حسینعلی ابراهیمیان
اطلاعات تماس
توضیحات
وقتی صحبت از گذشته مرکز و آدمهایش میشود حسین ابراهیمیان را در جایی دورتر و قدیمیتر میبینم! انگار دارد با خود مرکز قد میکشد و میبالد! به همین خاطر، کلام و زبانش، و توصیفش از مرکز چیزی دارد و وزنی دارد که در بیشترمان نیست و نمیتواند باشد! اینها را وقتی میفهمی که با او همنشین شوی. نسبت وی با مرکز و آدمهایش انگار از همین تفاوتهایی مایه میگیرد که به دیرینهاش در مرکز مربوط است؛ دیرینهای که با گذشته خود چیزها فرق دارد. ما معمولا آدمها، چیزها و روابطشان با هم را ناخودآگاه با گذشته آنها در معجونی ثالث به خاطر میآوریم که خودمان باشیم. مرکز این یادآوریها خودمان هستیم و چند و چون بودنمان با هر چیزی در گذشته، نه خود آنچه که بود و هست. شاید به همین خاطر است که درک و توصیف ما از چیزها فرق دارد. مهمتر این که همه یادآوریها در اکنونی رخ میدهد که خودمان باشیم: یا خودی در اکنون که چیزی را ندارد و میخواهد. برعکس آن هم هست: داشتهها و بودنهای سریشی که میخواهیم از تن و یادمان دور شوند؛ خاطرهها و یادها را اینگونه متناسب با حس و حالمان و محیط اطرافمان در لحظه میسازیم که ناگزیر حذف و نیستی نیز دارد: سلولهایی که هرس میشوند، شاید به قصد سبکباری یا رشد دوباره!؟
ابراهیمیان را همیشه فراتر از روابط خشک کاری و اداری میدیدم یا این جنبه از شخصیتش به چشم میآمد و حتا شلوغ بود: از شوخی با دوستان و همکاران تا شوخطبعیهایی که نشان از رهایی دارد و منش نیک.
همیشه هیجان خاصی داشت وقتی صحبت از مرکز و گذشته آن میشد. انگار به تمام بدنش وصل بود و هر یک میخواست پیشدستی کند در بیان دیدهها و شنیدهها، بخصوص آنچه که خودش آنها را لمس کرده بود.
فکر میکنم همیشه به حس لامسه جفا میشود. اصلا اطلاعاتی که لامسه به آدم میدهد خیلی فرق دارد؛ به نظر شخصیتر و درونیتر است و به همین خاطر مطمئنتر؛ حداقل برای خود آدم! نقطه کانونی دادههای دیداری و شنیداری انگار بیرون تن آدم است، یعنی آنچه که نگاه به آن دوخته میشود. زبان و گویایی را حتا فقیرتر میدانم؛ گرچه پر سر و صدا هستند و غوغایی دارند! اصلا به همین خاطر میشوند روایت غالب و آغشته به گول، که از تن و روح آدم فاصله دارند، گرچه از بدن میجوشند! اما لامسه را متفاوت و حتا مهمتر میدانم، گرچه درد و رنجش نیز کمتر لمس میشود!؟
اطلاعات لامسهای را همه آن چیزهایی میدانم که آگاهانه یا اغلب ناخودآگاه به تن آدم میخورد و به آن میماسد یا رد و نشانی میگذارد! وزنش را درجا میفهمی و میسنجی، یا نه، در جایی از بدن رسوب میکند! اغلب نیز قاطی حواس دیگر میشود و نشت میکند در حس و حال آدم یا کلام و اندیشهاش! به همین خاطر است که همه کلام دیگران را نمیفهمی! گاهی نیز نمیخواهی آنها را بشنوی یا بگویی، مگر خودت لمس کرده باشی! حد و اندازه درک و فهم و توصیف آدمها به همین ربط دارد. همیشه چیزی کم هست، همان چیزی که به تن آدم نخورده!
