تاریخ شفاهی مرکز آموزش عالی امام خمینی و آموزشکده کشاورزی کرج
مصاحبه با دکتر مصطفی مصطفوی درباره مرکز آموزش عالی امام خمینی
مصاحبه عباس نوروزی با دکتر مصطفی مصطفوی، رئیس آموزشکده کشاورزی کرج
معرفی سوابق شغلی و تحصیلی
نوروزی: آقای دکتر مصطفوی ضمن تشکر لطفا قبل از ورود به بحث از سوابق شغلی و تحصیلی خودتان بفرمائید.
مصطفوی: من مصطفی مصطفوی عضو هیأت علمی بازنشسته مرکز آموزش عالی امام خمینی هستم. بعد از اتمام تحصیلات دوره دیپلمم برای ادامه تحصیل رفتم آلمان. آن زمان رشته های کشاورزی مثل امروز نبود که خیلی تخصصی باشد. دوره لیسانس و فوق لیسانس را در یکی از دانشگاه های بسیار خوب آلمان به نام دانشگاه جرج آگوست گوتینگن به اتمام رساندم. این دانشگاه از نظر کیفیت طوری بود که تمام پروفسورهای ما برنامه ریزی ده ساله کشاورزی اتحادیه اروپا را این ها انجام می دادند و واقعا مخ های واقعی کشاورزی بودند. خود دانشگاه هم از نظر کیفیت کارش طوری بود که تا حالا ده جایزه نوبل در تحقیقات فیزیک و شیمی و پزشکی و این ها گرفته است. در حالی که کل خاورمیانه هنوز نتوانسته است یک جایزه نوبل بگیرد. دانشگاه خیلی معروفی بود. شهر کوچکی است و حدود 150 تا 200 هزار نفر بیشتر جمعیت ندارد ولی از نظر دانشگاهی تاپ است.
الزام یک سال کارآموزی قبل از ورود به دانشگاه در آلمان
مصظفوی: بعد از اتمام دوره فوق لیسانس من علاقه خیلی شدیدی داشتم که در رشته باغبانی دکترا بگیرم. به یکی از دانشگاه ها به نام هوهنهایم[1] در اشتوتگارت آلمان رفتم و به پروفسور مربوطه به نام پروفسور هوکلو مراجعه کردم و گفتم که من می خواهم دکترای خودم را در رشته باغبانی به اتمام برسانم. ایشان هم گفت که شما کارآموزی کردید؟ چون قانون در آلمان آن زمان این طوری بود که هر کسی می خواست در هر رشته ای کار بکند قبل از این که وارد بشود باید یک سال کارآموزی می کرد. ما یک سال قبل از این که وارد دانشگاه بشویم در یک فارم بزرگی در آلمان کارآموزی کرده بودیم. گفتم آن یک سال کارآموزی را قبلا انجام داده ام. ایشان گفت نه، در رشته باغبانی. گفتم نه در رشته باغبانی و به صورت تخصصی نه کارآموزی نکرده ام. این آقا گفت که اگر می خواهی دکترا بگیری باید یک سال کاراموزی انجام بدهی. چون شما همه رشته های مرتبط با کشاورزی مثل زراعت، اصلاح نباتات، دامپروری، دام پزشکی را به صورت عمومی در دوره فوق لیسانس خواندی. حالا باید کارآموزی باغبانی را به صورت تخصصی بگذرانی. یک سال ما را فرستاد به یک مرکز بزرگ تحقیقاتی که صد هکتار زمین داشتند در جنوب آلمان. یک لباس کارگری هم به ما دادند و یک سال تمام از کاشت و داشت و برداشت و هرس و پیوند و چیدن میوه و نگهداری محصول در سردخانه و آشنایی با بیماری های مختلف در سردخانه و بیرون از سردخانه و تمام این کارها را خوب یاد گرفتیم و بعد اجازه داد که ما دکترا را شروع کنیم. چهار سال تا چهار سال و نیم طول کشید که دوره دکترایمان را انجام دادیم و باید حتما حداقل برای هر تحقیقی که فرد می کند دو سال پشت سر هم این را تکرار بکند که آن تحقیق قابل قبول باشد. این تحقیق را هم ما انجام دادیم.
