمایشگاه ها. این آزمایشگاه را شما می بینید، همه را من خودم ساختم. این دستگاه ها را من خودم ساختم. هیچ کدام این ها جوان تر از پنجاه سال ندارند. این دستگاه بیست سال است دارد کار می کند، یک دفعه خراب نشده است. این ها را خودم اسمبل[10] کردم. آن آزمایشگاه هم همین طور. ببینید، ولی چهار چشمی مواظبشان هستم خراب نشود. ما یک آقایی داشتیم این جا مدیر بود. برف سنگینی آمد. به او گفتیم که آقا اگر چهارصد پانصد هزار تومان بدهیم، برف را بریزند پایین. فلان و فلان و فلان و فلان خراب نمی شود. دو تا سوله ورزشی ما خراب شد. اصلا بیرون از خانه اش نیامد. گفت بیت المال است. من چهارصد هزار تومان از کجا بدهم. دو تا سوله ورزشی خراب شد، چند تا آزمایشگاه ریخت پایین، میلیون ها میلیون تومان دستگاه از بین رفت. بعد از همه این حرف ها آقا را یک پست بالاتر بهش دادند. در همین دانشگاه خودمان و کسی هم جرآت نمی کند همین الآن بهش حرف بزند. خب ببینید حضرت علی این جوری بود؟ ولی ما داریم سنگ ایشان را به سینه می زنیم. ما می گوئیم حکومت فلان و حضرت علی.

عافیت طلبی اساتید در تدریس

علی اکبر: خب بحثم آن نیست. بحثم این جا است که یک بچه ای که می آید در دانشگاه می نشیند، می بینیم که انگیزه ندارد. انگیزه را کی باید بهش بدهد، من. من باید اول بهش بدهم. الآن استاد دانشگاه چی کار می کند. یک پاور پوینت تهیه می کند، می آید می نشیند، تیک، تیک، تیک، تیک. من زبانم توی این نشست ها مو درآورد که آقا پاور پوینت یک بحث کمک آموزشی است. نه آموزشی. تخته، گچ. استاد باید مثل یک هنرپیشه با تخته بازی کند. یعنی مرگ بر آمریکا، آن آمریکایی بهتر از ما نمی داند که هنوز هم در دانشگاه هایش تخته است. چپ تخته است، راست تخته است و همین جوری با همدیگر حرکت می کنند. یک پاورپوینت هم آن جاست، اگر چیزی را نمی تواند پای تخته نشان دهد با پاورپوینت نشان می دهد. ولی ما این جوری نیستیم. الآن می نشینند و نشان می دهند. آخر به کجا چنین شتابان؟ ما داریم پس می زنیم.

خداحافظی با آموزشکده

نوروزی: چه طور شد که از آموزشکده رفتید؟

علی اکبر: پس از این که یک سال و خرده ای گذشت. یادم می آید که آن جا یک مجمعی بود و از ما تقاضا کردند که آن آمفی تئاتر کوچکه را در اختیارشان بگذاریم و پول هم به حساب ما ریختند. بعد من یک روز دیدم که دو نفر که نمی گویم از نظر ظاهری چه جوری بودند، در آموزشکده داشتند قدم می زدند، در یک فاصله ای بین سخنرانی هایشان. آن ها که من را نمی شناختند و من هم داشتم پشت آن ها قدم می زدم. دیدم که می گویند که این جا، جای زیبا و مرتبی است. چه قدر منظم است این جا. ما فکر نمی کردیم یک هم چین چیزی این جا باشد و از این حرف ها.  از دوستان کسی را نمی شناسید بیاوریم این جا بکنیم رئیس. این حرف را زدند. وقتی دکتر آهون منش آمد آن جا، چون گاهی اوقات می آمد پیش من، این را بهش گفتم. گفت علی جان برو. گفت اگر نری، می اندازنت بیرون. این ها این جوری اند. می گفت که به قول دکتر کلانتری، علی اکبر بولدزر است. و علی رغم همه کارهایی که این جا کردی که در خود دانشگاه ها ظرف چندین سال نشده، این ها این طوری هستند. خیلی ناراحت بود. وقتی این مسئله پیش آمد، دیگر پا شدم، آمدم این جا. شما باور نمی کنید من روزی که شنیدم که آن آقایان که به اصطلاح از مسئولین بودند و برگشتند این حرف را زدند که کسی را نمی شناسید که بیاوریم این جا، وقتی شب رفتم خانه فکر کردم که واقعاً این ها فکر نکردند یک آموزشکده مخروبه که حتی دانشجو یک توالت نداشت، برود، من سالن سینما گذاشتم، کلاس کامپیوتر درست کردم، مسجد درست کردم، کتاب خانه درست کردم، نمی دانم حمام هایشان را سر و سامان دادم، بهداشتی کردم، ناهارخوری این طور، آن را آن طور، آن را آن طور. یک دفعه واقعا فکر نمی کنید که واقعا گذاشتن این آجرها روی آجرها همین جوری بوده، یا کسی این کارها را کرده؟ که رئیس من به من می گوید که علی جان من ده تومان برای تو کاری نکردم. برو از این جا. قبل از این که بکوبوننت. این یعنی چی؟ آن حتما یک چیزی می دانست که این حرف را به من زد.

