تاریخ شفاهی مرکز آموزش عالی امام خمینی و آموزشکده کشاورزی کرج

مصاحبه با مهندس حسین حسن نایب درباره مرکز آموزش عالی امام خمینی

مصاحبه دکتر عباس نوروزی با روسای سابق مرکز آموزش عالی کشاورزی
۲۶ بهمن ۱۴۰۴ | ۱۰:۲۷ کد : ۱۰۹۷۳ مصاحبه‌ها و گزارش‌ها
تعداد بازدید:۵۳
مصاحبه دکتر عباس نوروزی با روسای سابق مرکز آموزش عالی کشاورزی. وی در این مصاحبه با مهندس حسین حسن نایب به گفتگو می‌نشیند. وی از سال 1362 تا 1370 رئیس مرکز آموزش کشاورزی بود.
مصاحبه با مهندس حسین حسن نایب درباره مرکز آموزش عالی امام خمینی

معرفی سوابق شغلی و تحصیلی

نوروزی: آقای مهندس نایب، ضمن تشکر، لطفا به عنوان اولین پرسش خودتان را معرفی بفرمائید.

نایب:ضمن تشکر . من در سال 1351 و 1352 در رشته ترویج کشاورزی و به عنوان اولین فارغ التحصیلان رشته ترویج کشاورزی در ایران از دانشگاه همدان فارغ التحصیل شدم. در آن مقطع در سال 1355 خدمت نظام وظیفه را تمام کردم.

نوروزی:خدمت خودتان را در سپاه ترویج و ابادانی طی کردید؟

نایب:خیر. متأسفانه تمان دو سال خدمتم را در مرکز صفر یک کادر گذراندم. جالب است که فارغ التحصیلان رشته هایی مثل جغرافیا در سپاه ترویج بودند، ولی من که رشته تحصیلی ام ترویج بود در صف و در پادگان خدمت کردم.

نوروزی: دلیلش چه بود؟ خودتان رغبت به خدمت در سپاه ترویج نداشتید؟

نایب: نمی دانم دلیلش چه بود. شاید به این علت بود که در زمانی که من می خواستم به خدمت اعزام شوم، سپاه ترویج پذیرش نداشت.

نوروزی: چه زمانی وارد خدمات دولتی شدید.

نایب:شروع به کار خدمات دولتی من از سال 1360 در بنیاد مستضعفان بود. خدا رحمت کند مرحوم شهید رجایی را که با ما آشنایی قبلی داشت. ایشان نماینده امام در بنیاد مستضعفان بودند و چون از هم شناخت داشتیم از من خواستند که خدمتم را در بنیاد شروع کنم. با این که من اطلاعات و تجربه کار را نداشتم و مخالف بودم ولی ایشان اصرار داشت که من این کار را بکنم و به عنوان مسئول بخش کشاورزی بنیاد مستضعفان کرج انتخاب شدم. البته ایشان اصرار داشت که رئیس بنیاد مستضعفان کرج بشوم. ولی چون اطلاعات من در کشاورزی بود، خواستم که فقط بخش کشاورزی را عهده دار بشوم.

ورود به وزارت کشاورزی

نوروزی: ورودتان به وزارت کشاورزی از چه تاریخی بود.

نایب: من در بنیاد مستضعفان بودم تا سال 1362. در این سال که وزیر کشاورزی آقای دکتر عباسعلی زالی بود. ایشان اشراف کامل به کرج داشت و اثرات فعالیت های من را در کرج دیده بود از من دعوت کرد که به وزارت کشاورزی منتقل شوم. یادم است که با این که استخدام ممنوع بود ولی با استفاده از اختیاراتی داشت در وزارت کشاورزی و در سازمان آموزش کشاورزی استخدام کرد و من هم تمام طول 30 سال خدمتم را در سازمان آموزش کشاورزی بودم. آن زمان سازمان آموزش کشاورزی در اوین بود[1].

پذیرش مسئولیت مرکز آموزش کشاورزی

نوروزی: مسئولیت مرکز را در چه زمانی پذیرفتید؟

نایب:در همان سال 1362 که در سازمان آموزش کشاورزی بودم صحبت مسئولیت مرکز آموزش کشاورزی کرج مطرح شد. آن زمان آقای مهندس جنیدی رئیس مرکز بود. ایشان به تازگی مسئول مرکز شده بودند و دوران مسئولیت ایشان فکر می کنم که به سال هم نکشید. یعنی در حدود 6 تا 7 ماه بود که رئیس بود و استعفا داد و حاضر به ادامه کار در مرکز به عنوان رئیس نبود. همزمان اقای دکتر عیسی کلانتری معاون تحقیقاتی وزارت کشاورزی و از من خواستند که مسئولیت مرکز را قبول کنم. نمی دانم شاید دلیل انتخاب من از سوی دکتر کلانتری تجربیاتم در بنیاد در کرج بود. البته من مخالفت کردم به دلیل این که تجربه این کار را ندارم و علاوه بر این، خیلی ها بودند که تجربه شان از من بیشتر بود. ولی ایشان اصرار داشت. من به ایشان گفتم که یا شما باعرضه تر از من در مجموعه تان ندارید، که این طور نیست. یا آن قدر کار آن جا مشکل است که هیچ کسی حاضر به قبول نیست.فکر می کنم که مورد دوم باشد، چرا که آقای جنیدی در استعفایش که من خواندم نوشته بود که این جا نیاز به یک کسی دارد که یک کفش آهنین به پا داشته باشد. بعد گفتم که شما دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردید. دکتر کلانتری گفت که هر کدام از این ها که می تواند باشد. تو در هر صورت باید به آنجا بروی. گفتم که اصلا استعفا می دهم و می خواهم از وزارت کشاورزی بروم. چون من کارم را بلدم برایم مهم نیست. گفت که تو فعلا برو آن جا و هر زمان که دیدی نمی خواهی و نمی توانی ادامه بدهی، استعفا بده و اصلا از وزارت کشاورزی برو و من هم قول می دهم که با استعفا موافقت کنم. گفتم چقدر قولت تضمین دارد. تو از کجا می دانی، شاید فردا وزیر شدی، آن موقع کس دیگری جای تو است و از کجا معلوم آن نفر تعهد تو را انجام بدهد.

تقاضای یک نفر با تجربه مدیریت مرکز آموزش کشاورزی از وزیر کشاورزی

من به آقای دکتر کلانتری گفتم من که تجربه این کار را ندارم و اگر شما می خواهید موفقیتی حاصل بشود، یک نفر را که تجربه مرکز آموزش را داشته باشد به عنوان کمک به من بدهید. آن زمان آقای مهندس پرتوی رئیس مرکز آموزش تنکابن بود. ایشان بچه تهران بود و تقاضای انتقال داشت و موافقت نمی شد. این باعث شد که سازمان کمک کرد و آقای پرتوی را منتقل کردند. برای من هم جالب بود که پرتوی بچه تهران و فردی که سال ها رئیس مرکز شیراز (مرودشت) بوده و جاهای مختلف مسئولیت داشته، حاضر شده به عنوان معاون من که صفر کیلومتر بودم، کار کند. من آقای پرتوی را نمی شناختم و قبلا ایشان را ندیده بودم. قبلا گفتم که من اصالتا و جد اندر جد تهرانی هستم، پدری و مادری. آقای مهندس پرتوی هم بچه تهران بود و با هم دوست شدیم.

نوروزی:به این ترتیب، آقای مهندس پرتوی معاون شما شدند.

نایب:ایشان معاون اداری و مالی من بودند. آقای اشراق معاون آموزشی من بود. آقای پرویز ابراهیمی از کارکنان بخش آموزش بود. آقای مهندس رادنیا مربی باغبانی ما بود.

نوروزی:آقای صیرفی هم بود؟

نایب:آقای صیرفی، دامپروری بود. موردی بود. دامپروری این جا را آقای کماری زاده فعال کرد. به آقای کماری زاده اعتقاد داشتم و کارش را می دیدم. ایشان برای دامپروری مرکز خیلی زحمت کشید و خیلی کار کرد. الآن از خود فارغ التحصیلان می شنوم که این مرد چقدر این جا زحمت کشیده و چه اطلاعاتی را به این ها داده است. آقای صیرفی از دوستان آقایان بود و موردی می آمد و از کارکنان مرکز نبود و از سازمان می آمد. یک مدت هم آقای حاجی زاده بود.

به هر حال، توافق کردیم که مدتی به عنوان سرپرست و به صورت موقت در مرکز باشم و کارم را انجام بدهم و زمانی که احساس کردیم که کارها روی روال قرار گرفته و سر و سامان پیدا کرده و کس دیگری می تواند کار را ادامه بدهد، مسئولیت را به فرد دیگری تحویل بدهم. چون ترجیح می دادم که به عنوان کارشناس باشم تا مسئول. چون همیشه دوست داشتم که کارشناس باشم تا یک چیزی را یاد بگیرم. ولی همیشه بر خلاف تمایل باطنی مسئولیت هایی را به من تحمیل کردند و همیشه مسئولیت داشتم. به هر حال، قبول کردند و دقیقا در تاریخ 3 آبان 1362 با ابلاغ رئیس سازمان آموزش کشاورزی که آقای مهندس علاقه بند راد بودند، سرپرست مرکز آموزش کشاورزی کرج شدم. آن زمان آقای مهندس حسینی هم معاون سازمان آموزش کشاورزی بودند.