اگر یک زمانی کشاورزی ما بخواهد متحول بشود باید به همین ترتیب شروع کنیم. آلمان در جنگ جهانی آمد اولین کاری که کرد این بود که مثلا این آقا می خواهد مهندس ساختمان بشود. گفت اول باید یک سال تمام بروی در رشته ساختمان عملگی انجام بدهی، بعد بیایی وارد دانشگاه بشوی. آن یکی می خواهد در رشته برق تحصیل کند. باید یک سال بروی زیر دست یک استادکار کار بکنی، بعد وارد دانشگاه بشوی. یا در رشته کشاورزی باید یک سال تمام بروی کارآموزی بکنی بعد بیایی دانشگاه. بعد هم در خود آن جا من یادم است که در کلاس ما حدود پنجاه نفر بودیم، دو تا دختر بود و بقیه شان پسر بودند. دخترها را که تماس گرفتیم یکی شان گفت که من بابام یک فارم[2] صد هکتاری دارد و آن یکی هم گفت که بابای من فارم دویست هکتاری دارد. آمدیم این جا یاد بگیریم. منظور این بود که دانشجوها بچه های روستایی بودند و آمده بودند که کشاورزی علمی را یاد بگیرند. یعنی برای خودشان سیستم را طوری طراحی کرده بودند که نود و نه درصد افرادی که می آمدند رشته کشاورزی از بچه های روستا بودند. یعنی طوری سیستم برنامه ریزی شده بود که کسی به خاطر این که فرضا بیاید مهندس کشاورزی بشود و فردا استخدام بشود نبود. مثلا همان دو دختری که گفتم در دوره ما بودند پشت تراکتور می نشستند و تمام این ها را شخم می زد. این ها صبح ساعت پنج صبح پا می شدند، لباس می پوشیدند می رفتند شیردوشی تا ساعت شش. ساعت شش سریع می آمدند و علوفه گاوها را می دادند تا ساعت هفت. ساعت هفت صبحانه کامل را همه می خوردند و بعد می رفتیم به مزرعه. می گفتند که امروز مثلا باید وجین بکنید. آن موقع هم مثل الآن نبود که با دستگاه ها و ماشین آلات خیلی پیشرفته باشد تا ساعت دوازده. از ساعت دوازده تا ساعت یک نهار می خوردیم، باز می رفتیم کار را ادامه می دادیم تا شب. شب می آمدیم گاوها را تر و تمیز و رو به راه می کردیم یا اگر در باغ بود، می آمدیم یک روز کودپاشی، یک روز سم پاشی و کار یاد می گرفتیم. یعنی می خواهم بگویم که بچه هایی که بیایند مدرک بگیرند و مهندس بشوند و دکتر بشوند، نبود. در همه رشته ها این طوری بود و این طوری بود که آلمان در جنگ جهانی دوم با خاک یکسان شده بود و دیدیم که بعد از ده پانزده سال بیست سال شدند آقای دنیا. مدرک گرایی به چه درد می خورد. علم و دانش است که فوق العاده است. وقتی که ما بتوانیم سیب را از حالت سنتی پانزده تن در هکتار به روش علمی به صد تن در هکتار برسانیم، نشان می دهد که علم خیلی مهم است. دانش خیلی مهم است. ولی آن زمانی است که ما در این خط برویم. در این رشته برویم. ولی الآن شما در وزارت جهاد کشاورزی بروید نود و پنج درصدشان اصلا پایه را از پیوند تشخیص نمی دهند و رقم ها را هم نمی دانند. ولی صحبت هم که می کند، ماشاا...کم نمی آورد. با این ترتیب، ما موفق نخواهیم شد. زمانی ما موفق خواهیم شد که کار را بدهیم دست کاردان.
اشتغال به کار در مؤسسه تحقیقات اصلاح و تهیه نهال و بذر
مصظفوی: وقتی دکترا تمام شد وارد ایران شدیم. در مؤسسه تحقیقات نهال و بذر به عنوان کارشناس و عضو هیأت علمی و در بخش تحقیقات باغبانی حدود شش سال هفت سال کار کردیم و تحقیقاتمان را در آن جا ادامه دادیم تا انقلاب شد. بعد از انقلاب به مدت پانزده سال مسئول بخش تحقیقات باغبانی بودم با چهل ایستگاه تحقیقاتی در ایران تا سال 1375. آن موقع طرحی وجود نداشت. ما طرح های تحقیقاتی را آن جا پیاده کردیم در ایران در ایستگاه های تحقیقاتی. کارشناس خیلی کم بود چون انقلاب فرهنگی شده بود. نزدیک به صد نفر برای لیسانس و صد نفر هم برای فوق لیسانس و تعدادی هم برای پی. اچ. دی.[3] دکترا بورسیه کردیم که الآن نزدیک نود درصد این بچه هایی که سرکار هستند از بورسیه های آن زمان ما هستند.