نوروزی: خاطرتان می آید که چه سالی از آموزشکده تشریف بردید؟

علی اکبر: 71 بود به نظرم.

نوروزی: بعد از جناب عالی چه کسی آمد؟

علی اکبر: بعد از من یک آقای مهندس هاشمی بود، فکر کنم آن بود که مسئولیت ها را بر عهده گرفت. بعدا یک آقایی بود ماشین الات می خواند، می آمد آن جا درس می داد، یک مدت هم ظاهرا ایشان آمدند.

انتقال به دانشگاه گیلان

علی اکبر: بعد که آمدیم این جا. بچه ها خیلی کمک کردند به من در اثاث کشی و غیره و غیره و ماندگار شدیم دیگر. الآن چندین سال است، نزدیک بیست هفت هشت سال است که من این جا هستم.

انعطاف در قوانین و مقررات آموزشی

علی اکبر: من وقتی سر کلاس می روم، اگر از هر کلاس دو تا سه تا دانشجوی نخبه ببینم که شرف کاری در آن ها است، من اگر پارسال انرژی A  تا می گذاشتم، امسال A 2 می گذارم. یعنی اگر شما سر کلاس من بشینی می بینی که من قطعا انرژی بیشتری می گذارم تا مثلا سال 1370. چرا؟ چون وطنم را دوست دارم، مردم مان را دوست دارم، بچه ها را دوست دارم. از دانشجوهای فوق لیسانس و دکترای من هیچ کدام بیکار نیستند. همه شان سرِکارند. با وجود این که می گویند کار نیست. چون صبح تا شب بغل دست شان کار یادشان می دهم. همین دانشجو سه روز می آید، بقیه اش را می رود سر کار. یکی دیگر است شنبه، یکشنبه، دوشنبه می رود سرکار، سه شنبه، چهارشنبه می آید این جا. باز یکی دیگر است تازه کار پیدا کرده، گفتم فعلا تا زمانی که سر کار استیبل [11]نشدی حق آمدن نداری. بعدا بیا من. چون چندین هفته من بهش آموزش دادم، رفت سر کار. صبح تا شب زندگی ما این ها هستند. یعنی قسمتی از زندگی من هستند.

نوروزی: یعنی شما برای قوانین و مقررات آموزشی انعطاف قائل هستید.

علی اکبر: یک دانشجو داشتم که بهمن ماه دکترایش را گرفت، ایشان در یکی از کارخانه ها تو قزوین کار می کرد، گفتم هر دو هفته ای دو روز می آیی این جا کارت را انجام می دهی، می روی. فوقش این است که یک ترم دیرتر فارغ التحصیل می شی. ولی من نمی توانم بگویم که کارت را ول کن بیا درست را بخوان. خب حالا درست تمام شد، کار نبود، چی؟ و الآن هم کارش را عوض کرده و رفته تو یک کارخانه دیگر و گفته که حقوق بیشتری می دهند. گفتم معطلش نکن، برو. الآن هم برای خودش یک یلی است.

ما حتی در برگه های امتحانی بچه ها هم باید آموزش ببینیم. من برگه امتحانی را به همه بچه ها نشان می دهم که بیایند ببینند. من که اولیاء خدا نیستم. شاید من یک چیزی را ندیدم. بعد حالا اگر یک چیز کوچک را اشتباه کرده، من که نمی توانم به این بگویم به خاطر یک چیز کوچولو برو یک ترم دیگر بیا دوباره درس بخوان. یک فرصت بهش می دهم.