ابلاغ مسئولیت مرکز آموزش کشاورزی

فکر می کنم که شش ماه از سرپرستی من نگذشته بود که علی رغم توافق های قبلی یک روز دیدم حکم رسمی ریاست مرکز را برای من فرستادند. رفتم سازمان آموزش کشاورزی و اعتراض کردم. گفتند که شما زحمت می کشید و حیف است از حق مسئولیت رئیس مرکز استفاده نکنید. فکر می کنم حق مسئولیت رئیس مرکز حدود 500 تومان بود. من گفتم که من نمی خواهم. آنها هم گفتند که فعلا آن جا باشید که 8 سال تا سال 1370 به طول انجامید.

نقدی بر انتقال سازمان آموزش کشاورزی به کرج

نوروزی:مشکل انتقال سازمان آموزش کشاورزی به کرج چه بود؟

نایب:من همیشه مخالف انتقال سازمان آموزش کشاورزی به کرج بودم. اعتقادم این بود که سازمان ستاد است. این انتقال مثل این بود که نیروی انتظامی را به داخل یک کلانتری منتقل کنند. یادم است که آن زمان من کارمندها و به خصوص کارگرها را تهدید می کردم که اگر کارتان را انجام ندهید، شما را دراختیار سازمان می گذارم. سازمان هم از نظر آنها یک غول با ابهتی بود. با آمدن سازمان به کرج و در جوار مرکز آن ابهت از بین رفت و کار به جایی رسیده بود که کارگرها می گفتند که در اختیار سازمان باشیم بهتر است، چرا که زحمت را ما می کشیم، اما، اضافه کار را آقایان و خانم ها در سازمان می گیرند.

دقت و وسواس در انتخاب داوطلبان ورود به مرکز آموزش کشاورزی

نوروزی: فعالیت های مرکز آموزش کشاورزی را چه طور ارزیابی می کنید؟

نایب: زمانی که این جا مرکز آموزش بود فعالیت های خوبی این جا انجام می شدو خروجی های خوبی داشت. این را می توانید از وضعیت فارغ التحصیلان مرکز متوجه شوید. چون انتخاب دانش آموزان حساب شده بود. ما برای انتخاب دانش آموزان ضمن این که معدل بالای داوطلبان را می خواستیم، با آنها مصاحبه می کردیم و سعی می کردیم که در درجه اول روستازاده ها را بپذیریم و بچه های شهری را نمی پذیرفتیم. وضعیت اطلاعات عمومی و سلامت جسمانی داوطلبان برای ما مهم بود. چون پذیرفته شدگان قرار بود که چهار سال به صورت شبانه روزی این جا باشند و آموزش ببینند. تعداد داوطلبان هم زیاد بود. یادمان هم نرود که آن زمان کشاورزی ارج و قربی داشت. یادم می آید که فردی آمده بود که در مرکز پذیرفته شود. ایشان یکی از پاهایش یک مقداری کوتاه بود و ما ایشان را رد کردیم به خاطر این که با این وضعیت نمی توانست پشت تراکتور بنشیند و کنترل داشته باشد. یعنی تا این اندازه در سلامت بچه ها دقت می شد. در آن زمان مرکز آموزش کشاورزی گرمسار ما سال چهارم نداشت و به همین علت دانش آموزان آن جا برای سال چهارم به مرکز آموزش کشاورزی کرج می آمدند.

آن زمان فعالیت ها خیلی خوب بود. بچه ها موفق بودند. حداقلش این بود که اگر از لحاظ اشتغال دچار مشکل می شدند، چون روستا زاده بودند و پدرانشان زمین داشتند و کشت و کار داشتند، به روستا بر می گشتند و آن کشاورزی سنتی را که پدرانشان عمل می کردند را امروزی می کردند و در مجموع می توانست در تولید کشاورزی مملکت تأثیر مثبتی داشته باشد. البته خیلی از بچه ها تحصیل را ادامه دادند.

بچه ها دوست دارند و خود من هم خیلی علاقه دارم که فعالیت هایشان را ببینم. وقتی که من می بینم اولا خوشحال می شوم که بچه ها فعال هستند، موفق هستند. آن ها هم مطمئنا خوشحال می شوند، چون اگر این طور نبود اصرار نمی کردند که بروم و کارهایشان را ببینم. اگر اطلاعاتی راجع به این بچه ها خواستید من می توانم راهنمایی کنم. آقای مهندس پرتوی هنوز هم با تک تک این بچه ها ارتباط دارد. و رابط بین ما و بقیه مربی ها و دانش آموزها آقای پرتوی است و مرتب جلساتی را با بچه ها می گذارد.

واگذاری مسئولیت به دانش آموزان در دوران تحصیل

نوروزی: از فعالیت های شاخص مرکز آموزش چه مورد یا مواردی را خاطرتان می آید که ذکر کنید.

نایب: یک کار قشنگی که آن روزها معمول بود و انجام می شد و حاصل و نتیجه اش را امروز می بینیم، این بود که دانش آموزها بعد از ساعت اداری کنترل مرکز را در اختیار داشتند. علاوه بر این، در طول روز هم به غیر از کلاس های تئوری و عملی در تمام فعالیت ها مشارکت داشتند. مثلا ناظر غذا بود، ناظر خرید بود. کارپرداز مرکز که می رفت خرید کند، یک دانش آموز همراهش بود. این دانش آموز متوجه می شد که امروز غذا قرمه سبزی است و برای خورشت قرمه سبزی چه سبزی هایی لازم است و این یاد می گرفت. در حالی که من خودم شاید ندانم، ولی این ها یاد می گرفتند. یا در طبخ غذا در آشپزخانه بالای سر آشپز بودند خواه ناخواه تمام آن مدتی که آن جا بودند با یک مقداری از مسائل آشپزی اشنایی پیدا می کردند. یا پس از وقت اداری که کارمندها می رفتند، یک از دانش آموزش ها در تلفن خانه ها می نشست و کار تلفن خانه را انجام می داد و یاد می گرفت. تمام واحدهای مرکز هم فعال بود. از جمله مرغداری و دامداری و هر یک از دانش آموزها هم کرت داشت. حضور همه دانش آموزها در بخش های مختلف چرخشی بود تا آنها در همه بخش های مرکز مشارکت داشته باشند. یا در شبانه روزی دانش آموزها کمک مسئول شبانه روزی مرکز بودندبه همین دلیل امروز شاهد هستیم حتی آن بچه هایی که در رشته خودشان هم ادامه ندادند، در هر جا و در هر مسیری که قرار گرفتند، موفق بودند. نمی دانم می دانید یا نه که هر از چندگاهی فارغ التحصیلان مرکز دور هم جمع می شوند و شاهد موفقیت های آنها هستیم و افتخار هم می کنیم.

نوروزی: حضور دانش آموزها در کارهای مختلف مرکز، ایده خودتان بود یا نه یک رویه معمول در همه مراکز بود.

نایب: نه نه. قبل از این که من بیایم این روال بود، منتهی شاید خیلی جدی گرفته نمی شد. هر رئیس مرکزی که می آمد بیشتر به یک موضوع گرایش داشت. مثلا آقای مهندس جنیدی که ان شاءا... خداوند به ایشان سلامتی بدهد، بیش از حد مؤمن و متدین بود و تمام هم ایشان در جهت آموزش های قران و شرعیات و این مسائل بود. وقتی من آمده بودم به من این موارد را می کرد و من هم می گفتم ببخشید این جا مرکز آموزش است یا بخشی از حوزه علمیه قم. اگر من را به عنوان مسئول آموزش کشاورزی انتخاب کرده اند، من موظفم استعدادهای بچه ها و دانش آموزان این جا را حسب آن چیزی که از آموزش آن ها انتظار می روم، بارور کنم. هر چیز به جای خویش نیکوست. ولی عمدتا وظیفه اصلی ما آموزش کشاورزی است. این بود که تمام هَمّ من این بود که دانش آموزان در درجه اول کشاورزی را خوب یاد بگیرند. چون این ها روستا زاده هستند و بعد برمی گردند به روستا و به پدرانشان می خواهند کمک کنند.

طرح برداشت محصول توسط دانش آموزان بر اساس تجربه بنیاد مستضعفان

در بنیاد که بودم طرحی دادم که هر ساله محصول باغ را خودمان برداشت کنیم. من به بنیاد پیشنهاد کردم که این کار را انجام می دهم، اگر موفق بود در همه استان ها انجام شود. می دانید که باغدار یک سال زحمت می کشد تا محصول سردرختی خود را به دست بیاورد. به محض این که محصول می رسد یک نفر از راه می رسد و سردرختی را می خرد و سود و منفعت را در واقع خریدار می برد نه باغدار. طرحی دادم که خودمان محصول را برداشت کنیم. در این طرح سعی داشتیم که محصول را مستقیم از تولید به مصرف و به دست مستضعفین برسانیم. برای این کار یکی دو تا فروشگاه داشتیم و چادر هم دایر کرده بودیم. به عنوان مثال در حاشیه نماز جمعه کانتینر داشتیم تا مردمی که از نماز جمعه می آیند محصول ما را با قیمت ارزان و مناسب بخرند. یک واحدی هم به نام برداشت محصول در بنیاد ایجاد شده بود و کارشان را هم بلد بودند. متأسفانه انهایی که باید محصول را به دست مصرف کننده می دادند، محصول خوب را به مغازه دار می دادند و محصول بد را به دست مردم می دادند. مردم هم فکر می کردند که محصول بنیاد همان محصول بدی است که به آنها فروخته می شود. این باعث شد که این طرح تداوم پیدا نکند. البته فکر و ایده خوب بود، ولی چون عوامل اجرا کننده به درستی عمل نکردند، با شکست مواجه شد.