ایجاد دوره های کارشناسی ارشد تخصصی در آموزشکده کشاورزی کرج
مصظفوی: بعد سال 75 به دلیل اختلافی که با رؤسای آن زمان پیش آمد ما را مجبور کردند که به قسمت آموزش بیاییم.
نوروزی: پس سال 75 تشریف آوردید به آموزشکده.
مصطفوی: بله، سال 1375. آن موقع هم معاونت آموزش و تجهیز نیروی انسانی آقای مهندس طهماسبی بود. به اتفاق ما آمدیم دو تا کار کردیم. یکی، دوره های خودارتقایی کارشناسی ارشد به صورت خیلی تخصصی در سه زمینه زیتون، خرما و میوه های دانه دار مثل سیب و گلابی و به که در این جا شروع کردیم. کارهای برنامه ریزی اصولی اش را آن ها انجام می دادند و کارهای اجرایی اش را آموزشکده انجام می داد و ما هفده نفر را از طریق کنکور داخلی از کارشناس های خود وزارت کشاورزی و با مجوز سازمان امور اداری و استخدامی کشور انتخاب کردیم و این دوره های تخصصی را راه انداختیم. فوق العاده کار جالبی بود. برای این که کسی که فوق لیسانس زیتون می شد علاوه بر این که پانزده واحد درس های عمومی مثل آمار، زبان انگلیسی، و فیزیولوژی که فوق لیسانس ها باید می گذراندند، درس های تخصصی شان را روی آفات زیتون سه واحد، بیماری های زیتون سه واحد، پست هاروست[4] زیتون، فراوری زیتون، مارکتینگ و بازاریابی زیتون می گذراندند. و این ها به جای بیست و پنج واحد، سی و پنج واحد را در عرض دو سال و نیم می گذراندند. بازدیدهای مکرر هم گذاشتیم و توانستیم یک تعدادی فوق لیسانس های خیلی تخصصی روی سه محصول زیتون، خرما و میوه های دانه دار تربیت کنیم. این برنامه خیلی موفق بود و قرار بود و برنامه ریزی هم شد که روی سایر محصولات باغبانی هم کار کنیم. بعد حتی گفتند که چرا ما روی چغندر قند، غلات، حبوبات، ذرت دوره نداشته باشیم. چون کسی که لیسانس عمومی گرفته و می آید فوق لیسانس خود را تخصصی در یک محصول می گیرد آینده درخشانی خواهد داشت. این کار خوب بود، ولی متأسفانه با تعویض آقای طهماسبی و زمانی که آقای مهندس چراغعلی آمد، ایشان اعتقادی به این کار نداشت و گفت که این دوره ها باید منحل بشود و گفتند که فوق لیسانس های تخصصی وظیفه دانشگاه ها است و نگذاشتند که ما این را ادامه بدهیم. علی رغم این که این برنامه خیلی خیلی موفق بود. تزشان هم در همان رشته کاری خودشان بود.
نوروزی: می خواستم همین را بپرسم که این ها پایان نامه هم داشتند؟
مصطفوی: بله. همه چیز داشتند، کامل. ما نگاه می کردیم می دیدیم که در ایران فقط یک نفر متخصص خرما داریم، مرحوم مهندس کاشانی. ولی خود مهندس کاشانی را به عنوان یکی از اساتید می آوردیم این جا که تدریس کند. بهترین اساتید را از دانشگاه ها انتخاب می کردیم و می آمدند و کیفیت کار را بالا بردیم. ولی متأسفانه از آن جایی که این جا سیاست دست افراد خاص است، نمی گذارند کار بشود. متأسفانه بعد از این که دوره اول تمام شد و آقای طهماسبی هم رفت بالا و معاون وزیر شد و آقای چراغعلی آمد و تعطیلش کرد. در این اوضاع و احوال بود که ما شدیم رئیس آموزشکده. یعنی وقتی این فوق لیسانس ها را انجام می دادیم ما هیأت علمی آموزشکده بودیم و بعد هم شدیم رئیس آموزشکده.