احساس مسئولیت نسبت به امورات غیر تحصیلی دانشجویان

علی اکبر: من اگر این جا احساس بکنم که دختره و پسره جفت شان آدم های خوبی هستند، کمک شان می کنم که ازدواج بکنند. اوه، آن قدر از این کارها این جا کردم که حد ندارد.  

نوروزی: یعنی شما در دانشگاه فقط در چارچوب درس حرکت نمی کنید.

علی اکبر: اصلا. اصلا. من حتی در مسائل بیرونی شان هم اگر ببینم می توانم دخالتی بکنم، دخالت می کنم. شده که در این جا من دختر یکی از مدیران ارشد یک استانی را چهار سال بگو مگو برای یک پسری که پدرش رفتگر در یک شهر دیگر بود، مساعدت برای ازدواج شان کردم. آره. الآن ازدواج کردند. ببین چهار سال مخالفت پدر بود. من گفتم دانشجوی دکترای من است. من هر چی بهش می گویم، می ایستد من را نگاه می کند، یک بی احترامی به من نکرده. دست تا حالا به یک دختری نزده. اگر دختر من را می خواست من می دادم بهش. چرا نمی دید. چهار سال طول کشید.

کلام آخر   

علی اکبر: امیدوارم از این کار شما یک نتیجه مثبتی پیش بیاد. برای این که پیش خودم فکر می کردم که واقعا هیچ پیش آمده که مثلا در دانشگاه تهران که از 1313 تأسیس شده است، کی آمده بررسی بکند که کی چی کار کرده، کی چی کار نکرده. دانشگاه های دیگر هم همین طور است. در مورد دانشگاه صنعتی شریف هم که صحبت شد، من نمی خواهم توهین بکنم، ولی دانشگاه صنعتی شریف به دلیل دانشجوهای نخبه دانشگاه صنعتی شریف است، نه به لحاظ دیگر. ما وقتی آن جا درس می خواندیم، همه معدل دیپلم مان بالای هجده بود، ولی معدل دانشگاه بود یازده و خرده ای.

نوروزی: الآن هم همین طور است. به دلیل سخت گیری.

علی اکبر: نه، بحث سخت گیری نبود. به دلیل درست درس خواندن بود. ما خیلی خوب درس می خواندیم. مگر می گذاشتیم استاد از سر کلاس برود بیرون. همین الکی بگوید سئوالی نیست. کلاس ما ساعت دوازه تمام می شد، تا ساعت یک و نیم من و استاد پای تخته بودیم. تا من را راضی نکند، نمی گذاشتم برود بیرون. الآن جرأت سئوال کردن ندارند. چون استاد انفعالی رفتار می کند. این زشت است.

 

[1]  رویان امروزی

[2]  پایتخت چکسلواکی آن زمان و جمهوری چک فعلی

[3] HPLC

[4] CHNO

[5]  ساختمان مورد اشاره در سال های قبل از انقلاب رستوران بود.

[6]  فاز چهار مهرشهر کرج

[7]  ترکیب

[8]  خیابان آزادی فعلی که دانشگاه صنعتی شریف در بر این خیابان واقع شده است.

[9]  مظور خارج از کشور است

[10]  مونتاژ

[11] stable

تاریخ و محل مصاحبه: 30 اردیبهشت 1398- رشت- دپارتمان شیمی، دانشکده علوم پایه دانشگاه گیلان

علیرضا علی اکبر

عضو هیئت علمی مرکز

در سال‌های 1372-1371 

اطلاعات بیشتر

عباس نوروزی

عضو هیئت علمی مرکز

  - کارشناس ترویج و آموزش کشاورزی از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در سال 1370 .

  - کارشناس ارشد ترویج و آموزش کشاورزی از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران ...

اطلاعات بیشتر

کلیدواژه‌ها: مرکز آموزش عالی امام خمینی مرکز آموزش کشاورزی آموزش کشاورزی آموزشکده کشاورزی آموزشکده کشاورزی کرج تاریخ مرکز آموزش کشاورزی علیرضا علی اکبر عباس نوروزی

آخرین ویرایش ۰۴ اسفند ۱۴۰۴