وقتی به مرکز آمدم دیدم در این جا هم یک عده ای هم هستند که با هم هستند و می آیند و محصول مرکز را می خرند و اشراف خوبی هم به بازار دارند و قیمت را هم آنها تعیین می کنند. ما گفتیم که با کنترل عوامل اجرا کننده تجربه بنیاد را این بار در مرکز اجرا کنیم. به همین دلیل با فروش محصول باغ مرکز به دلال ها مخالفت کردم و گفتم که محصول باغ را خودمان برداشت می کنیم. خیلی از مربیان ما مخالفت کردند، چون باید یک کار اضافه بر وظایفشان انجام می دادند. علاوه بر این، نامه هم به من نوشتند که این کار صحیح نیست و مرکز متضرر می شود. من پاسخ دادم که این جا مرکز آموزش است و ما هم مسئول آموزش هستیم و باید دانش آموز من یاد بگیرد که چه طور محصول گلابی را از درخت بچیند که لک ایجاد نکند. یا می گفتم که کاشت، داشت، برداشت با هم است و ما تئوری را می گوییم ولی در عمل فقط کاشت و داشت را انجام می دهیم. پس تکلیف برداشت چه می شود؟ چون ما مرکز آموزش هستیم، هدفمان کسب درآمد نیست. باغ ابزار کار دانش آموز است و باید یاد بگیرد. یا می گفتند که دانش آموز محصول را می خورد. من می گفتم که نوش جانش. دانش آموز من بخورد بهتر است تا واسطه بخورد. مگر چه قدر می خورد. این محصول حاصل زحمت دانش آموز است و حق دارد که مقداری از محصول را هم بخورد.

تهیه لواشک در مرکز آموزش کشاورزی

یکی از محصولات ما آلو قطره طلا بود. برای خریداران صرف نمی کرد که این محصول ما را خریداری کنند. چون برداشتش سخت بود. آلوها می ریخت پای درخت و منبع آفت می شد. آشپزی هم داشتیم که خدا رحمتش کند به نام آقای ده رویه و دیگ های مسی بزرگی در آشپزخانه مرکز داشت. به آقای ده رویه گفتم که دیگ ها را آماده کند. مسئول حفظ نباتات مرکز هم آقای مهندس شاه بیگ بود که بعد دکتر شد. از ایشان خواستم که یکی از گلخانه های مرکز را تخلیه کند و تمام آلوها را برداشت کردیم و جوشاندیم ولواشک درست کردیم. جالب این جا بود که بیشترین خواهان را لواشک ها داشت.

اولویت آموزش بر کسب درآمد

نوروزی: برای فروش هم عرضه کردید؟

نایب: بله دقیقا. بار محصولات مرکز را به تعاونی های کارخانجات اطراف کرج مثل کارخانه جهان می فرستادیم تا با قیمت خیلی ارزان و مناسب در اختیار کارگرها و کارمندهای این کارخانجات که بضاعت کم دارند، قرار گیرد. چون برداشت را هم دانش آموزان خودمان انجام می دادند، هزینه آن چنانی نداشتیم و در نتیجه قیمت پایین می آمد. ما هم که هدفمان درآمدزایی نبود، هدف ما آموزش بود و بچه های ما هم یاد گرفته بودند. این بود که قیمت فروش برای ما اهمیت نداشت. باقی مانده محصولات مرکز را هم به میدان تره بار تهران می فرستادیم. چون آن زمان من یک آشنایی داشتم در میدان تره بار تهران که خدا رحمتش کند، با ایشان صحبت کرده بودم و برای ما می فروخت و به ازاء هر یک کیلو محصولی که می فروخت، یک ریال حق الزحمه می گرفت. به نظرم می آید که آن سال نسبت به سال های قبل حتی ضرر هم نکردیم و سود کردیم. این دو سال(یک سال در بنیاد و یک سال هم در مرکز) تنها سال هایی بود که محصول باغاتی که در اختیار داشتیم را خودمان برداشت و عرضه کردیم. سال بعد که فکر کنم سال 64 باشد، با انتقال سازمان آموزش کشاورزی به مرکز می شود گفت که همه اموراتمان به هم ریخت. هر وقت گرفتاری پیش می آمد، سازمان خودش را کنار می کشید و می گفت که مرکز مسئول است و هر زمان که خبری نیود حرف اول و آخر را رئیس سازمان می زد. سازمان آموزش کشاورزی هم در دوره مسئولیت آقای دکتر شهبازی به کرج منتقل شد. بعد از ایشان افراد دیگری مثل آقای مهندس حسینی رئیس سازمان شدند و فکر کنم در دوره آقای مهندس طهماسبی بود که سازمان تبدیل شد به معاونت آموزش و تجهیز نیروی انسانی.

تبدیل رستوران به مسجد و تجهیز آن

یکی دیگر از کارهایی که در مرکز انجام دادم در مورد مسجد بود. مسجد مرکز در آن زمان یک اتاق کوچک و در محل فعلی نقلیه و تعمیرگاه بود. کسانی که برای آموزش رانندگی تراکتور می آمدند، می رفتند و در مسجد می خوابیدند و نکات بهداشتی را هم بعضا رعایت نمی کردند. پیش خودم گفتم خدایا این جا مسجد است و حرمت دارد. رستوران مرکز در آن زمان در محل فعلی مسجد قرار داشت. محل فعلی رستوران مرکز در آن زمان انبار مرکز بود. تصمیم گرفتم که رستوران را تبدیل به مسجد کنم. کف رستوران در آن زمان که قرار بود تبدیل به مسجد شود، موزائیک بود و  این طور نمی شد. تصمیم گرفتیم که کف آن را موکت کنیم. برآورد کردیم و دیدیم که دویست هزار تومان اعتبار لازم داریم. زمان جنگ بود و ما هم هیچ اعتباری برای این کار نداشتیم. به هر حال این اعتبار را که تهیه آن داستان خیلی مفصلی دارد تهیه کردیم و کاربری رستوران را به مسجد تغییر دادیم.

نوروزی: پس تغییر کاربری رستوران به مسجد در دوران جناب عالی اتفاق افتاد.

نایب: بله. من رستوران را تبدیل به مسجد و انبار را هم تبدیل به رستوران کردم.

تبدیل بخشی از رستوران به سالن ورزشی

بعد از مدتی دیدم که رستوران خیلی بزرگ است. بخشی از رستوران را تبدیل به سالن ورزشی کردیم. یادم می آید که اولین دوره مسابقات کشتی مراکز آموزش را اینجا برگزار کردیم و رئیس سازمان آموزش کشاورزی که آقای علاقه بند راد بود هم برای افتتاح مسابقات آمدند. مربی ورزش مرکز هم آقای احمدزاده بود که فرد علاقه مندی به کارش بود. به مرور سالن ورزشی را با تهیه وسایلی مثال بارفیکس و میز پینگ پنگ تجهیز کردیم. با انتقال سازمان آموزش کشاورزی به داخل مرکز به تدریج اماکن مرکز را از ما گرفتند. در دوره آقای طهماسبی سالن ورزش تبدیل به چاپخانه شد. وقتی هم به سازمان برگشتم مدتی مسئول نشر آموزش کشاورزی بودم و انتشارات زیادی هم داشتیم.

انجام تلقیح مصنوعی در مرکز

یکی دیگر از کارهای خوبی که زمان من انجام شد، تلقیح مصنوعی بود که برای اولین بار در انتهای مرکز با کمک سازمان دامپروری، آقای مهندس افضل پناه اگر اشتباه نکنم، راه انداختیم. ایشان خیلی همکاری و کمک کرد. آن موقع هم جنگ و بود و بودجه خوبی هم که نداشتیم. واقعا با چنگ و دندان این فعالیت ها را اداره می کردیم. ببینید پول که باشد، خیلی کارها می شود انجام داد، ولی اگر پول نبود و توانستید یک کاری انجام دهید، مهم است. افراد این جا آموزش عملی می دیدند و می رفتند و بعد از شش ماه دومرتبه می آمدند برای دوره تکمیلی. هر کدام از کسانی که این آموزش ها را دیدند، برایشان درآمدزا بود. گاه گاهی دام های مراکز را می گرفتم و این جا تلقیح انجام می دادیم و بعد هم دام ها را با تأیید کشتارگاه کشتار می کردیم و گوشتش را هم میان کارمندها توزیع می کردیم. گوشت، تخم مرغ، شیر و هر چه بود بین کارکنان با قیمت عادلانه توزیع می شد و به قول بچه ها می گفتند که برکت داشت.

گردآوری نژادهای مختلف دام وطیور در مرکز

از کارهایی که ما در دامپروری کردیم چون اکثر بچه های این جا رشته دامپروری بود. من می رفتم و به آقای کماری زاده گفته بودم از مراکز دیگر نژادهای مختلف گاو یا گوسفند را به عنوان کلکسیون جمع کنیم و به این جا بیاوریم که این دانش آموز ما این ها را ببیند. مثلا گاو جرسی را از نزدیک ببیند و اگر یک جایی دید، بتواند بشناسد. فکر می کنم که گاو نژاد جرسی را از کرمان آوردیم. انواع و اقسام گاوها، انواع و اقسام گوسفندها، انواع و اقسام طیور. جلو قسمت دامپروری یک حوضچه کم عمقی بود و در آن اواع انواع اردک و بوقلمون و ماکیان را داشتیم و می گفتیم بچه ها از نزدیک ببینند و آشنا بشوند و فقط صرف تئوری نباشد. به همین خاطر بود که بچه ها عملا با مسائل آشنا بودند همین هم موجب اثرگذاری در آینده شان شده بود.