پذیرش دانشجو از میان روستازادگان
مصظفوی: کار دوم ما این بود که در این جا و در همین آموزشکده کشاورزی سه رشته داشتیم. رشته های آبیاری، ماشین آلات کشاورزی و تولیدات گیاهی. در این سه رشته نود نفر را انتخاب می کردیم. در مورد این ها دو هدف داشتیم. هدف اول این بود که این ها فقط از بچه های روستا باشند. فقط از بچه های دهات دانشجو می گرفتیم. چرا؟ برای این که می دانستیم بچه هایی که در شهر هستند، فردا که فارغ التحصیل شدند دیگر نمی روند که کار کشاورزی را انجام بدهند. هدف دوم شبانه روزی بود. این ها علاوه بر نهار، شام و صبحانه، خوابگاه داشتند و تمام هزینه این ها بر عهده ما بود و حتی به هر کدام از این ها یک هکتار زمین آزاد می دادیم و می گفتیم که شما باید در طول تابستان و زمستان کار بکنید. این ها یک چیزی نزدیک به هشتاد واحد درس داشتند که تئوری بود و علاوه بر آن، این ها هشتاد واحد هم عملی می گذراندند. یعنی صد و شصت واحد در مجموع. جالب هم این است که اکثر بچه هایی که می آمدند مثلا از صد انتخابشان در کنکور انتخاب های نود به بعدشان بود که دیگر جایی قبول نشده بودند می آمدند این جا. معدل های پایینی هم داشتند. بعد که آمدند این جا و شروع کردند چون بچه های روستایی بودند علاقه مند شدند، قشنگ یاد گرفتند. نهار و شام و صبحانه و خوابگاه هم داشتند، حتی اگر عینک هم نداشتند پول عینک را هم به شان می دادیم یا اگر لباس هم نداشتند، لباس هم به شان می دادیم.
شاهدی از پذیرش دانشجویان مناطق روستایی محروم
مصظفوی: یک خاطره ای را در این مورد تعریف کنم. یک روز من داشتم از دم در آموزشکده با ماشین می رفتم، یک دانشجویی را سوارش کردم. در بین راه ایستادم و یک کیلو نارنگی خریدم و یک دانه تعارفش کردم و گفتم بفرما. گفتم بچه کجایی؟ گفت طرف های خراسان جنوبی، یکی از دهات آن جا. گفتم شما آن جا نارنگی می خوردید. گفت اولین دفعه نارنگی را این جا در کارگاه خوردم. اصلا نارنگی در عمرم نخوردم. گفتم پس چی می خوردید؟ گفت گردو و سیب و گلابی و همین چیزهای مال دهاتمان. گفتم چرا؟ گفت برای این که مردم که درآمدی نداشتند، در ده مان که نبود و ما هم که از ده بیرون نیامده بودیم. و این خیلی برایم جالب بود که این دهاتی واقعا جذب کار می شد و کار را خوب یاد می گرفت و می رفت آن جا. منظورم این است که بعضی از روستازاده های ما در عمرشان حتی پرتقال و نارنگی را هم ندیده بودند. این خیلی مهم است و برای ما خیلی مهم بود که این ها بیایند.
کیفیت قابل توجه دانش آموختگان
مصظفوی: این باعث شد که این ها علاقه مند شدند به کار و کار را یاد گرفتند. به طوری که در آخر کار که این ها فارغ التحصیل می شدند، می دیدیم که کشت و صنعت مثلا جیرفت می گوید که چهل نفر از این ها را بفرست برای من. بنیاد مستضعفان می گفت پنجاه نفر از این فارغ التحصیل هایت را برای من بفرست. کشت و صنعت مغان نامه می نوشت که سی نفر از این فارغ التحصیل ها را برای من بفرست. یعنی این ها هم تئوری یاد گرفته بودند و هم عملی. و جالب تر این بود که آن قدر درس شان پربار بود که وقتی می خواستند کنکور سراسری را بدهند از صد نفر نود و هشت نفرشان در کنکور از کاردانی به کارشناسی قبول می شدند. چرا؟ برای این که روی این ها خوب کار شده بود. هدف اصلی فقط این بود که بچه ها کار بکنند و یاد بگیرند و برگردند بروند به روستاها و کار کشاورزی را انجام بدهند. وقتی رئیس آموزشکده شدیم شروع کردیم این نود نفر را که در هر سال می گرفتیم، تابستان ها بدون استثناء هیچ کدام شان را نمی گذاشتیم بروند. هفته ای دو روز سه روز هم عملیات داشتند. یعنی تئوری و عملی را خیلی قوی انجام می دادند. در طول تابستان تمام این ها می ریختند داخل زمین ها و کارهای عملی را انجام می دادند. این ها لباس کار می پوشیدند و آن آقای دانشخواه[5] که فارغ التحصیل آلمان بود با لباس کار می بردشان داخل زمین و می گفت که امروز باید تمام این قطعه را وجین