به هر دلیل، ابراهیمیان ترجیح داد در گفت و شنیدهای این مجموعه نباشد. اما جایش را این جا سبز گذاشتیم تا صف سبز بازنشستگان ۱۴۰۴ به هم نخورد!
دوستت داریم.
حمید محسنی؛ شاید به نمایندگی از همه بودنهایت در مرکز!
پیر دیر و پیشکسوت حضور در مرکز
عبارت بالا ایجازنوشته دکتر خاکبازان است درباره آقای ابراهیمیان.
همه مرکز روی پیری و پیشکسوتی ابراهیمیان اتفاق نظر دارند.
میگویم سن و سال و تجربه شما باید از ابراهیمیان خیلی بیشتر باشد جناب آقای خاکبازان. میگوید نه! چیزهایی را در مرکز دیده و با آن زندگی کرده که نصیب هر کس نمیشود! از بازی در خاک و خل مرکز تا امروز که نیست! خاکی که آقای ابراهیمیان روی آن بازی و زندگی کرد فرق دارد با خاکبازی من و شما! میپرسم چه چیزی نیست امروز: بازی؟ خاک و خل؟ فضای قدیم مرکز؟ یا ابراهیمیان؟ میگوید شاید همهشان! به قول نظامی گنجوی:
جوانی گفت پیری را چه تدبیر
که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار
که در پیری تو هم بگریزی از یار
و یا از رهی معیری که:
طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید
از کتاب عمر ما فصل شَباب افتاده است
یک نکته درباره ایجازنوشتههای دکتر خاکبازان
متن خاطرهخواهی درباره بازنشستگان را برای همه همکاران فرستادم که دکتر خاکبازان یکی از آنها بود. قول آنچنانی نداده بود. اما ناغافل درباره یکی از همکاران خاطرهای در حد یکی دو کلام سربسته نقل کرد که گیر افتاد! چون برای من یک «تصویر» بود، شاید هم فیلمی پر از ایماژهایی که ذهن را به بازی میگیرد. «دعا» میکردم همین یکی را کاملتر بنویسد. بعد از یکی دو گپ و گفت بهاری و جنگی و آغشته به خاطرهجویی کاملا ناامید شدم. اما ولش هم نکردم! میخواستم استرس و حس گناهش را داشته باشد! شاید هم از آن همه "تیر دعا" یکی کارگر شود! به همین خاطر، در دیدارهای معمول و اتفاقی سرش خراب میشدم و انتظارم را گوشزد میکردم. آخرینش زمانی بود که فایل کم و زیاد کردن خاطرهها و ویرایش متن را بسته بودم تا آماده چاپ نهایی شود. اما سیاست فشار حداکثری سر جایش بود! به همین خاطر یک تک پا و ناغافل سرش خراب شدم تا انتظارم را گوشزد کنم. معلوم بود سخت درگیر کاری فوری است و میخواهد از شر من خلاص شود! به همین خاطر ناخودآگاه قول داد فردا حتما میرساند! گفتم منتظر نمیمانم ها! گفت خیالت راحت! فردا شد امروز (یک هفته بعد!)، و این که نبودی و از این حرفها! مثلا آماده بود! شانس هم یار شد و مراسم رونمایی عقب افتاد!
اما خداییاش دستش پر بود از همان تصویرهای تکواژهای پر از ایماژ و اشاره! گفتم نمیشود! حالا که دیر آمدی جریمهات این است که باید رمزگشایی کنی این کدواژهها را! و شروع کرد به تعریف و توصیفی که در آن خبره است! همان چیزی که از روز اول میخواستم. من هم گوش شدم تا بعدا پیادهاش کنم! گاهی هم چیزی میپرسیدم یا میگفتم. به همین خاطر میبینید که خودم هم لابلای متنها هستم (البته با اجازهاش) تا طبیعی و خودمانیتر هم باشد. نکته آن که گفت و شنیدهای مرتبط با هر عزیز بازنشسته را در ابتدای نام خودش گذاشتم تا یکپارچگی محتوا بیشتر باشد.
حمید محسنی