باغ کلکسیون انگور مرکز

ما در مرکز یک باغ کلکسیون انگور داشتیم که شاید در خاورمیانه نظیر نداشت. در این باغ انواع طرق مختلف کاشت انگور وجود داشت، مثل پاچراغی و انواع دیگر. همچنین انواع واریته های مختلف انگور را در این باغ داشتیم و دانش آموزها به عینه آنها را می دیدند و یاد می گرفتند. متأسفانه بعد از تبدیل مرکز به آموزشکده تمام انگورها را در آوردند.

اعطاء گواهی نامه رانندگی تراکتور در مرکز به داوطلبان

یک کار دیگری که کردم در مورد گواهی نامه رانندگی تراکتور بود. کشاورزان می آمدند این جا و آموزش سرویس و نگهداری تراکتور را می دیدند. با اداره راهنمایی و رانندگی تماس گرفتم و گفتم شما گواهی نامه رانندگی تراکتور را چه طوری می دهید.  گفتند ما که این جا تراکتور  نداریم، وقتی داوطلبین یک تعدادی شدند، یک تراکتور از ده می آورند این جا و ما از آنها امتحان می گیریم. گفتم آن کسی را تراکتور می آورد و خودش هم گواهی نامه ندارد و بیاید تو جاده که پلیس راه مانعش می شود و تراکتورش را می گیرد و می خواباند. چون من به درد دل این ها گوش کرده بودم و این موضوع را متوجه شده بودم. گفتم که ما در مرکز آموزش تراکتور داریم، وقتی که کشاورزان می آیند این جا که با مسائل فنی تراکتور آشنایی پیدا بکنند، شما هم بیایید این جا  و از از این ها امتحان بگیرید و گواهی نامه هم به این ها بدهید. در قسمت ماشین آلات یک اتاقی به آن ها داده بودم که پرونده ها را آن جا نگه داری می کردند. بعد از آن از راهنمایی و رانندگی می آمدند و امتحان می گرفتند و گواهی نامه می دادند. خود من هم این جا امتحان دادم  و گواهی نامه رانندگی تراکتور گرفتم. من از گواهی نامه دوچرخه دارم تا گواهی نامه پایه یک. کشاورزها می آمدند این جا و یک هفته آموزش سرویس و نگهداری تراکتور را می دیدند و در طول این مدت آن هایی که درخواست گواهی نامه رانندگی تراکتور داشتند و افسر هم هفته ای دو روز می آمد این جا و از داوطلبین امتحان می گرفت و در صورت قبولی گواهی نامه رانندگی تراکتور می داد. بنابراین، وقتی کشاورزان از مرکز می رفتند، هم گواهی نامه مرکز را داشتند و هم گواهی نامه رانندگی تراکتور.

می دانید که برای کشاورزها سخت است که زمان کارشان بیایند مرکز برای دیدن دوره. برای این که کشاورزان مجبور بشوند که بیایند مرکز با بنگاه توسعه ماشین های کشاورزی صحبت شده بود که تراکتور را به کشاورزان تحویل ندهید مگر این که گواهی فنی یا گواهی تعمیر و نگهداری را داشته باشند. کسی که تعمیر و نگهداری تراکتور را نمی داند، وقتی تراکتور به او می دهیم در عمر تراکتور تأثیرگذار است. به این ترتیب، مسئولین بنگاه توسعه که خاطرم نیست آقای حسینی فر مسئول آن جا بود یا فرد دیگر را برای این موضوع متقاعد کرده بودیم. همین باعث شده بود که هر کس می خواست تراکتور بگیرد، مجبور بود که بیاید مرکز آموزش. به این ترتیب، این جا هم آموزش فنی می دید و هم گواهی نامه اش را می گرفت و اگر می خواست تراکتورش را هم تحویل می گرفت. بعد از این که این جا آموزشکده شد، گرایش ها رفت به سمت آموزش های دانشگاهی و گرایش های خاص و این برنامه هم به تدریج فراموش شد.

توزیع شیر میان کارمندان مرکز

ما در مرکز شیر دام ها را میان کارمندها و کارگرها توزیع می کردیم. هر فرد هم ژتون داشت و من هم مثل بقیه سهمیه داشتم و می آمدم تو صف می ایستادم. دوست داشتم داخل بچه ها باشم و از نزدیک همه چیزها را از نزدیک مشاهده کنم. این برای من عادت شده بود و همه هم می دانستند که من خودم می آمدمو صف می ایستم و شیرم را می گیرم. مادر پیری هم داشتم که تهران بود و این شیر را می گرفتم و برای او می بردم.

سختی تحصیل دختران در رشته های کشاورزی

خاطره ای تعریف کنم از توزیع شیر. البته مربوط به زمانی است که این جا دیگر تبدیل شده بود به آموزشکده. آن زمان من هم در ستاد سازمان آموزش کشاورزی بودم و ما هم سهمیه داشتیم. یک روز آمده بودم آموزشکده که شیر بگیرم. ایستاده بودم تو صف دیدم دو تا دختر خانم آمده بودند دم توری اولیه که شیر بگیرند. یکی شان دستمال را گرفته بود دم صورتش و معلوم بود که آمدند شیر بگیرند. دومی به اولی می گفت که بیا داخل. مگر شیر نمی خواهی. اگر شیر می خواهی باید بیایی داخل. من هم کنجکاو شدم که بالاخره این چه کار می کند. قید بو را می زند یا نه؟ دیدم نه قید شیر را زد و برگشت و دومی هم به هوای اولی برگشت و هر دو رفتند. گفتم ببینید کشاورزی کار خانم ها نیست.

در این مورد خاطره ای را تعریف کنم. من خانمی را می شناختم که دکترای دامپزشکی داشت و جالب این بود که در تمام طول تحصیلاتش ممتاز بود. من نظام مهندسی بودم[2] و قرار بود جایی را به ما بدهند و زمانی بود که هنوز کشاورزی و جهاد ادغام نشده بودند. اداره کشاورزی در خیابان استاندارد بود و قرار بود که اداره کشاورزی فضایی را در اختیار نظام مهندسی قرار دهد. من هم آمده بودم ببینم که موقعیت ساختمان چه جوری است. دیدم که آن جا کلاس است. حالا یادم نیست کلاس ادبیات بود، هنر بود. نخواستم مزاحم بشوم. آنها گفتند که ایرادی ندارد و می توانید بروید داخل و فضا را ببینید. گفتم نه و فقط درز در را باز کردم که نگاه بکنم و ببینم که فضا چقدر است. این خانم دکتر من را دید. من ایشان را ندیدم و متوجه نشدم. در را بستم و گفتم که من دیدم و مزاحم کلاس نمی شوم. دیدم این خانم آمد بیرون. سلام و علیک و حال و احوال کردیم. گفتم شما این جا چه کار می کنید. گفت که تو کلاس بودم. گفتم که شما دکتر دامپزشک هستید و این کلاس که به کار شما نمی خورد. گفت که من تازه این نتیجه رسیدم که رشته ام را اشتباه انتخاب کردم. من این کاره نیستم. من علاقه ام و استعدام در هنر است و آمدم و دو مرتبه رفتم دانشگاه و حالا هنر را شروع کردم و دام پزشکی را گذاشتم کنار. جوانی بود. گفتم برای چه این همه زحمت کشیدی و هزینه کردی؟ اگر از اول رشته ای را که علاقه داشتی، استعداد داشتی، رفته بودی الآن برای خودت کسی شده بود. آخر چرا با وقفه؟ گفت آن موقع متوجه نبودم و فکر می کردم که دام پزشکی خوب است. راست می گفت، ما که بچه بودیم، وقتی از ما می پرسیدند که بزرگ شدی، می خواهی چه کاره بشوی. می گفتیم یا دکتر بشویم یا خلبان بشوم. چون آن موقع این ها وجهه داشتند، درآمد داشتند. و این اشتباه بود.

نقش علاقه، استعداد و پشتکار در موفقیت

من همیشه به بچه ها هم توصیه کردم و گفتم که سه عامل در موفقیت انسان لازم و ملزوم هم هستند: علاقه، استعداد و پشتکار. شما علاقه دارید به یک کاری، استعدادش را ندارید. مثل آن خانم دکتر. به نتیجه نمی رسی. موفق نیستی. استعداد یک کاری را داری، علاقه نداری. دوستش نداری. باز هم به نتیجه نمی رسی. باز هم موفق نیستی. به نظر من باید بچه ها را از کودکی استعدایابی کرد و علاقه هایشان را فهمید. علاقه در کودکی هم کاذب است.