کنید. این جا را سَربَرداری کنید. این جا پیوند بزنید. این جا کاشت داریم و بیشتر زمین ها را می دادیم به دانشجوها. به هر دو دانشجو نیم هکتار، یک هکتار زمین می دادیم و کار می کردند و واقعا یاد می گرفتند، واقعا یاد می گرفتند و چون روستازاده هم بودند آن بک گراند[6] و پایه و اساس کشاورزی را هم داشتند و می فهمیدند. مثلا در آن جا در روستایشان اگر کاهو غیر ردیفی کشت می شد، این جا سیستم ردیفی را یاد می گرفت، سیستم آبیاری قطره ای را یاد می گرفت. تمام سیستم های جدید را یاد می گرفت. این نیاز نداشت که به او گفته شود کاهو چه طوری است، ولی اگر دانشجوی شهری می گرفتیم به غیر از خوردن کاهو هیچ چیز نمی دانست. این ها وقتی که می آمدند بیرون هم از نظر تئوری خیلی قوی بودند چون ما به جای چهل ساعت برای کاردانی هشتاد ساعت می گذاشتیم. دو برابر می گذاشتیم و صد و بیست ساعت هم برای شان عملی می گذاشتیم در طول دو سال و واقعا کاردان واقعی می شدند. و این ها وقتی که وارد بازار کار می شدند، این ها را می قاپیدند. یعنی این جا یعنی آموزشکده کشاورزی به قدری کیفیت کارش رفته بود بالا که خدا وکیلی فارغ التحصیل های ما را روی دست می بردند. من یادم است کلاسی را بنیاد مستضعفان دعوت کرده بود و دیدم که ما هر چه که می گفتیم، دو سه تا دانشجو آن جا نشسته بودند و تا من شروع می کردم به صحبت، می دیدم که این ها شروع می کردند به گفتن. سئوال کردم که ببینم شماها که این قدر فرز و تند هستید و هم تئوری و هم عملی قوی هستید از کجا این ها را یاد گرفتید؟ زدند زیر خنده و گفتند از همان آموزشکده کشاورزی که شما هم آن جا بودید. این خیلی برایم جالب بود.
عدم پذیرش دانشجوی دختر
مصظفوی: یکی از فاکتورهای ما این بود که بدون استثناء خانم نمی گرفتیم. این خیلی مهم بود. ولی ما آمدیم چه کار کردیم. الآن پنجاه درصد دخترها هستند، پنجاه درصد پسرها.
اهتمام به توسعه منابع انسانی آموزشکده کشاورزی کرج
مصظفوی: متأسفانه سال 1379 آقای چراغعلی آمد به من پیشنهاد کرد که شما باید همه این لیسانس ها و کارشناس ها را بریزی بیرون و بفرستی شهرستان. به جای فوق لیسانس ها هم پی. اچ. دی. می آورم و من می خواهم نیروی جوان بیاورم و این جا را متحول کنم. گفتم من این کار را نمی کنم. گفت چرا؟ گفتم برای این که یک لیسانس با پانزده سال سابقه خدمت معادل ده تا فوق لیسانس کم تجربه است. یا یک فوق لیسانس با پانزده سال سابقه معادل پنج تا پی. اچ. دی. است. گفتم ما یک کار دیگر می کنیم. گفت چه کار بکنیم؟ گفتم لیسانس ها را کلاس بگذاریم فوق لیسانس بشوند. فوق لیسانس ها را هم کلاس بگذاریم دکترا بگیرند که خود یونسی هم یکی از همان هایی بود که فوق لیسانس بود، شد دکترا. یا آقای همتی بود. خیلی ها بودند. الآن هفت هشت نفرشان رفتند به مؤسسه ثبت. برای همه این ها یک دوره کلاس گذاشتیم و همه شان فوق لیسانس همان سال اول قبول شدند. یعنی هم تجربه و هم تحصیلات.
انجام مصاحبه در فرایند پذیرش دانشجو
نوروزی: به الزام روستا زاده بودن دانشجوهای پذیرفته شده در آموزشکده اشاره کردید. چه طور از روستازاده بودن داوطلب ها مطئمن می شدید؟
مصطفوی: ببینید ما این کار را می کردیم. اولا افرادی که می آمدند از کنکور سراسری می آمدند. داوطلب مثلا نوشته بود از علی آباد فلان جا. دو برابر سه برابر ظرفیت می گرفتیم، بعد با این ها مصاحبه می کردیم. در مصاحبه می پرسیدیم شما مال کجا هستید؟ در مصاحبه ها مطمئن می شدیم که این روستازاده است. یکی آمده بود و بچه اصفهان بود. ما گفتیم که تو برای چی آمدی؟ گفت که من چون جایی قبول نشدم آمدم این جا. معدلش هم خوب بود ولی قبولش نکردیم. حتی یادم است من یک سئوالی از این بچه اصفهانی کردم و گفتم اگر می خواهی قبول بشی هفت تا میوه را اسم ببر که آخرش اس باشد. بعد دیدیم گفت هلواِس، زردآلواِس، انگورِس، گلابی اِس. این خیلی جالب بود برای مان. منظورم این است که این ها را قبول نمی کردیم.
