امام وردی مرادی

آخرین به‌روزرسانی

۰۳ اسفند ۱۴۰۴

امام وردی مرادی

اطلاعات تماس

توضیحات

ملاقات با ایمان

ذهنم درگیر طرح پیشنهادی بازنشستگان و خاطراتی است که شاید فراموش شود؛ می‌دانم که بسیاری از آدم‌ها و فضاها به تن آدم چسبیده و نیستی ندارد؛ بعدها در ناخودآگاه آدم جوانه می‌زند و از درز یک شکاف می‌زند بیرون. اما ... همیشه چیزی غایب است که اغلب مهم‌تر از خود خاطره است: همان چیزهایی که خاطره‌ها را می‌سازد؛ همین‌ها می‌شود یک فضای نیستی یا شکافی در یاد و تن آدم که قرار بود خاطره‌ها را یادآوری کند؛ فضا و شکافی که خود انسان باشد. ایمان!

ایمانی که دارد می‌رود!

صدای ایمان را می‌شنوم؛ همکارم (امام‌وردی مرادی).

بی‌مقدمه می‌پرسم در همین جمع بازنشسته‌هایی!؟

می‌گوید آره!

شوخی‌جدی از ایمان خاطره می‌خواهم؛ برای جا دادن در همین ستون بازنشسته‌ها!

می‌گوید خاطره ماطره ندارم! فقط گواهی‌نامه‌! هر چی چای و قهوه بخوای دارم. اما خاطره نه. بیا! این هم چای و این بیسکویت. سرم شلوغه. دنبال بیمه و بازنشستگی هستم و گواهی‌نامه. پدر آدمو در می‌آرن! خاطره چیه!

راستش! ایمان با همین چای و قهوه و میوه و پذیرایی و بذله‌گویی‌هایش خاطره‌ساز است. چهار پسر و دو دختر دارد. گاهی با هم خوش‌وبش داریم و شوخی می‌کنیم. راضی به نظر می‌رسد. این منش زندگی‌اش هست. بیشترمان ایمان را در سالن‌ جلسات و همایش‌ها می‌بینیم؛ یعنی تصویر اصلی ما از ایمان با همین بگوبخندها، و پذیرایی‌هایش گره خورده! مدیریت دو سالن بزرگ جلسات، پذیرایی از همایش‌های پرتعداد، با میهمانان جورواجور، و خرده‌فرمایش‌هایی که فراوان است! به همین خاطر، خرده‌کاری کم ندارد. اغلب با واگن مخصوص‌اش بین چند سالن و کلاس در راه است؛ گاهی ایمان را در ورودی انبار تغذیه می‌بینم که بیست متری از من فاصله دارد. از همان دور تعارف چای می‌کند!

می‌گویم قهوه‌اش برای دیگران است و چای‌ مال من!؟ و لیوان خودم را بالا می‌آورم و تعارف می‌کنم.

می‌گوید چای من فرق دارد!

چیزی کم نمی‌گذارد. گاهی در مسیرش تا کلاس بغلی ترمز می‌کند و آدم را نمک‌گیر می‌سازد؛ چای، بیسکویت و گاهی قهوه که ته کشیده این روزها! اما حواسش به تکه‌خاطرات گذشته هست و همان‌ها را چاشنی چیزهایی می‌کند که نیست! ....   

حمید محسنی

سمت‌ها

بخش‌ها سمت

بازنشستگان