کاذب بودن علاقه در دوران کودکی و تجربه مدیریت آن

پدر من آموزش و پرورشی بود، فرهنگی بود و در زمان خودش آدم خاصی بود. در زمان فوتش ضمن این که پدرم را از دست داده بودم، بیشتر از آن ناراحت بودم که یک آدم فهیم و ارزشمند را از دست دادم. فردی بود که خیلی می توانست کمک من باشد. وقتی مدرسه می رفتیم می دانید که در تابستان ها سه ماه تعطیل بودیم. هر سه ماه من را سرِ یک کاری می گذاشت. اگر امسال سر یک کاری مثلا الکتریکی گذاشته بود، چون یک مقداری از این کار سررشته داشتم، دوست داشتم سال بعد هم سر همان کار بروم. ولی ایشان می گفت که نه. حالا یک کار دیگر. مثلا مکانیکی. همیشه برایم این سئوال بود که چرا آقام این کار را می کند. چرا نمی گذارد در یک رشته ادامه بدهم. بزرگ تر که شدم ازش سئوال کردم که چرا تو این کار را می کردی؟ همیشه هم یک حالت احترام و حرمتی بین ما بود و در بچگی جرأت نمی کردم یک چنین سئوالی را بپرسم. ولی ایمان داشتم که هیچ کاری را بدون دلیل نمی کند. حتما دلیل دارد و حالا لزومی ندارد که من دلیلش را الآن بخواهم. بزرگ تر شدم و دبیرستانی شدم، وقتی سئوال کردم، گفت که یک دلیل این بود که آن موقع هنوز بچه ای. ممکن است در یک رشته ای بروی و به طور کاذب علاقه مند به این رشته بشوی. بعد از این که تحصیلاتت تمام شد بخواهی این رشته را دنبال کنی و متوجه بشوی که استعدادش را نداری. آن وقت موفق نیستی. ولی اگر فرض کنیم که وارد دانشگاه و مدارج عالی بشوی و هیچ وقت هم با مسائل فنی رشته ات کاری نداشته باشی، ولی برای خودت از هر کاری یک آشنایی ضمنی داری و این ها هم مواردی هستند که به طور روزمره آدم با آن ها در ارتباط است.

نقش سازنده دانش و مهارت های مختلف در مدیریت مرکز

من در زندگی شخصی ام کمتر و به ندرت نیاز است که کاری باشد و از عهده ام ساخته نباشد. من گواهی نامه پایه یک دارم. این جا که بودم همکاران به من می گفتند که گواهی نامه پایه یک به چه درد تو می خورد. مگر می خواهی راننده بیابان بشوی. من می گفتم که اولا وقتی می توانم گواهی نامه پایه یک را بگیرم و توانش را دارم، چرا نگیرم، دوما من این جا مسئول هستم و نقلیه این جا زیر نظرم است و راننده ها فکر نکنند می تواند کلاه سر من بگذارند. آشنایی با این مسائل خیلی در زندگی به من کمک کرد. به همین خاطر به بچه ها همیشه توصیه می کردم و این جا هم که بودم ترجیح می دادم که بچه در همه زمینه ها نظارت کنند. یک خرده هم که در ذهن آنها برود، خوب است.

لزوم آموزش کشاورزان در سر مزرعه

بعدا که من برگشتم به ستاد سازمان آموزش کشاورزی و معاون قسمت آموزش رسمی که مربوط به آموزش های فنی و حرفه ای و کار دانش با وزارت آموزش و پرورش ارتباط داشتیم، یک طرحی را پیشنهاد داده بودم که ما نمی توانیم کشاورز را بیاوریم سر کلاس. ما باید برویم سراغ آنها. و این را توصیه می کردم. با این پیشنهاد دهنده و پیش قدم ما بودیم، متأسفانه ما هیچ کاری نکردیم، ولی آنها (آموزش و پرورش) چند دوره این کار را انجام دادند. یک دوره هم اشتباه نکنم در رشت بود. همه رؤسا را دعوت کرده بودند و من هم دعوت شده بودم و این ها گزارش می دادند که چقدر موفق بودند و من خجالت می کشیدم. به خاطر این که اگر از من بپرسند که شماها چه کردید، من چه باید بگویم. بگویم هیچ. برای سخنرانی زیر بار نمی رفتم، ولی اصرار کردند و رفتیم و مسئولین آموزش و پرورش هم قول دادند که اجازه ندهند که کسی یک چنین سئوالی بکند و من خجالت زده بشوم. البته دست من هم نبود، ولی به هر حال من هم عضوی ازاین خانواده بودم و اگر خانواده اسمش بد در می رفت، برای من هم بد بود.

یادی از همکاران و مدرسین مرکز

نوروزی: از همکاران مرکز چه کسانی را خاطرتان می آید که نام ببرید.

نایب:مسئولنقلیه مرکز خدا رحمت کند آقای خیابانی بود. آخرین مسئول نقلیه مرکز هم آقای شهبازی بود که چندی پیش به رحمت خدا رفت و در مراسمش حضور داشتم.

نوروزی: از مدرسین مرکز هم نام کسی را خاطرتان می آید.

نایب: مدرسین ما دو گروه بودند. یک سری علوم پایه بودند که از بیرون می آمدند و من سعی می کردم که بهترین دبیرهای کرج را دعوت کنم. آقای طرود بهترین دبیر ریاضیات در کرج بود. فوت شد خدا رحمتش کند. هنوز هم آموزش و پرورشی ها ایشان را می شناسند. آقای فخاریان زبان درس می داد. آقای اشراق، معاون آموزشی مرکز شیمی تدریس می کرد. چون رشته اش شیمی بود. معلم های ادبیات و زیست شناسی را هم خاطرم نیست. گروه دوم مدرسین تخصصی ها بودند. آقای کماری زاده دامپروری تدریس می کردند. آقای شاه بیگ حفظ نباتات و گیاه پزشکی را درس می دادند. باغبانی را آقای رادنیا. ایشان هم خیلی با بچه ها کار می کرد. زراعت آقای جنیدی. آقای جنیدی پس از تحویل مسئولیت مرکز در مرکز باقی ماندند. ماشین آلات را آقای مهندس پاریا درس می دادند که الان آمریکا هستند. البته چند وقت آمده بود ایران و بچه ها محبت دارند و تماس داشت و ما را خوشحال کرد. مدیریت روستایی و مدیریت مزرعه را خودم تدریس می کردم. آن زمان سیاست بر این بود که مدیریت را رؤسای مراکز تدریس کنند که یک وقت خط و خطوطی به دانش آموز داده نشود و بچه ها منحرف نشوند. مسئول تأسیسات آقای اشکان مهر بودند. آشپزخانه مشت صفر بود. آقای ده رویه. خیلی اصرار داشت پسرش حسین را پیش خودش بیاورد. ما هم گفتیم که باشد. به عنوان کارگر روزمزد آورد و مشغول شد. پسر خوبی هم بود و ما هم راضی بودیم و کارش هم خوب بود و خوب هم کمک می کرد. یک روز پدرش به من گفت که می خواهم برای حسین زن بگیرم و نمی شود یک کاری صوری به حسین بدهی که عنوان بهتری داشته باشد، چون خانواده آن طرف ممکن است ایراد بگیرد. گفتم صوری که نه. بگذار فکر کنم و ببینم که چه کاری از عهده اش بر می آید. ایشان را تلفن چی مرکز کردیم. همین هم باعث شد که خانواده عروس موافقت کردند و به عنوان مسئول مخابرات مرکز ازدواج هم کرد. زمانی که من آمدم حسابدار یا مسئول امور مالی مرکز آقای رضائی بود. بعد آقای خزائیان آمد و بعد از ایشان هم آقای پرچمی شد. بعد از این که این جا آموزشکده هم شد مسئول امور مالی آقای پرچمی بود. مسئول ورزش هم که قبلا گفتم آقای احمدزاده بود. از همکاران دیگر آقای مهندس بلادر بود که از آموزش و پرورش آمده بود و بنا به توصیه آقای مهندس جنیدی شد مسئول شبانه روزی مرکز. من دیدم این بنده خدا اذیت می شود. چون بچه ها دانش آموزان زبل و تیزی بودند و این هم آدم نرمی بود و بچه ها کلاه سرش می گذاشتند. این بود که ایشان را جابه جا کردیم و مسئولیت فعالیت های مذهبی مثل قران و کلاس های معارف اسلامی را به آقای بلادر دادیم.

دو بار بچه های مرکز این جا (مرکز امام) جمع شدند. بار آخری که بچه ها جمع شده بودند در این جا اقای بلادر هم آمده بودند و ایشان را هم دیدیم.

خاطره ای از زنده یاد اکبر نیرآبادی

از مرحوم اکبر نیرآبادی خاطره ای تعریف کنم. وقتی من تازه آمده بودم مرکز، هنوز آن رده های خیلی پایین من را نمی شناختند. ما یک موتور چاه آب داشتیم که هنوز هم است. آب این چاه به صورت غلام گردشی و از طریق جوی های اب می رفت به باغ انگور. در مسیر یک حوضچه ای بود که آب چاه داخل آن جمع می شد. یک روز دیدم اکبر نیرآبادی کنار حوضچه نشسته بود و انگور چیده بود و داشت انگور می خورد و گوسفندها را هم داخل باغ رها کرده بود. من آمدم و پرسیدم که تو چه کاره ای؟ گفت من مسئول گوسفندها هستم. نیرآبادی. نشستم کنارش و یک خرده هم انگور به من تعارف کرد و من هم مشغول خردن انگور شدم. یک کم صحبت کردیم و من هنوز خودم را معرفی نکرده بودم. یک دفعه به خودش آمد و از من پرسید که شما چه کاره ای؟ گفتم من از این به بعد رئیس این جا هستم. طفلک یک دفعه جا خورد و خودش را جمع کرد و گفت همین الآن گوسفندها را جمع می کنم. بلند شد و رفت دنبال گوسفندها. یادش به خیر. بنده خدا سِنّی نداشت که فوت شد.