بازنشستگی از خدمت در سال 1380
نوروزی: چه زمانی بازنشست شدید؟
مصطفوی: بعد اول سال 1380 شد دیدم که ما را خواستند و گفتند که چون شما با نظر آقای چراغعلی و با نظر ما مخالف هستید باید خودت بروی کنار. من هم گفتم که من کنار نمی روم. من خودم را بازنشست می کنم. چون شما می گویید که من آدم با تجربه را بگذارم کنار و یک مشت آدم بی تجربه را بیاورم و همه چیز را خراب کنم. به خاطر این که شما می خواهید یک تعداد افراد خاص را بیاورید این جا. سرِ همین شد که ما بعد از 31 سال خودمان را بازنشست کردیم.
نوروزی: چه سالی بود؟
همکاری و در ادامه عدم همکاری با دانشگاه
مصطفوی: اول سال 1380. با چهارصد هزار تومان خودمان را بازنشست کردیم. الآن هم چهارمیلیون تومان. بعد رفتیم دانشگاه . از سال 1380 تا سال 1390 دانشگاه تربیت مدرس، دانشگاه تهران، واحد علوم و تحقیقات، گرمسار و دانشگاه آزاد کرج تدریس کردیم و نزدیک به صد و پنجاه تا پایان نامه فوق لیسانس و دکترا زیر دست ما تمام کردند. از سال 90 آمدیم این جا دیدیم و به دو دلیل خودم را از دانشگاه کنار کشیدم. یکی از نظر سنی و دیگری از نظر این که دیدم دانشگاه ها روز به روز می روند به طرف سیستم تئوری و مدرک گرایی و آن کیفیت کارش را دارد از دست می دهد و دیدیم که این جا دیگر جای ما نیست. آمدیم یک زمینی این جا اجاره کردیم و تولید نهال های میوه با روش های علمی را پیاده کردیم و این کل زندگی ما است.
نقد به ادغام وزارت جهاد سازندگی با وزارت کشاورزی
مصطفوی: بعد از انقلاب دولت به روستاها برق داد، گاز داد، بهداشت داد، جاده را هم برای شان ساخت، ولی نود درصد روستاها تخلیه شده است. چرا؟ چون آدم ها و جوان ها همه شان ناوارد بودند و کشیدند رفتند به شهرها، پیرمردها هم که یکی بعد از دیگری فوت کردند. شصت هزار تا ده داشتیم اکثرا خالی شدند و یک کار بسیار زشتی که در ایران انجام شد ادغام جهاد سازندگی با وزارت کشاورزی بود. چون جهاد سازندگی یک وزارتی بود که از انقلاب روئیده بود و شروع شده بود. رفت تو دهات و شروع کرد کمک کردن از کشاورزی گرفته تا آب و برق و گاز و همه چیز را به شان می داد. یعنی متولی شصت هزار تا ده بود. و وزرات کشاورزی هم که کار کشاورزی خودش را می کرد، خیلی هم قدیمی و متخصص ها بودند. این ها آمدند چه کار کردند، آمدند این ها را در هم ادغام کردند روستاها از بین رفت، کشاورزی هم آن بنیاد علمی اش از بین رفت. و این هم کار بسیار اشتباهی بود که انجام شد. حیف شد. اگر جهاد سازندگی را گذاشته بودند فقط برای شصت هزار تا ده، الآن محصولات ما دو تا سه برابر بود.
نبود دانش آموز در آموزشکده
نوروزی: آن زمانی که شما در آموزشکده مسئولیت داشتید، دانش آموز هم داشتید؟
مصطفوی: نه. فقط ما دیپلم می گرفتیم تا دوره کاردانی و دو سال دوره کاردانی بود در رشته های ماشین آلات کشاورزی آبیاری و تولیدات گیاهی. همین آقای یونسی خودش جزء افرادی بود که روی ماشین آلات کار می کرد. قشنگ تراکتور را کاملا پیاده می کرد و بچه ها هم می ایستادند آن جا و قشنگ نشان شان می داد و دو مرتبه می بست، کار یادشان می داد. و خیلی هم متخصص درجه یکی است. ولی افسوس که رفت در آن سیستم و شد معاون امور مالی و اداری. یعنی آن نرفت. سیستم اداری این را کشید به آن طرف.