نوروزی: بله واقعا هم سنی نداشت.

نایب: خیلی ها این جا بودند که متأسفانه فوت شدند.

نوروزی: آقای مؤذن مسئول غذاخوری بود که فوت شد.

تایب: بله. مؤذن از گرمسار به این جا منتقل شد. در نقلیه به غیر از مرحوم خیابانی، آقای غلامی بود که آن هم فوت شد. من بعضی موقع ها فکر می کنم که من باید بمانم و این بچه ها که به هر حال خیلی از من جوان تر بودند، بمیرند. این هم شاید مجازات من باشد. 

پیگیری سپاه پاسداران برای ایجاد پادگان در اراضی مرکز

نوروزی: می خواستم بپرسم که در دوره مسئولیت شما بود که قسمتی از اراضی مرکز را سپاه به عنوان پادگان گرفت؟

نایب: در زمانی که در بنیاد مستضعفان کرج بودم، سپاه دنبال جایی برای ایجاد پادگان بود و طبیعتاً سرغ ما می آمد. بنیاد باغی را در اختیار داشت که اگر اشتباه نکنم متعلق به یکی از شاهپور بود. شاهپور علی رضا یا غلام رضا. باغ میوه ای بود به وسعت بیست و سه چهار هکتار.

نوروزی: پس به این ترتیب در اختیار بنیاد و شما بود.

نایب: بله در اختیار بنیاد بود و من هم برای همه این ها برنامه ریزی کرده بودم. فکر می کنم بهترین دوران باغات کرج زمانی بود که ما آن جا بودیم و رسیدگی می کردیم. آن زمان سپاه مترصد این بود که محلی را برای ایجاد پادگان بگیرد. من به آن ها گرای مرکز آموزش را می دادم. چرا؟ چون می دانستم که این جا پادگان بوده. به این ها می گفتم که اگر پادگان می خواهید، این پادگان (مرکز آموزش) حی و حاضر است. جایی که من در اختیار دارم باغ است و به درد شما نمی خورد و به این ترتیب می خواستم از اموال بنیاد حراست کرده باشم. آن روز فکر نمی کردم که یک روز خودم می شوم مسئول مرکز آموزش.

نوروزی: اشاره شما به پادگان، پیشینه سپاه ترویج مرکز آموزش بود؟

نایب: دقیقاً. من شدم مسئول مرکز آموزش و بچه های سپاه همچنان موضوع را دنبال می کردند. من هم آن جا را نداده بودم و می خواستم این جا را هم ندهم. این جا اتفاقی افتاد و آن این بود که در سطح وزرا تصمیم گرفتند که قسمتی از مرکز آموزش در اختیار سپاه گذاشته شود و به ما هم ابلاغ کردند که زمین را بدهید. برای این کار یک گروه از سپاه آمدند. من گفتم که برای این که زمینه فراهم بشود و در آینده مشکلی ایجاد نشود، قیمت کارشناسی می گذاریم. نماینده های سپاه هم گفتند که مگر قرار است که ما پولی بدهیم. من گفتم که شما پولی پرداخت نمی کنید، فقط برای این که مراحل اداری کار انجام شود، ما زمین را قیمت گذاری می کنیم و واگذار می کنیم. برای همین یک قرادادی نوشتیم و با حضور کارشناس رسمی دادگستری قیمت گذاری کردیم و کار انجام شد.

تخریب جایگاه رژه سپاه ترویج و آبادانی به هدف حراست از اراضی مرکز

زمانی که سپاهی ها آمدند که این جا را بگیرند من هم مقاومت می کردم. ما در مرکز یک جایگاهی داشتیم که در زمان سپاه ترویج از مقابل این جایگاه سپاهیان ترویج رژه می رفتند. فکر کردم که باید این جا را از شکل پادگانی باید خارج کنم. خدا رحمت کند کارپردازی داشتیم به نام عزیزی. از کارپرداز خواستم که یک روز جمعه لودر بیاورد و جایگاه را جمع کند. این بنده خدا هم آمد و روز جمعه این کار را کرد. در این بین بچه های سپاه فهیدند و دستگیرش کرده بودند. من منزل بودم که به من خبر دادند. این را هم بگویم که زمانی که در بنیاد بودم، دادستان انقلاب کرج آقای رئیسی بود.

نوروزی: همین آقای رئیسی که آلان مسئول آستان قدس رضوی[3] است.

نایب: بله. با ایشان ارتباط کاری خیلی نزدیکی داشتیم. قبل از این که من به بنیاد بیایم، بخش زیادی از اموال بنیاد در اختیار نهادهای مختلف بود و من باید این ها را که اموال مصادره ای بود و متعلق به بنیاد بود، جمع می کردم. احکام را هم ایشان صادر می کرد و خیلی هم سختش بود که حکمی مغایر با حکم قبلی صادر کند. مثلا جایی را داده بود به جهاد، سپاه یا بسیج و حالا باید با حکمی این ها را به بنیاد برمی گرداند و ایشان هم انصافا خیلی کمک کرد. زمانی که آقای عزیزی را سپاه بازداشت کرد، زمانی بود دادسرا و دادگستری ادغام شده بود و دادستان انقلاب کرج هم آقای بابازاده بود و اتفاقا با ایشان هم قبلا کار کرده بودیم و من را می شناخت. روز شنبه رفتم دادستانی انقلاب کرج. منشی اش از من پرسید که شما وقت گرفته اید. من گفتم به ایشان فقط بگویید که نایب آمده است. رفتم داخل و گفتم که کارپرداز من را سپاه گرفته است. یا حکم نداشته است که چرا گرفته یا حکم داشته که در این صورت فقط تو می توانی حکم بدهی. می خواهم بدانم برای چه این حکم را دادی. ماند که چه جوابی به من بدهد. بعد گفت که بعضی مواقع سپاه از تهران حکم می گیرد. من جواب دادم که یا کارپرداز من ظرف دو سه ساعت آزاد می شود و یا این که تو من می شناسی همه جا را به هم می ریزم. من آمدم مرکز و دیدم آقای عزیزی را آزاد کردند. از عزیزی پرسیدم که چه اتفاقی افتاد. گفت که آمدند و من را گرفتند. من گفتم که می گفتی که کاره ای نیستی. گفت که من همین را گفتم و گفتم اگر راست می گویید بروید رئیس من را بگیرید. به من گفته شده که این کار را بکنم و من نمی توانم بگویم که نمی کنم. نا گفته نماند که دانش آموزهای ما اکثرا بچه های جبهه رو بودند و مرکز خیلی شهید داده بود و خودمان هم اعتقاد و ایمان داشتیم. منتهی آن یک کار بود و این هم یک کار. من از دولت حقوق می گرفتم و باید از اموال دولت که به من سپرده شده بود، حراست می کردم و در درجه اول موظف بودم که به مسئولیت اصلی خودم بپردازم.

حضور فرماندهان سپاه در مرکز جهت دریافت اراضی و ایجاد پادگان

بچه های سپاه مرتب به مرکز سر می زدند. تا این که یک روز ما دیدیم که تعدادی پاترول ریختند داخل مرکز و یکی آمد و گفت که رئیس سپاه کرج شما را احضار کرده است. فرمانده سپاه کرج هم مرحوم آجرلو بود و ایشان را هم من می شناختم. من گفتم که من با ایشان کاری ندارم. ایشان اگر کاری با من دارد، تشریف بیاورند، این جا. اگر قرار است که من به آن جا بروم، الان وقت اداری است و من هم سرکارم هستم و بعد از ساعت اداری خدمتشان می رسم. این رفت بیرون و با بیسیم تماس گرفت و بعد از مدتی دیدم یک جوان خوش سیما و خوش هیکلی آمد مرکز. رو کرد به من و گفت که شما مسئول این جا هستید؟ گفتم بله. بعد گفت که چرا به شما گفته شد بیایید، نیامدید؟ گفتم که ساعت اداری است و من نمی توانم ترک خدمت کنم. گفت شما دستور دادید که آن جایگاه را خراب کنند. گفتم بله. گفت چرا؟ این را هم یادآور شوم که محض احتیاط یک زمانی که آقای دکتر کلانتری آمده بود این جا به ایشان گفته بودم که می خواهم این جا را تبدیل به باغ گیاه شناسی کنم و یک یادداشتی هم از دکترکلانتری گرفته بودم، ولی هیچ وقت هم از این یادداشت استفاده نکرده بودم. گفتم من می خواهم این جا را تبدیل به باغ گیاه شناسی کنم. برای این که این جا پادگان نیست. فعلا این جا مرکز آموزش است و رئیسش هم من هستم و من تصمیم می گیرم که این جا چه بشود. وقتی خواست برود بیرون گفت که شما می دانستی که این جا را سپاه می خواهد بگبرد. گفتم که اولا هنوز که نگرفته، ثانیا، هر وقت رئیس من گفت بدهید و رئیس شما هم گفت بگیرید، ارث بابام که نیست، بیایید بگیرید. ولی تا آن زمان این جا مرکز آموزش است و رئیسش هم من هستم. گفت اگر ثابت بشود که عامدا یک چنین کاری کردی که من نگذاشتم جمله اش تمام بشود و گفتم آن وقت چه می شود؟ من حاضر به پاسخ گویی در هر محکمه ای هستم. شما تازه آمدی کرج؟ گفت که من قائم مقام سپاه کرج هستم. گفتم که پس تازه آمدی. من نایب هستم. سلام من را به برادر آجرلو برسان و ضمنا آن جایی که شما پادگان کردید آن جا باغ بود و آن باغ را هم من به سپاه دادم. اگر قرار باشد یک روزی من محاکمه بشوم باید سر آن باغ محاکمه بشوم که چرا اجازه دادم درخت های آن باغ قطع بشود و تبدیل به پادگان بشود، نه به خاطر یک جایگاهی که هر وقت از مقابلش عبور می کردم ناخودآگاه نظر به چپ می کردم. گفتم چه طور است که از بین رفتن آن باغ ایراد ندارد، ولی از بین رفتن این جایگاه ایراد دارد؟ من اگر لازم بشود برای هر دو مورد جواب دارم. ایشان رفت و به آقای آجرلو گفته بود. آجرلو هم گفته بود که مگر نایب آن جاست؟ تماس گرفت و گفت تو آن جا چه کار می کنی؟ گفتم که محض رضای خدا به به بچه های سپاه بگو که این جا نریزند. چون ما این جا آموزش کارکنان داریم، دانش آموز داریم، روستائیان می آیند برای آموزش. این برای وجهه سپاه خوب نیست. هر دفعه بچه های سپاه می ریزند این جا، مثل این که خانه های سازمانی را گرفته اند. این صحیح نیست.