همکاری با سپاه ترویج و آبادانی
نوروزی: یک زمانی یادم می آید که شما از سپاه ترویج و آبادانی تعریف می کردید. می خواستم بپرسم خودتان سپاهی ترویج و آبادانی بودید؟
مصطفوی: من، نه خیر. من آن جا کار می کردم. یعنی در سپاه ترویج ما را دعوت می کردند برای تدریس. سپاهیان ترویچ این جا خوابگاه داشتند. بچه ها می آمدند این جا یک دوره سه چهار ماهه می دیدند. تا هشت صبح کارهای نظامی را انجام می دادند. از هشت صبح به بعد کلاس ها تشکیل می شد و من هم برای کلاس های باغبانی می آمدم. مثلا ما می آمدیم پیوند یادشان می دادیم، هرس یادشان می دادیم، کاشت درخت یادشان می دادیم. یا مبارزه با آفات، مبارزه با بیماری ها. این دوره را که تمام می کردند به جای این که بروند سربازی، این دو سال را می رفتند در دهات و آموزش می دادند مردم را.
نوروزی: پس ارتباط شما با سپاه ترویج این طوری بود که تدریس می کردید؟
مصطفوی: بله.
نوروزی: نظرتان راجع به سپاه ترویج و آبادانی مثبت است؟
مصطفوی: بله.
نوروزی: مشکلی نداشت؟
مصطفوی: ببینید نگاه کنید یک چیز را خدمتت بگویم چون بچه ها می آمدند یک چیزی یاد می گرفتند، بعد می رفتند تو دهات چون ده خالی بود دیگر و منتقل می کردند، ایراد و اشکالی از نظر من نداشت. هر چند که با دوره سه چهار ماهه خیلی چیزی یاد نمی گیرند ولی این ها سعی می کردند. آخر سپاه ترویج و آبادانی بود که آبادانی ها را برای آبادانی می رفتند. درست است دوره اش کوتاه مدت بود ولی بالاخره یک خون کوچولو در رگ های دهات زده می شد. ولی انتخاب افراد در رشته کار خودشان خیلی مهم بود. آن واقعا متحول می کرد کشاورزی مملکت را. یعنی یکی از انتخاب های رشته مهندسی کشاورزی این باید باشد که دهاتی باشد. باید از ده باشد.
فاصله گرفتن از آموزش عملی
مصطفوی: من تأسف از این می خورم که چرا این فوق لیسانس های خودارتقائی تخصصی که فرد بعد از لیسانس در رشته مثلا ذرت تخصص می گیرد یا رشته خرما، رشته زیتون یا رشته گندم و جو، چرا این ها را از بین بردند. چرا ما این قدر رفته ایم روی تئوری محض و این قدر دانشگاه های زیادی داریم. من یک درسی داشتم به نام فیزیولوژی پایه های درختان میوه در دانشگاه تربیت مدرس. بچه ها را بردم دماوند که باغ های کشت متراکم را نشان بدهم. این باغ ها که در این عکس پشت سر من می بینید، در این باغ ها تا چهار هزار تا درخت در هکتار است. بعدا دیدم دو تا از این دانشجوها یک دفعه جا خوردند. گفتم چرا جا خوردید؟ گفتند آخر من دانشجوی سال آخر دکترای باغبانی هستم، این باغ ها را اولین دفعه است که دارم می بینم. این یعنی چه؟ یعنی ما از علم و دانش و زندگی خیلی به دور هستیم.
نقد به اجاره دادن اراضی مؤسسات و مراکز
مصطفوی: الآن دانشکده کشاورزی همه زمین هایش را داده است اجاره. مؤسسه تحقیقات نهال و بذر زمین ها را اجاره داده است. بابا این زمین را گذاشته اند برای این که بروید روی آن تحقیق کنید. الآن من ادعا می کنم که با این سیستم کشت متراکم می توانیم صد تن تا صد و بیست تن سیب برداشت کنیم. در سیستم سنتی باغات سیب که پایه ها بذری است تا سیصد اصله نهال بیشتر نمی شود کاشت. ولی در سیستم متراکم ما می توانیم از چهار هزار تا دوازده هزار اصله نهال در هکتار بکاریم. الآن در مشهد یا در دماوند این باغات احداث شده، صد تن تا صد و بیست تن در هکتار برداشت می کنند. در پرورش انگور یک سیستمی است به نام سیستم وای[7]. در این عکس هم دیده می شود. این سیستم را ما سال 74 پیاده کردیم. حتی آقای حجتی هم آمد این باغ را دید. ما اگر بتوانیم در سیصد هزار هکتار باغ انگور که داریم این سیستم را پیاده کنیم، می توانیم به جای پانزده تن پنجاه تن در هکتار برداشت کنیم. فقط با یک تغییر سیستم.