توافق در سطح وزراء برای واگذاری اراضی مرکز به سپاه

تا این که در سطح وزرا در این مورد  تصمیم گرفتند. آن موقع وزیر سپاه آقای محسن رفیق دوست بود. تصمیم هم این بود که بخشی از اراضی مرکز را بدهند. روزی که نمایندگانشان آمدند، نشسته بودیم که حدود را مشخص کنیم. من هم نماینده وزارت کشاورزی بودم و به من ابلاغ شده بود که بخشی را به این ها بدهید. مشخص هم کرده بودند و نقشه داشتیم. نقشه را آوردیم و دو سه تا سوله داشتیم و این ها می خواستند که برای سوله ها در رو به آن طرف باز کنند که ارتباطی با مرکز نداشته باشد. نمایندگان سپاه سه نفر بودند. من هم به قیافه های اشخاص خیلی دقیق نمی شوم و در ذهنم قیافه های افراد نمی ماند.یکی از این سه نفر رو کرد به آن دو نفر دیگر گفت که مواظب این (یعنی من) باشید و گول این را نخورید. من یک دفعه گول این را قبلا خوردم. من نفهمیدم داستان چیست. پرسیدم موضوع چیست؟ گفت یادت است سر آن باغ که ما آمدیم آن را برای سپاه بگیریم. تو قیمت کارشناسی تعیین کردی و قرارداد بستی و گفتی که حالا چه کسی پول داده و چه کسی پول گرفته. گفتم بله. این که کلاه سر کسی گذاشتن نیست. گفت که همان باعث شد که بعدا بنیاد پول آن باغ را از سپاه گرفت. این بار دیگر حواسمان جمع است و گول تو را نمی خوریم. گفتم من فقط روال اداری کار خودم را انجام دادم، حالا اگر سپاه پول دارد، باید می داد دیگر. علی ایحال، حدود را مشخص کردیم و این ها زمین را گرفتند.

تعیین حدود اراضی قابل واگذاری

نوروزی: از وزارت خانه یا سازمان آموزش کشاورزی کسی در جلسه تعیین حدود حضور نداشت؟

نایب: نه. عرض کردم بالا تصمیمات را گرفته بودند. حتی در همان ایامی که سپاه خیلی فشار می آورد که این جا را بگیرد، مرتب می آمدند و مزاحمت ایجاد می کردند و ما می گفتیم این کار را نکنید. هر وقت وزیر شما گفت بگیرید و وزیر ما گفت بدهید، ما که کاره ای نیستیم بیایید و بگیرید. چند بار از ریاست جمهوری نماینده شان آمد این جا و خوش بختانه آن نماینده رئیس جمهور که آمده بود این جا که حَکَم قرار بگیرد بین وزارت کشاورزی و سپاه، خودش این جا به عنوان سپاهی ترویج خدمت کرده بود و خیلی اِشراف داشت. چون وقتی گفتیم برویم محیط را ببینیم، می گفت من کاملا این جا را می شناسم چون این جا خدمت کردم. یادم است وقتی بچه های سپاه سعی می کردند در تعیین حدود به او هم زور بگویند، می گفت که من حَکَم هستم و یک نماینده بی طرف.

درگیری مداوم مرکز با سپاه پس از واگذاری اراضی

نوروزی: با سیم خاردار مرز را مشخص کردند؟

نایب: بله.

نوروزی: به هزینه سپاه بود یا وزارت کشاورزی؟

نایب: به هزینه آنها بود. توری کشیدند، منتهی بعد از هر عملیاتی که در جبهه انجام می شد، این ها هم یک پیشروی در می کردند. به همین دلیل مرتب درگیری داشتیم. مثلا در پادگان پروژکتورهای قوی کار گذاشته بودند و پول برق مرکز هم زیاد می آمد، زمان جنگ هم بود. وقتی برای اولین بار پول برق آمد، گفتم خدای من چرا این قدر زیاد! وقتی سندها را آوردند که امضا کنم دیدم که پول برق خیلی زیاد شده، از مسئول تأسیسات پرسیدم که مشکلی پیش آمده که این قدر پول برق زیاد شده است؟ مسئول تأسیسات آقای اشکان مهر بود. گفت نه. زیادی پول برق به دلیل پروژکتورهای پادگان است. تعجب کردم. رفتم پیش فرمانده شان. گفتم آقا جان برق را شما مصرف می کنید و پولش را من بدهم. این طوری نمی شود که. من پول برق را نمی دهم تا قطع کنند. چه کار کنیم، به این نتیجه رسیدیم که یک نوبت قبض ها ما پرداخت کنیم، یک نوبت هم آنها. تا زمانی که من رئیس مرکز بودم این اتفاق می افتاد، ولی بعد از من دیگر نه و همه اش بر عهده مرکز بود.حتی یادم است یک روز یکی از این آقایان که اسم نمی برم را گفتم که ما یک چنین کاری می کردیم و درست نیست که پول آن ها را شما پرداخت کنید. به من گفت که ما را درگیر نکن. ولی ما این کار را  می کردیم. قبلا گفتم که در انتهای مرکز تلقیح مصنوعی داشتیم و از طرفی آنها هم که دنبال بهانه بودند که مرتب پیشروی کنند و بقیه را بگیرند، رفته بودند و به فرمانده شان گفته بودند که وقتی رزمنده ها می آیند این جا چون در مرکز عملیات روی گاوها انجام می دهند، بچه های ما تحریک می شوند و به این بهانه می خواستند آن جا را بگیرند. یک گروه از بازرسی سپاه آمدند. ما هر چه به سازمان (آموزش کشاورزی) که آن موقع به مرکز منتقل شده بود، می گفتیم که شما هم بیایید، می گفتند که نه رئیس مرکز تو هستی و خودت می دانی. سه نفر بودند و با فرمانده پادگان شدند چهار نفر. آن زمان هم لباس های سپاه درجه نداشت، ولی از وجناتشان معلوم بود که فرمانده هستند. یکی شان هم روحانی بود. قبل از این که بیایند مرکز، رفته بودند پادگان و همه چیز را از نظر خودشان بریده بودند و دوخته بودند. دفتر من هم نزدیک در بود که اشراف داشته باشم. وقتی وارد شدند فرمانده پادگان شروع کرد به صحبت کردن و این که این ها آن جا عملیات انجام می دهند و از این حرف ها. حالا این ها هم آمده بودند که رأی بدهند و آن جا را از ما بگیرند. من دیدم که در حین صحبت فرمانده شان نگاهش را از من بر نمی دارد. احساس کردم که قیافه این برای من آشناست. هر چه فکرکردم به جایی نرسیدم.تا من آمدم صحبت کنم دیدم که فرمانده شان گفت که من را می شناسی؟ گفتم قیافت برایم آشناست، ولی هر چه فکر می کنم، نه. به نظر آمد که تو باید شبیه کسی باشی. آن گفت که ولی من تو را می شناسم و شروع به تعریف و معرفی من از دوران مدرسه کرد. بعد از من پرسید من را نشناختی. گفتم نه. گفت من پسر فلانی هستم، یکی از مغازه داران محل ما. بعد رو کرد به بقیه و گفت من آن قدر از دست این کتک خوردم. آن موقع من تو محل شَرّ بودم. این ها مال محل ما نبودند که. یک وقت هایی می آمدند به محل ما و ماها هم به آن ها اجازه نمی دادیم. گفت تا زمانی که تا زمانی که این اینجاست کسی از گل کمتر به این بگوید با من طرف است و کاغذ بیاورید و صورت جلسه را بنویس و هر چه دلت می خواهد بنویس و ما هم امضا می کنیم. وقتی گفت که تو مدرسه شرافت نمی رفتی و من گفتم چرا، آن طلبه هم گفت که من هم همان مدرسه می رفتم و آن یکی هم همین طور و آن ها آشنا درآمدند. فرمانده پادگان خواست اعتراض بکند و این فرمانده شان خطاب به فرمانده پادگان گفت که نگذار بچه های سپاه سمت تلقیح مصنوعی مرکز بروند. آن گفت که ناخودآگاه می روند آن سمت. این گفت که آن جا را دیوار بکش. گفت سپاه پول ندارد. این گفت که این ها پول دارند. می توانی دیوار بکش، نمی توانی با این تکه های هواپیماهای اسقاطی این جا را مسدود کن. این دلیل نمی شود که تو به خاطر این که بچه ها آن جا را نگاه می کنند، بخواهی مانع از کار این ها بشوی. خلاصه این به نفع ما خاتمه پیدا کرد و ایشان هم موقع رفتن به من گفت که من مسئول بازرسی سپاه هستم و هر وقت کمکی و کاری خواستی به من بگو. من هم گفتم که نه و خدا را شکر نیازی به کمک کسی ندارم. من دارم کارم را انجام می دهم و خیلی هم از شما ممنونم. همین اندازه که طرف حق را گرفتید و درست تصمیم گرفتید برای من خیلی ارزشمند است و افتخار می کنم که یک روزی بچه محل ما بودی، البته تو بچه محل ما نبودی و زیادی به محل ما می آمدی. وقتی خواست برود، پایش خورد به میز عسلی که لیوان روی آن افتاد و شکست. من گفتم که همین است دیگر، شما جز ضرر کاری دیگری که انجام نمی دهید.