رخوت و سستی ترویج
مصطفوی: ترویج مرده است. ترویج نابود شده است. اصلا چیزی به نام ترویج در ایران وجود خارجی ندارد. این سیستم کوردون در پرورش انگور را آن زمان قبل از عباس ابادی کی بود که فوت کرد.
نوروزی: چه زمانی را می فرمائید؟
مصطفوی: قبل از انقلاب.
نوروزی: موسوی را می فرمائید. کمال الدین موسوی.
مصطفوی: کمال الدین موسوی آن موقع می گفت این سیستم را پیاده کنیم و عباس آبادی هم الحق و والانصاف خوب کار می کرد. بعد از عباس آبادی دیگر ترویج از بین رفت.
دریافت ابلاغ مسئولیت آموزشکده آز آقای دکتر آهون منش
نوروزی: شما مسئولیت آموزشکده را از چه کسی تحویل گرفتید؟ خاطرتان می آید؟
مصطفوی: چرا. جناب آقای دکتر آهون منش، تشریفاتی این جا رئیس آموزشکده بود و کارها را هم آقای مهندس هاشمی و دکتر فتوحی انجام می دادند و بقیه.
راه اندازی بیوگاز در آموزشکده
نوروزی: دردوره شما کاری در آموزشکده انجام شد که بخواهید ذکر کنید.
مصطفوی: یک کار خیلی قشنگی که ما این جا کردیم و متأسفانه از بین بردند و در همان زمان من انجام دادیم، آمدیم بیوگاز را راه انداختیم. یک دامپروری بزرگی داشتیم. من این دامپروری را حفظش کردم و آمدم بنیان گذار بیوگار، آقای مهندس خطابخش را دعوتش کردم. هفته ای سه روز می آمد این جا و دامپروری را تکمیلش کرد. بعد از سازمان انرژی های نو دعوت کردیم آقایی به نام آقای مهندس شیخ الاسلام از فارغ التحصیل های آلمان آمد این جا. ایشان یک منبع بزرگی را درست کرد و فضولات گاوها را می ریخت داخل چاه، گازها جمع می شد. از آن جا برای انتقال گازها لوله کشی کرده بود. از بیوگاز تولیدی برای روشن کردن چراغ و یخچال و حتی بخاری استفاده می کردیم. این حیف شد از بین رفت. چرا؟ برای این که در دهات ما می توانستیم از آن به صورت مفت و مجانی استفاده کنیم. آن وقت کودهایی هم که از این بیوگاز به دست می آمد، صد در صد استرلیزه بود. حیف شد از بین رفت.
قائم به فرد بودن امور در ایران
نوروزی: این در زمان شما بود؟
مصطفوی: بله. در زمان ما انجام شد و پیاده اش کردیم. بعد دیگر متأسفانه از بین رفت. عین همان فوق لیسانس هایی که ما راه انداختیم. ببینید کِندی ترور شد. بعد از کندی معاونش را گذاشتند و هیچ چیز تغییر نکرد. ولی این جا اگر امروز آقای دکتر مخبر بازنشسته شود و برود کنار، نود درصد برنامه هایی که ایشان این جا آماده کرده، متوقف می شود. و این خطرناک ترین چیز برای مملکت است. خیلی بد است.
نوروزی: خاطرتان می آید چه کسی به جای شما آمد به آموزشکده؟
مصطفوی: بعد از من؟
نوروزی: بله. وقتی که تشریف بردید ادغام صورت گرفت؟ منظورم ادغام آموزشکده با مرکز آموزش عالی امام خمینی است.
مصطفوی: صبر کنید بگویم. قرار بود که آموزشکده با مرکز امام ادغام بشود. یادم نیست که چه کسی جای من آمد.
ابلاغ مسئولیت آموزشکده با امضاء دو وزیر
نوروزی: حکم مسئولیت شما را چه کسی امضاء کرده بود؟
مصطفوی: من دیگر چون با قهر و استعفا رفتم. من حکمم را هم از وزیر علوم داشتم و هم وزیر کشاورزی. حکم آموزشکده را هم وزیر علوم باید امضاء می کرد و هم وزیر کشاورزی.
نوروزی: یعنی حکم دو امضائی بود.
مصطفوی: بله دو امضائی بود.
نوروزی: وزیر کشاورزی که احتمالا آقای کلانتری بود.
مصطفوی: وزیر کشاورزی کلانتری بود و وزیر علوم هم آقای دکتر مصطفی معین بود. این ها حکم را داده بودند به ما.