محل کلاس های مرکز آموزش

نوروزی: کلاس های مرکز آموزش کجا بود؟

نایب: تمام کلاس های تئوری ما در محلی که بعدا سازمان آموزش کشاورزی آمد و الان هم مؤسسه تحقیقات علوم باغبانی است، برگزار می شد. واحد آموزش مرکز در آن مجموعه قرار داشت. این جا، یعنی محدوه ای هم اینک مرکز آموزش عالی امام خمینی قرار دارد، بیشتر فعالیت های عملیاتی بود، مثل دامداری و مرغداری و باغ و زراعت و تمام این ها هم فعال بودند. زمین های پشت تکه تکه بود و بین این تکه ها ردیف های درخت چنار بود و وقتی تراکتور می خواست بین قطعات برای عملیات حرکت کند، نمی توانست. من در حالی که خودم بالای سرِ کار بودم، دادم درخت ها را با لودر درآوردند، چون درختان تنومندی بودند، و بردم در انتهای زمین و لب مرز کاشتم. همه می گفتند که این ها نمی گیرند. اتفاقا بعضی از این درختان گرفتند. به این ترتیب، زمین یکنواخت و یکپارچه شد و دیگر تراکتور می توانست حرکت کند و کُل زمین را شخم کند.

این ساختمانی که ما الآن در آن هستیم، گوسفندداری[4] بود. بعدش دو سالن مرغداری داشتیم، یکی تخم گذار و یکی هم گوشتی. چوپان مرکز هم خدا رحمت کند، آقای اکبر نیرآبادی بود. اول پدرش این جا بود و پسرش هم بعدا آمد. اول کمک باباش بود. وقتی من آمدم پسرش تازه شده بود مسئول گوسفند داری و باباش هم داخل باغ کار می کرد. من مرتب در مرکز و قسمت های مختلف آن می گشتم.

ارزیابی خوب از خروجی های مرکز

نوروزی:آقای مهندس نایب خروجی های مرکز را چه طور ارزیابی می کنید؟

نایب:بچه ها واقعا کاربلد بودند و هر کدام از بچه ها که فارغ التحصیل می شدند و وارد دانشگاه می شدند. مثلا از دانش آموزان مرکز که فارغ التحصیل شد، عروجلو بود. شاید اسمش را هم شنیده باشید. وقتی عروجلو وارد دانشکده کشاورزی کرج شد، رئیس گروه ماشین آلات دانشکده کشاورزی کرج، آقای دکتر بهروزی لار، کلاس را به عروجلو واگذار می کرد و می رفت. به قول یکی از بچه ها می گفت که دانشگاه هیچ چیزی بیشتر از آن چیزی که شماها به ما یاد دادید، به ما یاد نداد. یعنی ما هر چه یاد گرفتیم، این جا یاد گرفتیم. چون واقعا عملیات بود و بچه ها در همه زمینه ها و کارها و فعالیت های مرکز مشارکت داشتند. بچه ها وقتی دور هم جمع می شوند، خاطره تعریف می کنند، مثلا می گفتند که در شیفت مرغداری، مرغ می کشتند و می بردند آن پشت، می خوردند. البته ما هم می دانستیم و می گفتیم نوش جانتان. مهم این بود که شب تا صبح در مرغداری باشند و کارهای آن جا را یاد بگیرند.

یکی دیگر از دانش آموزان ما به نام آقای کنعانی اول در اطراف هشتگرد نهال تولید می کرد و از آن جا به خراسان نهال می فرستاد و یکی دوسال پیش به من زنگ زد و گفت که می خواهم بروم ترکیه و قرار است که فعالیت هایم را آن جا ادامه بدهم و الآن هم در ترکیه نهال تولید می کند و صادر می کند. بعد از این که رفت هم در ارتباط است و تماس دارد.

تحویل مسئولیت مرکز همزمان با تبدیل مرکز  به آموزشکده

نوروزی: چه طور مسئولیت مرکز را تحویل دادید؟

نایب: بعد از 8 سال که صحبت از تبدیل مرکز به آموزشکده شد، از این فرصت استفاده کردم. چون عضو هیأت علمی نبودم می دانستم که مسئولیت آموزشکده را به من تحویل نمی دهند. برای همین خیلی کمک کردم که مرکز تبدیل به آموزشکده بشود. آن زمان آقای دکتر علی آهون منش معاون آموزش و ترویج وزارت خانه بودند، و وزیر آقای دکتر کلانتری با حکمی آقای دکتر آهن منش را چون عضو هیأت علمی بودند، به عنوان رئیس آموزشکده کشاورزی کرج منصوب کردند و رونوشتی هم به من داده بودند. دکتر آهون منش بهم نظرش این بود که من کمافی السابق اداره کننده مرکز که تبدیل به آموزشکده شده بود، باشم. من هم چون دنبال راه فرار بودم، زیر این بار نرفتم و عین همان صورت جلسه ای که طی آن مسئولیت مرکز را از آقای جنیدی تحویل گرفته بودم، صورت جلسه ای را تهیه کردم و در جلسه ای که در دفتر من با حضور آقای دکتر آهون منش و آقای مهندس طهماسبی به عنوان رئیس سازمان آموزش کشاورزی منعقد بود، صورت جلسه را جهت تحویل و تحول و امضا به آقای دکتر آهون منش دادم. ایشان نارحت شد و گفت این چیه؟ آقای مهندس طهماسبی که در جلسه بود و من را می شناخت و می دانست که آدم رُکّی هستم و هیچ واهمه ای ندارم و از کار خودم مطمئن هستم و نگرانی از گرفتن پستم ندارم، به من گفت که من خودم درست می کنم و صورت جلسه را گذاشت جلوی آقای دکتر فرید اجلالی که در جلسه حضور داشت و گفت که شما تحویل بگیرید.  ایشان هم صورت جلسه را امضا کرد و مسئولیت آموزشکده را بر عهده گرفت. به این ترتیب، اولین رئیس آموزشکده کشاورزی کرج عملا آقای دکتر اجلالی بود. در حالی که اسما اولین رئیس آقای دکتر آهون منش بود. فکر می کنم که بعدا برای آقای دکتر اجلالی حکم هم صادر شد. برای من هم مهم نبود که چه کسی مسئولیت آموزشکده را می گیرد. مهم این بود که این بار از روی دوشم برداشته شود. من هم با حکمی مدیریت یک بخشی را در ستاد سازمان آموزش کشاورزی بر عهده گرفتم. اگرچه باز هم اصرار داشتم که کارشناس باشم. اگر اشتباه نکرده باشم رؤسای آموزشکده کشاورزی کرج به ترتیب بعد از اقای دکتر اجلالی، مهندس حمیدرضا هاشمی، دکتر علی اکبر، دکتر مصطفوی، و دکتر یونسی بودند. در سال 1370 که از مرکز به سازمان آموزش کشاورزی منتقل شدم، دیگر سازمان آموزش کشاورزی به کرج منتقل شده بود و در جوار آموزشکده مستقر بود که اتفاق خوبی برای سازمان نبود.

[1]در آن مقطع در طبقات دوم و سوم ساختمان فعلی ستاد سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی به ترتیب سازمان های ترویج کشاورزی و آموزش کشاورزی مستقر بودند.

[2]سازمان نظام مهندسی کشاورزی و منابع طبیعی.

[3]  حجت الاسلام ابراهیم رئیسی در زمان انجام مصاحبه رئیس آستان قدس بود و هنوز به ریاست قوه قضائیه منصوب نشده بود.

[4]  ساختمانی که در حال حاضر سالن کمالی نژاد، روابط عمومی و امور بین الملل مرکز در آن واقع است.

شادروان حسین حسن نایب

عضو هیئت علمی مرکز

در سال‌های 1370 – 1362

اطلاعات بیشتر

عباس نوروزی

عضو هیئت علمی مرکز

  - کارشناس ترویج و آموزش کشاورزی از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در سال 1370 .

  - کارشناس ارشد ترویج و آموزش کشاورزی از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران ...

اطلاعات بیشتر

کلیدواژه‌ها: مرکز آموزش عالی امام خمینی مرکز آموزش کشاورزی آموزشکده کشاورزی کرج حسین حسن نایب تاریخ مرکز آموزش کشاورزی عباس نوروزی

آخرین ویرایش ۲۶ بهمن ۱۴۰۴